يكشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۱ /۱۶ محرم ۱۴۴۴

مسیر

آيت الله مجتبى تهرانى
علایم مومنان

[/و لا يغتابه/]
مؤمن از مؤمن از غيبت نمى كند.در تعريف غيبت آمده است:
[/ذكرك اخاك بما يكره/] (۱)
يعنى در غياب برادرت يادآورى چيزى را كه او دوست ندارد.
اين تعريف اختصاص به زبان ندارد.كنايه، كتابت، اشاره، همه مصداق غيبت مى توانند باشند .چيزى كه گفته مى شود مطلق است.مى تواند صفات نفسانى، افعال يا جهتى از جهات خلقت مؤمن را در بر گيرد.
غيبت از معاصى بزرگ است و آدمى را به سرعت به وادى جهنم مى كشاند.پيامبر اكرم (ص) فرموده:
[/من مشى فى عيب اخيه و كشف عورته، كانت اول خطوة خطاها و وضعها فى جهنم/]
كسى كه به قصد [غيبت از برادر مؤمن و] كشف عيوب او گام بر مى دارد، اولين گامى كه بر مى دارد در جهنم قرار مى گيرد.
[/و كشف الله تعالى عورته على رئوس الخلائق/] (۲)
خداوند تعالى عيوب او را در قيامت براى همگان آشكار مى كند.
حتى اگر مغتاب، توبه كرد و از برادر مؤمنش حليت طلبيد آيا نظير كسى است كه غيبت نكرده است.مطابق روايات پاسخ منفى است.در روايتى، وحى به حضرت موسى(ع) شد:
[/من مات تائبا من الغيبة فهو آخر من يدخل الجنة/] اگر كسى تائب از غيبت بميرد، آخرين كسى است كه داخل در بهشت مى شود.
در مقابل، كسى كه از غيبت پشيمان شده و عملا آن را تكرار مى كند، اولين كسى است كه وارد جهنم مى شود.
[/و من مات مصرا عليها فهو اول من يدخل النار/]
اولين كسى كه داخل نار مى شود كسى است كه اصرار بر غيبت داشته باشد.
[/و لا يمكر به/]
با برادر مؤمنش نيرنگ نمى بازد.
مؤمن، مؤمنان را مانند خود مى داند و چون نسبت به خود نيرنگ نمى زند، درباره مؤمنان نيز چنين رفتارى ندارد. پيوند ايمانى، وحدت روحى پديد مى آورد.در اين روايت به عوامل هجران و بريدنها كه در روايت قبل مطرح شده بود، اشاره شده است.غيبت، از مهمترين عوامل قطع ارتباطهاست.اگر انسان بفهمد كه معاشر و رفيقش سر او كلاه گذاشته است، آيا تصميمى غير از قطع ارتباط مى گيرد؟ بنابر اين مؤمن نه خود جدا مى شود و نه سبب جدايى را فراهم مى كند.
[/و لا يأسف على ما فاته و لا يحزن على ما اصابه/]
تأسف براى از دست رفته نمى خورد و محزون از به دست آمده نمى شود.
كلمه ماى موصوله در «ما فاته و ما اصابه» امور دنيوى است.در روايتى از اميرالمؤمنين (ع) آمده است: [/اذا فاتك من الدنيا شى ء فلا تحزن/] (۳)
هنگامى كه چيزى از دنيا از دستت رفت، پس اندوهگين مشو.
اما اگر از دست رفته، موضوعى معنوى بود، حزن در اينجا ممدوح است چنان كه فرموده اند :
[/و لا يفشل فى الشدة/] (۴)
مؤمن در شدايد، مست نمى شود.
فشل، مستى است كه با ترس و اضطراب توأم است.در اصطلاحات معمولى هم كه مى گويند كار فشل شد، يعنى به هدف نرسيد.مؤمن در سختيها نه تنها نمى برد كه «كالجبل الراسخ» است.يعنى مؤمن در حوادث هضم نمى شود.بلكه هاضمه اش به قدرى قوى است كه حوادث در او هضم مى شود .
[/و لا يبطر فى الرخاء/]
در آسايش دستخوش شادمانى ها نمى شود.
بطر، شادى است كه انسان را از خود بيخود كند، به طورى كه نتواند قواى درونى و بيرونيش را مهار كند.زيرا بينشى عميق به دنيا دارد.مؤمن مى داند كه دنباله خوشيهاى دنيوى، رذايل نفسانى است. خوشيها زمينه مناسبى فراهم مى كند تا برخى رذايلى كه در نهانخانه دل مخفى بودند، بروز و ظهور كنند.تا وقتى در آسايش نبود، اين رذايل، قدرت خودنمايى نداشتند.مؤمن اين حقيقت را با همه وجود حس كرده است كه:
[/البطر يسلب النعمة و يجلب النقمة/] (۵)
خوشحالى زياد نعمت ها را سلب و نقمت ها را جلب مى كند.
