شنبه ۹ مهر ۱۴۰۱ /۵ ربيع الأول ۱۴۴۴

مسیر

خاطرات تبلیغی

خاطرات تبلیغی؛
روز عید سعید فطر تعدادی از جوانان مرکز دینی شهر سیدنی به عیادت و عید مبارکی پیش من آمدند و گفتند که حاج آقا تصمیم داریم که شما را برای دیدن یک جشنواره یا فستیوال مذهبی ببریم ولی یک شرط دارد و آن این است که بدون لباس روحانیت برویم ...
مسئول جلسه گفت دیروز صحبت های فاطمه با شما تلنگری شدید به ما زد که چرا از همسایه و دختر او غافلیم و این چنین شد که او را با خود به بازار بردیم و بهترین و گران ترین چادر را برایش خریدیم تا طعم اولین حجابش چنان شیرین در نظرش بماند که تا آخر عمر فراموشش نشود
تا همین چند هفته پیش همه حواس طلبه‌های جهادی گروه تبلیغی رشد پی درس خارج فقه شان بود. بیشترشان دروس سنگین سطح سه حوزه را می‌گذرانند اما الآن سراغ از خانه‌های محرومانی می‌گیرند که بیماری کرونا بیش از دیگران آن ها را به ناامیدی نزدیک کرده است.
خاطرات تبلیغی
من هیچ وقت در زندگی با کسی قهر نمی کنم حتی از دست کسی که ناراحت شوم. واین اولین باری بود که قهر کردم و در روز هرکاری میکردم در دلم میگفتم شهدا نگاه کنید این کار را به نیت شما انجام میدهم ولی شما برای من دعا نکردید یادتان باشد ...
خاطرات تبلیغی
از ابتدای سفرم نگرانی پنهانی، به خاطر وجود همین اولین ها، ته دلم را قلقلک می داد و با همان نگرانی به مقصد رسیدم....
تبلیغ عشایری
خاطرات تبلیغی
بعد از ناهار تصمیم گرفتم به دیدن روستا و اهالی آن بروم. از مدرسه که بیرون آمدم، مرد میانسالی را دیدم که در کنار چادرخانه اش به صورت نیم خیز نشسته و مشغول سیگار کشیدن بود و به تپه ها و کوه های روبرویش خیره شده بود...
خاطرات تبلیغی
مهدی همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه، خطاب به شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند...
خاطرات تبلیغی
خاطرات تبلیغی
به مسجد رفتم غربتی عجیب وجودم را گرفته بود مسجد تاریک بود و سکوتی غریب فضا را پر کرده بود به آرامی وارد مسجد شدم و به دنبال کلید برق رفتم، امّا هر چه گشتم پیدا نکردم گوشه ای نشستم چیزی دیده نمی شد...
خاطرات تبلیغی
خاطرات تبلیغی
هفت سالی بوده که ایام ماه مبارک روحانی نداشتند چرا که جمعیت روستا خیلی کم است شاید به ده خانوار نمی­‌رسید، ا‌ین‌هم فقط پدر بزرگ­ها و مادر بزرگ­ها بودند...
خاطرات تبلیغی
خاطرات تبلیغی
با دیدن مرگ دوستش، مرگ را نزدیک خود دید. کم کم از خدا و بنده ی خوب خدا شدن، برایش گفتم...
خاطرات طلبگی
خاطرات طلبگی
حدود ۲۰ كيلومتري از مركز شهرستان فاصله داشت با اين حال مسيري نبود تاكسي خور باشد با چند نفر ديگر كه نمي شناختم سوار ماشین شديم، هر كدامشان در طي مسير در روستايي پياده شدند و من آخرين مسافر براي آخرين ايستگاه بودم...
خاطرات طلبگی
خاطرات تبلیغی
بیشتر سعی می‌کنم تا با بچه ها صمیمی‌تر باشم. مخصوصاً ماریا، همون دختر مسیحی دانشجو...
خاطرات طلبگی
خاطرات تبلیغی
با تعجب همراه با لبخند رو به جناب رییس کردم و گفتم: ای آقا این سر و صداها برای چیه؟ مگر چه شخصیتی قرار است بیاید؟!......
