سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸ /۱۲ ربيع الثاني ۱۴۴۱

مسیر

خاطرات تبلیغی

تبلیغ عشایری
خاطرات تبلیغی
بعد از ناهار تصمیم گرفتم به دیدن روستا و اهالی آن بروم. از مدرسه که بیرون آمدم، مرد میانسالی را دیدم که در کنار چادرخانه اش به صورت نیم خیز نشسته و مشغول سیگار کشیدن بود و به تپه ها و کوه های روبرویش خیره شده بود...
خاطرات تبلیغی
مهدی همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه، خطاب به شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند...
خاطرات تبلیغی
خاطرات تبلیغی
به مسجد رفتم غربتی عجیب وجودم را گرفته بود مسجد تاریک بود و سکوتی غریب فضا را پر کرده بود به آرامی وارد مسجد شدم و به دنبال کلید برق رفتم، امّا هر چه گشتم پیدا نکردم گوشه ای نشستم چیزی دیده نمی شد...
خاطرات تبلیغی
خاطرات تبلیغی
هفت سالی بوده که ایام ماه مبارک روحانی نداشتند چرا که جمعیت روستا خیلی کم است شاید به ده خانوار نمی­‌رسید، ا‌ین‌هم فقط پدر بزرگ­ها و مادر بزرگ­ها بودند...
خاطرات تبلیغی
خاطرات تبلیغی
با دیدن مرگ دوستش، مرگ را نزدیک خود دید. کم کم از خدا و بنده ی خوب خدا شدن، برایش گفتم...
خاطرات طلبگی
خاطرات طلبگی
حدود ۲۰ كيلومتري از مركز شهرستان فاصله داشت با اين حال مسيري نبود تاكسي خور باشد با چند نفر ديگر كه نمي شناختم سوار ماشین شديم، هر كدامشان در طي مسير در روستايي پياده شدند و من آخرين مسافر براي آخرين ايستگاه بودم...