دريافت مؤمن از حقيقت دنيا، فنا و نيستى است، بنابر اين خوشيها و نا خوشيهاى دنيوى را پايدار نمى داند.به علاوه، خوشيها و ناخوشيها نقض مى شوند.اگر آدمى تحت تأثير فرح و حزن دنيوى قرار گيرد، سلب فرح و حزن، عكس العمل نفسانى پديد مى آورد.كسى كه تصور مى كند صد درجه خوشى كسب كرده، با از دست رفتنش صد درجه دچار ناراحتى مى شود و بالعكس.اما اگر ميزان خوشى و ناراحتى ها تنزل پيدا كند تا به صفر درجه برسد، عكس العملى به همراه نخواهد داشت.
در اين زمينه خود حضرت مى فرمايند:
[/كل سرور متنقض/] (۶)
هر خوشحالى، نقض و شكسته مى شود.
[/بقدر سرور يكون النقيض/] (۷)
شكستها به مقدار سرور و شادمانى هاست.
يعنى به هر مقدار كه آدمى خوشحال مى شود به همان مقدار مى شكند.بالاتر از اين گاهى خوشيهاى نا پايدار، الم جاودانه به دنبال دارد.چه بسيار شادمانى كه در پى آن حزن و اندوه جاودانه است.
[/يمزج الحلم بالعلم و العقل بالصبر/]
مؤمن حلم را به علم و عقل را با صبر در مى آميزد.
اهل ادبيات تفاوتى ميان خلط و مزج قايل اند.خلط، تركيب دو شى ء است اما نه به گونه اى كه از اين تركيب، شى ء سومى پديد آيد.مزج، آميختگى و تركيبى است كه اجزا در تركيب منحل شده باشند.تركيب حلم با علم و عقل با صبر از نوع تركيب مزجى است.علم، ادراكات آدمى است و عقل، اعم از نظرى و عملى، نيرويى است كه آدمى به واسطه آن، حق از باطل را تشخيص مى دهد .
عقل، قوه اى درونى و علم، ادراكاتى است كه منشأ آن، خارج است.
حلم، آرامش نفس است آنگاه كه با حوادث مكروه مواجه مى شود.به تعبير ديگر اضطراب ندارد .صبر هم ثبات نفس است و اقسام گونه گون دارد، نظير صبر در مصائب.و نقطه مقابل صبر، «جزع» است.صبر در شدايد، كه به ويژه در جنگ پديد مى آيد كه از آن به شجاعت تعبير مى كنند و ضدش جبن و ترس است.صبر بر طاعات و ترك معاصى كه ضدش را به «فسق» تعبير مى كنند.صبر در كنترل شهوات كه به «عفت» تعبير مى شود.
صبر اهميتش به حدى است كه رأس ايمان شمرده شده است [/ «الصبر رأس الايمان» /] (۸)
از رسول الله (ص) از حقيقت ايمان پرسيده شد.حضرت فرمودند: [/هو الصبر/]
ايمان، صبر است.
در توضيح اين كلام فرمودند:
[/لأنه اكثر اعماله و اشرفه/]
براى آنكه اكثر و اشرف اعمال به اين صفت مربوط است.
توضيح آنكه باعث دين دو چيز است.يكى به عقل نظرى و ديگرى به عقل عملى مربوط است.عقل نظرى ادراكات انسان در ابعاد عقيدتى است.ادراك كليات است.اما عقل عملى، ادراك حسن و قبح است.آنچه عقل نظرى صحيح تشخيص داد، عقل عملى اراده مى كند و آن را به اعضا و جوارح عرضه مى كند.باعث دين در اينجا ثبات و صبر است.
در مقابل، باعث هواى نفس قواى حيوانى، شهوت و غضب و امثال اينهاست.صبر و ثبات موجب مى شوند كه باعث هواى نفس نتوانند عقل نظرى و عملى را متزلزل كنند.آنها كه نفوس قدسيه الهيه كه در تصور من و شما نمى گنجند، از سرادقات اعلى خطاب مى شوند:
«يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك»
از اين نفوس به نفوس مطمئنه توصيف مى كنند.
گروهى هم هستند كه باعث هوا بر باعث دينشان غلبه دارد و آنان كفارند.
برخى هم بينابين هستند.گاهى باعث هوا مغلوب و گاهى باعث دين.متوسطين از نفوس زبان حالشان اين است،
«رب إنى مغلوب فانتصر»
باعث دين و باعث هوا، هر دو داراى جنودى هستند.از جنود باعث دين به رحمانى و از جنود باعث هوا، به جنود شيطانى تعبير شده است.در روايتى ازعلى (ع) آمده است:
[/نعم وزير العلم الحلم/] (۹)
خوب ياورى است حلم براى علم
در روايتى ديگر شرط ثمربخشى علم را، حلم دانسته اند.