خاطرات طلبگی
خاطرات تبلیغی
با شروع ماه محرم و رفتن به تبلیغ در یکی از شهر های عزیز ایران و در حوزه علمیه شهر ساکن شده بودم و یکی از هیئت های شهر بنده رو برای سخنرانی در دهه محرم دعوت کرده بودند......
خاطرات طلبگی
خاطرات تبلیغی
من تو سفر های تبلیغی ام همیشه تلاش می کنم که به شهر خودمان سفر کنم چون به خاطر هم زبانی راحت تر ارتباط می گیرم و مردم هم صمیمی تر مسائل شان را بیان می کنند، اما........
خاطرات تبلیغی
خاطرات تبلیغی
در نگاه او عطش معرفت و آگاهی عمیق دینی موج می زد. سعی می کرد مرا قانع کند که روحانیون، مردم را به قرآن و معارف آن نزدیک نمی کنند......
خاطرات تبلیغی
خاطرات تبلیغی
هنوز دقایقی به اذان مغرب مانده بود که دیدم نوجوانی که حدود ۱۰ سال داشت وارد مسجد شد.....
خاطرات طلبگی
خاطرات تبلیغی
مدتی در خانه‌ی خادم و کلیددار مسجد اول بودم. این خادم پیرمردی بود که با توجه به احادیثی که درباره‌ی اذان گفتن شنیده بود تأکید خاصی بر اذان گفتن داشت.....
خاطرات طلبگی
خاطرات تبلیغی
از ابتدای سفرم نگرانی پنهانی، به خاطر وجود همین اولین ها، ته دلم را قلقلک می داد و با همان نگرانی به مقصد رسیدم....
خاطرات تبلیغی
از همان اوّل كه نشست از شكل برخورد و رفتارهايش معلوم بود فرهنگ متفاوتي دارد و با ما فرق مي‌كند....
خاطرات تبلیغی
اين را دخترکي با نمك پرسيد كه بعدها فهميدم از سنش بيشتر مي‌فهمد و به گفته خودش پدر و مادرش به ويژه مادرش او را درك نمي‌كنند!
خاطرات تبلیغی
اين جمله را جوانكي از نوع فشن در حالي كه سرش را از ماشينش بيرون آورده بود نعره زد و رد شد. ساعت حدود يك نيمه شب بود و وقتي پس از پايان كار نمايشگاه به سمت خانه مي ‌رفتم در حاشيه ميدان تجريش اين فرمايش را نوش جان نمودم.
خاطرات تبلیغی
آقا شیخ! این ده یک روحانی داشت که همه ساله همین موقع و حتی زودتر هم می‌آمد؛ امّا انگار امسال از او خبری نیست؛ شما هم که تشریف آورده‌اید خیلی خوش آمده‌اید امّا ما باید منبر شما را ببینیم اگر پسندیدیم، در خدمت شما هستیم و اگر نه شرمنده شما هستیم...
حجت الاسلام سید محمد تقی قادری
حجت الاسلام سید محمدتقی قادری به نقل خاطره ای از علامه طباطبایی پرداخت.
حجت الاسلام انصاریان
خاطره ای از استاد انصاریان:
ایامی که در آمریکا تحصیل می کردم با دو – سه دانشجوی مسیحی آمریکایی رفیق شده بودم . شب جمعه ای که اتفاقا با یک تعطیلی رسمی آمریکا مصادف شده بود ، با دوستان ایرانی قصد داشتیم به گردش برویم . یکی از دوستان آمریکایی گفت که من هم می آیم . ما معمولا ...
خاطره ای از یک مبلغ؛
بعد از کلی جاده خاکی رفتن در آخرین و دورترین کوره پیاده می‌شوم. از ماشین که پیاده می‌شوم‌چند نفری جلوی در ایستاده‌اند. خیلی جدی و طلبکار مابانه می‌گویند" دیر اومدی حاجی، ما کارگریم شبا زود می‌خوابیم. زود باید بیای" برای این‌که دلم نشکند...