[/لن يثمر العلم حتى يقارنه الحلم/] (۱۰)
علم هرگز ثمر نمى دهد مگر وقتى كه قرين حلم شود.
در روايتى ديگر على (ع) اهميت حلم را در سطحى برتر مطرح فرموده اند.اساسا علم بدون علم را مصداق علم نمى دانند.
[/لا علم لمن لا حلم له/] (۱۱)
علم ندارد كسى كه حلم ندارد.
زيرا علم بدون حلم، علم لا ينفع است.آنگاه دانستن مفيد است كه در كنارش آرامش نفس باشد تا دانستنى ها به كار گرفته شود.مى داند عملى را كه انجام مى دهد، جهنمى است اما چون فاقد آرامش و ثبات است نمى تواند مقاومت كند.
[/من غلب عقله شهوته و حلمه غضبه كان جديرا بحسن السيرة/] (۱۲)
حسن سيرت در كسى است كه عقلش بر شهوتش و حلمش بر غضبش پيشى گرفته باشد.
چرا مؤمن علمش با حلمش و عقلش با صبرش ممزوج است؟ پاسخ اين است كه بينش مؤمن اين امتزاج را تعليم مى كند.مؤمن اهل مقايسه است.او باور دارد كه پايدارى در برابر هواهاى نفسانى، اگر چه مقرون به فشار و تلخى است اما در مقايسه با صبر بر عقوبت الهى، بسى سهلتر است .رنج موقت را تحمل مى كند تا از درد جاويدان رهايى يابد.
[/الصبر على طاعة الله اهون من الصبر على عقوبته/] (۱۳)
صبر بر طاعات الهى سهل تر از صبر بر عقوبت الهى است.
قرين بودن حلم با علم اين معنا را هم تفهيم مى كند كه مؤمن در برابر جهل جاهل، حليم است.
[/تراه بعيدا كسله دائما نشاطه/]
او را مى بينى در حاليكه كسالت از او دور و نشاطش دائمى است.
«كسالت» رخوت و سستى و كاهلى روح در مقابل شادابى روح است.
ميان روح و جسم تناسب است.تألمات روحى بر روى بدن تأثير مى گذارد و بالعكس بيماريهاى جسمى، روح را تحت تأثير قرار مى دهد.البته برخى افراد تحت تأثير ارتباطات روحانى به بيماريهاى روحى مانند افسردگى مبتلا نمى شوند.در امور دنيوى اين مسئله كاملا محسوس است .طالبان جاه و مال كه صبح تا شب مى دوند، آخر شب اگر چه اكثرشان از نظر جسمى كاملا خسته اند، اما روحشان نشاط دارد.
امير المؤمنين (ع) در وصف مؤمن، كسالت را از او به دور مى دانند.روح مؤمن، تنبل نيست .شاد است و شاداب و آماده تلاش و حركت.مؤمن اهل نشاط روحانى است.روايات در اين زمينه فراوان است.امام صادق (ع) فرمودند:
[/اياك و خصلتين الضجر و الكسل/]
از دو حالت پرهيز كن: اضطراب درونى كه موجب عدم تحرك است و تنبلى.
[/فانك ان ضجرت لم تصبر على حق/]
چون اگر داراى حالت ضجر باشيد، نمى توانيد به هيچ حقى پايدارى كنيد.
نه حق الله را مى توانى ادا كنى و نه حق الناس را و نه حق خودت را.
[/و ان كسلت لم تؤد حقا/] (۱۴)
و اگر روحيه كسل و تنبل داشته باشى نمى توانى حق كسى را ادا كنى.
در روايتى ديگر على (ع) از تنبلى هشدار مى دهند، زيرا:
[/من كسل لم يؤد حق الله عليه/] (۱۵)
كسى كه سستى بورزد نمى تواند حق خدا را ادا كند.يعنى به واجبات عمل نمى كند.
در ضمن روايتى، روند اثر گذارى حالت كسالت مطرح شده است.امام صادق (ع) مى فرمايد: [/قال لقمان لابنه: للكسلان ثلاث علامات: يتواني حتى يفرط.و يفرط حتى يضيع.و يضيع حتى ياثم/] (۱۶)
لقمان به فرزندش فرمود.اهل كسالت داراى سه علامت هستند.سستى مى كند تا آنكه به كوتاهى منجر مى شود. ـ يعنى سستى كردنش باعث مى شود تا كوتاه بيايد. ـ وقتى كوتاه آمد، ضايع مى كند.آنگاه كه تضييع كرد به معصيت و گناه دچار مى شود.
تنبليها حقوق را ضايع مى كند.چنانكه على (ع) در نهج البلاغه فرموده اند:
[/من اطاع التواني ضيع الحقوق/] (۱۷)
آنكس كه از سستى اطاعت كند حقوق را ضايع گرداند.
مؤمن شاداب است، چون متصل به مبدأ پايدار و جاويدى است كه زوال نمى پذيرد.ممكن است كسى را طلب مال يا جاه با نشاط كند، اما اين گونه نشاطها زوال پذيرند.در روايات تأكيد فراوان شده است كه در عبادات، بويژه اعمال عبادى استحبابى، با نشاط به عبادت بپردازيد.در روايت توصيه شده كه براى پيدا كردن نشاط يكى از راهها اين است كه عبادت با خدا را همچون معامله اى در نظر آورد.همان طور كه در مسائل دنيوى، در معامله اى كه سودى عايد انسان مى شود، روح نشاط پيدا مى كند، و در مسائل عبادى چرا نبايد چنين محاسبه اى كرد.
[/ان كان الثواب من الله فالكسل لماذا/] (۱۸)

مؤمن، مؤمنان را مانند خود مى داند و چون نسبت به خود نيرنگ نمى زند، درباره مؤمنان نيز چنين رفتارى ندارد. پيوند ايمانى، وحدت روحى پديد مى آورد.در اين روايت به عوامل هجران و بريدنها كه در روايت قبل مطرح شده بود، اشاره شده است.غيبت، از مهمترين عوامل قطع ارتباطهاست.اگر انسان بفهمد كه معاشر و رفيقش سر او كلاه گذاشته است، آيا تصميمى غير از قطع ارتباط مى گيرد؟ بنابر اين مؤمن نه خود جدا مى شود و نه سبب جدايى را فراهم مى كند.

اگر معتقديم كه در ازاى عبادات ثواب و پاداش است، پس كسالت چرا؟ ! [/اتقوا الله و لا تملوا من الخير و لا تكسلوا/] (۱۹)
تقواى الهى پيشه گزينيد و ملول و افسرده از كار خير نشويد و تنبلى نورزيد.
[/فان الله عز و جل و رسوله غنيان عنكم و عن اعمالكم أنتم الفقراء إلى الله/]
پس خدا و رسول از اعمال آدميان بى نيازند.و شماها به خداوند محتاج هستيد.
[/انما أراد الله عز و جل بلطفه سببا يدخلكم به الجنة/] (۲۰)
اين است و جز اين نيست كه خداى تعالى از روى لطفى كه نسبت به بندگان دارد، اراده كرده است كه مؤمنين را داخل در بهشت گرداند.
على عليه السلام فرمود:
[/بالعمل يحصل الثواب لا بالكسل/] (۲۱)
با عمل، ثواب و پاداش تحصيل مى شود نه با تنبلى
[/تأخير العمل عنوان الكسل/] (۲۲)
علامت كسالت، تأخير انداختن عمل است.
از نظر تربيتى، بزرگان دستور داده اند كه با تنبلى و كسالت، از اداى مستحبات چشم پوشى كنيد.در واجبات هم دستور فرموده اند كه نفس را قبل از عبادت، آماده سازيد.يكى از بزرگان مى فرمودند: كه خوب است قبل از نماز، انسان يكى دو دقيقه با خود فكر كند و در انعام الهى كه خداوند به وى داده است توجه كند و حمد و شكر الهى كند و آنگاه به عبادت بپردازد. على (ع) در ضمن نامه اى به حارث همدانى مرقوم فرمودند:
[/و خادع نفسك فى العبادة و ارفق بها و لا تقهرها/]
نفست را در هنگام عبادت گول بزن و با آن مدارا كن و بر آن فشار و زور نياور.
[/وخذ عفوها و نشاطها/]
وقتى آن حالت گذشت و شادابى در نفس پديد آمد، از آن بهره گير.
[/الا ما كان مكتوبا عليك من الفريضة/] (۲۳)
مگر آنچه به عنوان واجب بر تو نوشته شده است.
يعنى در واجبات اين حرفها نيست.
[/و انه لابد من قضائها و تعاهدها عند محلها/] (۲۴)
در واجبات ناگزير از اداى آن هستى و در وقت و شرايطى كه براى آن مقرر شده است بايد انجام بدهى.
از مطالب فوق نتيجه مى شود كه مؤمن تحت تأثير فشارهاى جسمانى، افسردگى خاطر پيدا نمى كند .نقل است كه يكى از انبيا به جايى مى رفت.در راه كسى را ديد كه دست و پايش فلج است و چشمانش هم كور و بر لب ذكرالحمد لله مى گويد.يكى يكى مغمى كه خدا در حقش كرده بود مى شمرد .اين شادابى روح به واسطه اتصال به مبدأ وجود است.اصولا آلام و دردهاى دنيوى با عبادات تخفيف پيدا مى كند.
«الا بذكر الله تطمئن القلوب» (۲۵)
ياد خدا به دلها آرامش مى بخشد.
[/قريبا امله/]
آرزويش نزديك است.
مقصود از «امل» آرزوهاى دنيوى است كه به «طول امل» نيز تعبير كرده اند.