تبلیغ
خاطرات جالب یک روحانی از تبلیغ در پارک های اهواز؛
استقبال مردم متفاوت بود، برخی‌ها مشتاقانه به سوی من می‌آمدند، برخی‌ها به گمان خود که مثلاً من گشت ارشاد هستم، فوری روسری و مقنعه‌های خود را مرتب می‌کردند، برخی دیگر نیز از صد متری راهشان را کج می‌کردند. اما نکته مهم در فعالیت تبلیغی، برقراری رابطه میان یک
اجرای برنامه های تبلیغی
دانش‌ آموخته حوزه علمیه قم؛
حجت الاسلام رضا مؤمنی: یکی از دستاوردهای مهم مبلغان در امر تبلیغ، خاطره‌ ها و تجربه‌ هایی است که از خود به یادگار می‌ گذارند؛ خاطراتی که سراسر عبرت‌ آموز و آکنده از تجربه و دانسته‌ هایی ارزشمند می‌ باشد.
مجلس مذهبی
شاید به خاطر دعای مادرِ محمدرضا سدنی بود که او پا در این راه گذاشت. مادرش گفته بود: «من از خدا خواسته‌ام شما سرباز و نوکر امام زمان (عج) و ذاکر اباعبدالله الحسین (ع) بشوید». پدر بزرگش روحانی بود و منبر می‌رفت. پدرش هم کشاورز ساده‌ای بود که به «متدین»...
خاطره ای از علوی مهر
حجت‌الاسلام علوی مهر
یک برنامه قرآنی داشتیم،صحنه ای عجیب از پژمردگی گل ها را مشاهده کردم،در حالی که صبح همان روز خیلی طراوات خوبی داشت.
نماز روز عاشورا
حجت الاسلام اعتمادیان
بروشورى كه شما به هنگام عزادارى در خیابان پخش ‍ كردید، نوشته اید، امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا نماز گذارد، من نیز مى خواهم نماز بخوانم ! من از فساد و تباهى این جا خسته شده ام و احساس مى كنم مطلوب من در نماز خواندن است.
تبلیغ در روستا
حجت الاسلام علی یار فجری
گفتم: اگر جايي براي ماندن شب باشد كافي است؛ ولي آن ها فرداي آن روز مرا به سوي ماشيني كه به شهر برمي گشت راهنمايي كردند. آن ها نه تنها از من استقبال نكردند بلكه سعي كردند به هر شكلي كه شده مرا باز گردانند.
توسل به حرم حضرت ابوالفضل
حجة الاسلام فاضل تبریزی
به شوخی گفتم: «سلیمان! هر روز اینجا می آیی، شاید ماموریت داری که مرا مسیحی کنی؟» . گفت: «نه; من، به حضرت ابوالفضل علیه السلام علاقه خاصی دارم.» و دوست دارم در روضه گریه کنم.
تبلیغ در ترکمنستان
حجت الاسلام مدبر
به شهر بايرامعلي - كه در كنار خرابه هاي شهر قديمي مرو قرار دارد - مي رسم. سمت پيرمردي لاغر اندام - كه جلوي مغازه ي كفاشي نشسته - مي روم و سراغ ريش سفيد شيعيان را مي گيرم. بهت زده بلند مي شود و مي گويد: با او چه كار داري؟
خاطره تبلیغ از مسلمان شدن
حجت الاسلام قهرمانی
در يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان كه در دانشگاه شهر شيمكنت برنامه داشتم، براي رفتن به دانشگاه سوار اتوبوس شهري شدم. هنگام حركت اتوبوس ديدم خانم محترمي بچه اش را در آغوش گرفته، كنار صندلي من ايستاده است و جايي براي نشستن ندارد.
خاطره تبلیغ
حجت الاسلام قرائتی
براى اين سؤال چند جواب آماده كرده بودم، ولى قبل از پاسخ به این سؤال خطاب به جوانها گفتم: شما نيز فكر كنيد و جواب بدهيد. يكى از جوانها بلند شد و جوابى داد.
آیه الله مظاهری
چند روز قبل از رحلت استاد علامه طباطبایی(ره) با تعدادی از فضلا به دیدار ایشان رفتیم. در جلسه حرف‌های سیاسی پیش آمد، من دیدم این سخنان با طبع ایشان سازگار نیست. به ایشان گفتم نصیحتی به ما بکنید تا مرخص شویم.