يعنى انسان معتقد شود كه در دنيا سالها باقى خواهد بود.قهرا چنين تفكرى منجر به تحصيل توابع حب بقا در دنيا خواهد شد.توابع بقا چيست؟ پول، زندگى، تجارت.روشن است كسى كه مى داند فردا مى ميرد، محبتش به دنيا با كسى كه فكر مى كند هزار سال عمر خواهد كرد متفاوت است .
استمرار بقا در دنيا، آرزوى مذموم است كه با حب به توابع بقا همراه است.از نظر علمى، يك شاخه طول امل به رذيله عقلانى جهل و شاخه ديگر آن به رذيله شهوانى حب دنيا مربوط است.
آرزوى دراز دو اثر زشت دارد كه موجب بدبختى انسان مى شود:
۱.آدمى را از اعمال صالح باز مى دارد و به كارهاى زشت دچار مى كند.على (ع) فرمود: [/اطول الناس املا أسوءهم عملا/] (۲۶)
هر چه آرزوها بلندتر باشد، اعمال قبيح بدتر است.
[/ما طال احد فى الأمل إلا قصر فى العمل/] (۲۷)
هيچ كسى آرزوى دراز پيدا نكرد مگر آنكه كوتاه كرد در عمل.
[/يسير الامل يوجب فساد العمل/] (۲۸)
آرزوهاى بيجا فساد عمل مى آورد.
۲.باعث فراموشى مرگ مى شود.على عليه السلام فرمود:
[/الامل ينسى الأجل/] (۲۹)
آرزو حجاب اجل است مانع ديدن مرگ است.
در روايتى على عليه السلام فرموده اند:
[/ان أشد ما أخاف عليكم خصلتان اتباع الهوى و طول الامل/] (۳۰)
شديدترين چيزى كه بر شما مى ترسم دو خصلت است: تبعيت از هواى نفس و آرزوى دراز
[/و اما اتباع الهوى فانه يعدل عن الحق/]
اما پيروى از نفسانيات باعث مى شود كه آدمى از حق باز بماند.يعنى چشمانى كه آلوده و عملا كور است، نمى تواند حق را مشاهده كند.
[/و اما طول الأمل فإنه يورث الحب للدنيا ثم قال الا ان الله تعالى يعطى الدنيا من يحب و يبغض/]
اما آرزوى دراز، موجب حب به دنياست.سپس فرمودند: همانا خداى تعالى دنيا را به هر كس، چه دوست بدارد يا ندارد، مى دهد.
اما كسى را كه دوست دارد چيزى اضافه هم مى دهد:
[/و اذا احب عبدا اعطاه الايمان/]
بنده اى را كه دوست بدارد به او ايمان عطا مى كند.
مطابق سخن على (ع)، مؤمن آرزويش اندك است.چون زندگى بدون آرزو امكان ندارد.آرزوى مؤمن، نزديك است، يعنى مال امروز و به مقدار متعارف است.وقتى آرزو كم بود، دنباله اش آثارى پديد مى آيد:
[/قليلا زلله متوقعا لأجله/]
لغزشهايش كم و مرگ را محقق مى بيند.
طول امل دو اثر داشت: ۱ـ عمل را فاسد مى كرد، ۲ـ موجب فراموشى مرگ مى شد.
مؤمن آرزويش اندك است، به همين دليل مبتلاى به آثار شوم طول امل نمى شود.از اين رو، لغزشهايش اندك است و انتظار مرگ را مى كشد.دلبستگى به حق تعالى، مرگ را در نزد انسان به صورت رها شدن از آزارها جلوه مى دهد.انتظار مرگ براى مؤمن، در حكم فرج بعد از شدت است.دنيا دار ابتلا و اذيت و در نزد اوليا تلخ است.حقيقت دنيا، زشت و كريه است ومفارقت از آن آرزوى انبياست.
[/خاشعا قلبه ذاكرا ربه قانعة نفسه منفيا جهله/]
مؤمن قلبش خاشع است ذاكر پروردگار است، نفس او قانع است و جهلش زدوده است.

قواى درونى انسان مطابق اصطلاح اهل معرفت، قلب و نفس و عقل است.قلب محور محبتها و احساسات آدمى است.نفس محور خواسته هاى حيوانى است، اعم از شهوت و غضب، و عقل محور ادراكات كلى است.در اين روايت، امير المؤمنين (ع) هر سه محور عقل و نفس و قلب را مطرح مى فرمايند .
خشوع امرى است قلبى، مؤمن قلبش خاشع است و اگر در ظاهر هم فروتنى دارد، اين تواضع و فروتنى ناشى از همان خشوع قلبى است، اما خشوع مؤمن به چه كسى است؟ جمله بعد توضيح مى دهد :
[/ذاكرا ربه/]
به پروردگارش متذكر است.
ذكر در اينجا مطلق است و شامل ذكر باطنى و ظاهرى است.فروتنى قلب مؤمن از ذكر رب ناشى مى شود.
چرا حضرت، تعبير «رب» به كار برده اند و كلمه «الله» را ذكر نكرده اند؟
رب، صفت ربوبيت و مقام تربيت است.مؤمن آنگاه كه متذكر الطاف و مراحم حضرت حق مى شود، دلش خاشع مى شود.از نظر زمانى هم محدوديتى ندارد.مؤمن در همه زمانها ذاكر رب است، اما نفس مؤمن چگونه است؟ حضرت دردنباله روايت مى فرمايند:
[/قانعة نفسه/]
نفسش به آنچه دارد قانع است.
قناعت از ملكات فضايل نفسانى است.مؤمن به حد كفاف قانع است.اما كفافى كه مقرون به رضا و خشنودى است.قناعت ضد حرص و فزون طلبى است.حرص از صفات جهنم است.آنگاه كه به جهنم خطاب مى شود:
هل امتلأت
آيا پر شدى.
جهنم مى گويد:
هل من مزيد
آيا باز هم چيزى هست.
قناعت، در مؤمن يك اصل است، على (ع) فرمود:
[/لن يلقى المؤمن الا قانعا/] (۳۱)
هيچ گاه مؤمنى را نخواهى ديد كه قانع نباشد.
[/القناعة علامة الاتقياء/] (۳۲)
قناعت نشانه اهل تقواست.
از نظر عقلى، على (ع) درباره مؤمن مى فرمايند:
[/منفيا جهله/]
جهل از مؤمن منفى است.
يعنى مؤمن، به علاوه جهل نيست، منهاى جهل است.جهل گاهى در برابر علم قرار مى گيرد و علم را اگر به معناى يادگيرى بدانيم، مؤمن از اين نظر منفى از جهل است.مؤمن اهل يادگيرى است و اجازه نمى دهد چيزى برايش مجهول باشد.
دين آميخته با نافهمى نيست، منافاتى ندارد كه انسان متدين باشد و همه چيزهاى مفيد را بداند.
زمانى به غلط ميان دين و علوم، به ويژه علوم تجربى قائل به ناسازگارى بودند، اما اين مطلب به صورت حيله اى از جانب اجانب مطرح شده بود.به بهانه تضاد علم و دين قصد ترويج بى دينى داشتند.در صورتى كه متون دين چنين نسبتى را درست نمى داند.
على عليه السلام مى فرمايد:
[/الايمان و العلم اخوان توأمان و رفيقان لا يفترقان/] (۳۳)
ايمان و علم دو برادرند كه با يكديگر توأمند و دو رفيقند كه جدايى ناپذيرند.
على عليه السلام مى فرمايد:
[/تعلموا العلم و تعلموا مع العلم السكينة و الحلم فان العلم خليل المؤمن و الحلم وزيره/] (۳۴) علم را بياموزيد و بياموزانيد با علم آرامش و حلم را كه علم دوست مؤمن و حلم وزير اوست .
مقصود، علوم آموختنى است.گاهى هم جهل در برابر عقل قرار دارد.يعنى همان شعور باطنى كه ادراك كليات مى كند.چنان كه در روايت مشهور كافى امام صادق (ع) جنود عقل را در برابر جنود جهل مطرح مى فرمايند.اين عقل، اعم از نظرى و عملى است، به اين معنى مؤمن اهل تفكر است.
در روايتى، امام على (ع) كمال ايمان را در سه چيز دانسته اند:
[/ثلاث من كن فيه كمل ايمانه العقل و الحلم و العلم/] (۳۵)
سه چيز اگر در شخصى باشد ايمانش كامل مى شود، عقل، حلم و علم
[/للمؤمن عقل وفى و حلم مرضى و رغبة فى الحسنات و فرار من السيئات/] (۳۶)
مؤمن عقل وافى دارد و بردباريست پسنديده و رغبت به حسنات داشته و از سيئات فرار مى كند .
جمله هاى اين روايت با آنچه در سابق درباره طول امل بحث كرديم كاملا مناسبت دارد.عاقل هيچ گاه اعتماد به آرزوهاى بيجا نمى كند، طول امل ناشى از جهل است.چنان كه در روايت آمده است:
[/العاقل يعتمد على عمله و الجاهل يعتمد على امله/] (۳۷)
عاقل بر عمل و جاهل بر امل تكيه مى كند. [/سهلا امره/]
كارش آسان است.
امر در اينجا مى تواند چند معنا داشته باشد:
۱.از نظر امور دنيوى خيلى آسان زندگى مى كند.چنان كه در روايتى درباره رسول الله (ص) تعبير به «خفيف المؤونة» وارد شده است.
۲.در برخورد با جاهل خيلى راحت تحمل مى كند.
۳.اهل تكلف نيست و ديگران را هم وادار به تكلف نمى كند.
[/حزينا لذنبه/]
مؤمن در خصوص گناهانش اندوهناك است.