علامه حسن زاده آملی
علامه حسن زاده آملی
عرض كردم:آقا! چرا شما دست رد به سينه من مى زنيد؟‌ بالاخره پس ازرفت و آمد زياد با ايشان انس گرفتم اولين سخنى كه به من فرمودند اين بود: آقا! به خدا يك راه بيشتر وجود ندارد
علامه حسن زاده آملی
علامه حسن زاده آملی
یکی از استادان ریاضی‌ آشکارا مرا تکذیب کرد که در هردو واقعه صحّت محاسبه من به وقوع پیوست. یکى واقعه کسوفى بود که یک روز یا دو روز قبل از روز وقوع آن در روزنامه اطلاعات وقوع آن را یعنى صحّت محاسبه مرا تکذیب کرده است.
آیه الله جوادی آملی
آیت الله جوادی آملی
در یک مهمانی که خدمت مقام معظم رهبری بودیم،یک رفتار خوبی از ایشان دیدم،متوجه شدم که خدا چرا این همه عزت به ایشان عطا کرده است.
روابط بین آیت الله بهجت و مقام معظم رهبری
حجت الاسلام فقیهی اصفهانی
آیت الله خامنه ای مرتب خدمت آیت الله بهجت می رسیدند و این‌ دو بزرگوار رابطه صمیمی با هم داشتند .
خاطره تبلیغ
خاطره‌ تبلیغی ازحجت الاسلام قرائتی
نوبت به من رسيد، فكر كردم چه بگويم، رفتم پشت تريبون و گفتم: نه شيعه و نه سنّى! همه خوشحال شده و برايم كف زدند. بعد گفتم: براى شيعه سه دليل از قرآن دارم، اگر شما هم داريد ارائه دهيد.
عنایت حضرت معصومه سلام الله علیها
طلبه غلام رضا زاهد - پاکستان
قصد رفتن به تبلیغ را داشتم،منتها پول کافی برای هزینه سفر را نداشتم،به حضرت معصومه سلام الله علیها متوسل شدم.به طور معجزه آسا مشکلم حل شد.
خاطره تبلیغ از حاج آقا قرائتی
حجت الاسلام قرائتی
جوانی را که زنجیر طلا به گردن انداخته بود،به او تذکر دادم، گفتم حرام است،در جوابم گفت:می دانم و به زیارت مشغول شد.
علامه حسن زاده آملی
علامه حسن زاده آملی
خوابی عجیب از حرم امام رضا علیه السلام دیدم که دودی بسیار سیاه و سمی از سوی شرق به بالا می رفت، که بعد از آن به تعبیرش رسیدم.
حجت الاسلام والمسلمین محسن قرائتی
وظيفه اين است كه هر كدام از شما تعدادى از جوان ها را جمع كنيد و به آنها دين بياموزيد.
خاطره تبلیغ
خاطره ای از حجت السلام قهرمانی
عرض کردم: یابن رسول الله من نوکر و خادم و مبلغ و مبشر مکتب شمایم و شما که یک آهوی زبان بسته را ضمانت کردید، حالا من روسیاه و مبلّغ مکتب خویش را ضمانت نمایید و اگر ضمانت کردید به من یک اطمینان و آرامش خاطر عطا کنید.
خاطره تبلیغ
خاطره تبلیغی طلبه - ممتاز حسین - پاکستان
بعد از سخنرانی که در شب چهارم محرم داشتم،اتفاقا در مورد مظلومیت حضرت زهر ا(س)صحبت می کردم،و در ضمن سخنرانی سوالاتی نیز مطرح کردم.
خاطره تبلیغ
خاطره ای ازحجت الاسلام والمسلمین زادهوش
همین که به وسط مسجد پیامبر رسیدیم ناگهان افتاد روی زمین و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن واشک ریختن و فریاد زدن. به کلی دگرگون شده و انگار تازه متولد شده بود و از این رو به آن رو شد. شروع کرد به توبه کردن و معذرت خواستن و نماز و عبادت کردن.