در جمله هاى سابق از حزن مذموم بحث كرديم.امير المؤمنين (ع) با تعبير [/ «و لا يحزن على ما اصابه» /] اين حزن را از مؤمن مبرا دانستند.اما حزن درباره گناهان را حزنى ممدوح تلقى فرمودند.چون آن حزن، حزن براى دنيا و اين حزن جهت اخروى دارد.
ريشه اين حزن فهم و بينش مؤمن است.آنگاه كه مؤمن لذت معصيت را با سختيها و ناراحتيهاى آخرت مقايسه مى كند از گناهانش سخت پشيمان و اندوهناك مى شود، بنابراين حزن از معصيت ريشه عقلايى دارد.
در روايتى از على (ع) در اين زمينه آمده است:
[/لا توازى لذة المعصية و فضوح الاخرة و اليم العقاب/] (۳۸)
لذت معصيت با رسوا شدن در آخرت و عذاب اليم قابل قياس نيست. [/لا تهتكوا استاركم فيمن يعلم اسراركم/] (۳۹)
پرده درى نكنيد در پيش روى كسى كه اسرار شما را مى داند.
حزن ممدوح آثار مثبت سازنده اى در زندگى انسان دارد.
از جنبه عملى، حزن ممدوح سازنده است.اين حزن جلب رحمت حق مى كند.رسول خدا (ص) در ضمن روايتى در اين باره مى فرمايند:
[/اذا كثرت ذنوب العبد و لم يكن له من العمل ما يكفرها ابتلى الله تعالى بالحزن ليكسرها .فان فعل ذلك و الا عذبه فى قبره/] (۴۰)
آنگاه كه گناهان بنده فزونى گرفت و اعمال حسنه اش توان پوشش سيئات را نداشت، حق تعالى وى را به حزن مبتلا مى كند.اگر اين حزن اصلاحش كرد كه كرد و گرنه خداوند او را در قبر و عالم برزخ عذاب مى كند.
شايان توضيح است كه براى مؤمن عالم برزخ از دنيا و آخرت سخت تراست.چون در دنيا توبه وجود دارد و در قيامت شفاعت اما در برزخ شفاعت هم نيست.
در دنباله اين روايت، حضرت رسول (ص) عذاب قبر را هم لطف الهى دانسته و در حكمت اين لطف فرموده اند:
[/فيلقاه الله عز و جل يوم يلقاه و ليس شى ء يشهد عليه لشى ء منه/]
برآى آنكه مى خواهد پاكش كند تا وقتى در قيامت خداى تعالى را ملاقات كرد چيزى نباشد تا شهادت بر گناهان او دهد.
رسول الله (ص) در مدح حزن ممدوح فرموده اند: [/ان الله تعالى يحب كل قلب حزين/] (۴۱)
خداوند تعالى دوست مى دارد آدمى را كه اندوهگين باشد.
حزن ممدوح در نسبت با عقايد و روابط روحانى با بحث محبت گره خورده است، به ويژه درباره شيعه كه ارتباط محبتى شديد با ائمه اطهار (ع) دارد.
[/اللهم إن منا شيعتنا خلقوا من فاضل طينتنا/] (۴۲)
خدايا شيعيان ما از ما هستند و از باقيمانده طينت ما خلق شده اند.
يعنى رابطه تنگاتنگى از نظر حالات روحى، همچون فرح و حزن ميان ائمه اطهار و شيعيان وجود دارد.
[/يفرحون لفرحنا و يحزنون لحزننا/]
از شادى ما شادمان و از حزن ما اندوهگين مى شوند. (۴۳)
مطابق آنچه از مدارك دينى استنباط مى شود، در ميان حزن رسول الله (ص) و على (ع) و ائمه شيعه (ع)، حزنى فوق شهادت صديقه طاهره، حضرت زهرا سلام الله عليها، وجود ندارد.
[/ميتة شهوته/]
مؤمن شهوتش مرده است.
عين اين مضمون را على (ع) درباره عاقل به كار برده اند: [/العاقل من امات شهوته/] (۴۴)
عاقل كسى است كه شهوتش را بميراند.
شكى نيست كه قوا و نيروهايى كه خداوند به ما عنايت فرموده است، خير است.شهوت و غضب نعم الهى اند، شهوت نيروى جاذبه و غضب قوه دافعه در انسان است.اگر اين جذب و دفعها در بدن انسان نباشد، بقايى براى پيكره نخواهد بود.خير بودن اين قوا در اين است كه وسيله استكمال انسان هستند.تفاوت انسان و حيوان در نيروى عقل و قلب اوست.حد استفاده از شهوت و غضب را عقل معين مى كند.در روايات، آنگاه كه در باب شهوت و غضب سخن گفته شده است، آنچه مورد نهى است غلبه شهوت است نه خود شهوت.خود شهوت به طور مطلق مذمت نشده است.
[/اياكم و غلبة الشهوات على قلوبكم/] (۴۵)
بترسيد از اينكه خواسته هاى نفسانى بر قلبهاى شما حاكم شود.