بارگاه ملکوتی امام رضا (علیه السلام)
خاطرات خواندنی استاد قرائتی
به معلمان و مبلغان توصيه مى ‏كنم با احترام و محبت به مخاطبان، تأثير كلام خود را بيشتر كنند.
خاطره تبلیغ
خاطره ای از حجت الاسلام مهدی محب زاده
مستاجر مادرم زن و مردی مسلمان بودند که با زن مستاجر دوست شدم و نماز خواندنشان توجهم را جلب کرد تا اینکه روزی مرد همسایه ظرفی غذا آورد و مارا به خوردن دعوت کرد. وقتی غذا را خوردم دیدم چه طعم عجیب و لذت بخشی دارد. گفتم این از کجا آمده؟
خاطره تبلیغ
خاطره ای از آیه الله صافی گلپایگانی
وقتی داخل قهوه‌خانه شدیم،دیدم که بساط قمار،باز است.گفتم چکار کنم؟ بیرون رفتم،دیدم باران شدیدی می‌بارد و نمی‌شود بیرون ایستاد.ناچار داخل قهوه‌خانه شدم و در جائی نشستم و با یک نفر باب صحبت را باز کردم و بلند سخن می‌گفتم.
خاطره تبلیغ
خاطره ای از آیه الله جوادی آملی
عزیزم کجا می روی؟ گفت: میروم پایین وضو بگیرم. گفتند: پسر عزیزم! پایین خطرناک است. فرماندهان گفتند می توانی تیمم کنی. شما تکلیفی ندارید. گفت: بگذارید حاج آقا نماز آخرمان را با حال بخوانیم.
خاطره تبلیغی
حجت الاسلام نظری منفرد
جوان مسیحی تازه مسلمانی بود که پای منبر من آمده بود و آن شب که راجع به توحید صحبت کردم، شنیده بود و در فاکس گفته بود این مساله را نمی دانستم که توحیدی را که اسلام می گوید، این قدر زیبا باشد.
خاطره جذاب
آیت الله ناصری
در یکی از سفرهایی که به نجف و کربلا داشتیم؛ لب مرز ما را بی دللیل دستگیر کردند و پس ازمدتی ما را برای بازجویی به اتاقی بردند و از ما سوالاتی پرسیدند.
خاطره تبلیغ
خاطره تبلیغی طلبه عبدالواحد فکرت - افغانستان
کسی در تبلیغ خیلی سوال می کرد،و قانع هم نمی شد،و قبول نمی کرد،پاسخ محکمی دادم دیگر ادامه نداد.
تاثیر تبلیغ
خاطره ای جالب از شیخ حسین انصاریان
یک بار زمان شاه وارد یک مشروب فروشی شدم، با همین عبا و عمامه! دیدم سر تمام میزها مشروب است، یک عده‌ای مشغول نوشیدن و یک عده‌ای مست هستند و یک عد‌ّه تازه نشسته‌اند. من که وارد شدم صاحب کافه گفت: آقا اشتباه آمده‌اید!
خاطره تبلیغ
خاطره ای ازحجت الاسلام نظری منفرد
برای منبر رفتن و صحبت کردن در جمع خجالت می کشیدم. اولین مشوّق من برای منبر رفتن، همسر یکی از علماء بود. ایشان که زن متدیّنه ای بودند، مقداری پول هم به من دادند و مرا که نوجوان بودم تشویق کردند تا منبر بروم.
خاطره تبلیغ
خاطره ای از طلبه آرژانتینی(سهیل اسعد)
زمانی که وارد مسجد شدم، فقط یک نگهبان مسیحی و سگ او در آن حضور داشتند و مسجد هیچ نمازگزاری نداشت. من در زیرمین مسجد ساکن شدم و کم‌کم شروع کردم خانواده‌های مسلمان را شناسایی کرده و و با آن‌ها آشنا شدم.
خاطره تبلیغ
خاطره ای از حجت الاسلام قهرمانی
من عرض کردم، استاد خداوند جور کرد، بالاخره باید بگویید چطوری، عرض کردم حضرت استاد بنده طلاهای همسرم را فروختم و این دانش آموزان را برای اردو آوردم، استاد با شنیدن این سخن، مبلغی به بنده دادند.
ارتباط در ایتا