[/فان عاجلها ذميم و اجلها وخيم/] (۴۶)
[/طاعة الشهوة تفسد الدين/] (۴۷)
[/الانقياد للشهوة أدوء الداء/]
انقياد در برابر شهوات، بالاترين دردهاست.شهوت اعم از شهوت جنسى است.مطلق ميل و رغبت انسان به امور مادى را شهوت گويند.در تحليل موضوع شهوت با سه مسئله كميت مصرف شهوت، كيفيت و موضع و مقام استفاده روبرو هستيم.بنابر اين اصل شهوت، ابزار تكامل معنوى انسان است، بحث درباره نحوه استفاده از آن است.چنان كه على (ع) فرمودند:
[/اغلب الشهوة تكمل لك الحكمة/] (۴۸)
چيره شو بر شهوت تا حكمت برايت به كمال برسد.
[/من ملك شهوته كان تقيا/] (۴۹)
كسى كه مالك شهوتش هست، پرهيزگار خواهد بود.
تقدم شهوت بر دين هلاك كننده است، بنابر اين، رابطه انسان و شهوت از نوع رابطه حاكم و محكوم، مالك و مملوك و راكب و مركوب است.

از نظر تربيتى، بزرگان دستور داده اند كه با تنبلى و كسالت، از اداى مستحبات چشم پوشى كنيد.در واجبات هم دستور فرموده اند كه نفس را قبل از عبادت، آماده سازيد.يكى از بزرگان مى فرمودند: كه خوب است قبل از نماز، انسان يكى دو دقيقه با خود فكر كند و در انعام الهى كه خداوند به وى داده است توجه كند و حمد و شكر الهى كند و آنگاه به عبادت بپردازد.

مردن در اين روايت به معناى از بين بردن نيست.مقصود اين است كه در برابر حكم عقل و شرع، قواى غضب و شهوت در مالكيت باشند.چنان كه وقتى قرآن كريم از غيبت سخن مى گويد به خوردن گوشت مرده برادر مثل مى زند.مقصود قرآن اين نيست كه آيا از شما كسى دوست دارد گوشت برادر، آن هم مرده اش را بخورد؟ ! مقصود اين نيست كه برادر مؤمن در وقت غيبت حضور ندارد تا از خودش دفاع كند.مگر آدمى غيبت كسى را كه مى كند، مرده است؟ مرده كه غيبت ندارد.مقصود اين است كه آن برادر مؤمن فاقد قدرت دفاعى است.همان طور كه مرده از خود حركتى ندارد و عكس العمل نشان نمى دهد، قواى حيوانى انسان مؤمن، در برابر عقل وى چنين حكمى دارند .
انسانى كه شهوتش مرده نباشد و شهوت را بر عقلش حاكم كند، از نظر متون دينى، انسانى است اسير و برده و مصداق انسان آزاد نيست.على (ع) بردگى شهوت را فوق بردگى ظاهرى تلقى فرموده اند :
[/عبد الشهوة اذل من عبد الرق/] (۵۰)
بنده شهوت خوارتر از بنده زر خريد است.
[/مغلوب الشهوة اذل من مملوك الرق/] (۵۱)
مغلوب شهوات خوارتر از برده است.
[/كظوما غيظه/]
خشمش را بسيار فرو مى خورد.
درباره اين جمله، قبلا هم بحث شده است.در حقيقت اين جمله به موضوع قبل مربوط است.همان طور كه شهوت مؤمن در اختيار عقل است غضبش هم مرده است و در اختيار عقل و شرع است.اما چرا اين جمله ها تكرار مى شود؟ حكمت آن در نكاتى است كه فوق العاده براى سازندگى روح مؤثر است.
[/صافيا خلقه/]
خوى مؤمن مصفاست.صافى در مقابل كدر است.خوى مؤمن كدورت ندارد.كدورت بر اثر چه عواملى پديد مى آيد؟ جمله هاى قبل در واقع روشن كننده اين معناست.خوى مؤمن آنگاه كدر مى شود كه شهوت و خشمش افسار گسيخته باشد، آنگاه كه شهوت و غضب بميرند كدورتى نمى ماند، مرحوم مجلسى فرموده اند كه معناى سخن مولا اين است كه مؤمن برخوردهايش با نرمى است و خشونت در رفتار ندارد.اين سخن درست است اما تمام نيست.اين معنا يكى از شاخه هاى خوى مؤمن است.
[/آمنا منه جاره/]
همسايه مؤمن از وى در امان است.
يك زمان به مناسبتى به سراغ روايات مربوط به «جار» رفتم.حدود چهار تا پنج حديث عجيب يافتم.همسايه مشمول هيچ يك از محيطهاى تأثير گذار كه بر شمرديم، نيست.همسايه نه قوم و خويش است، نه همدرس، نه همكار و نه رفيق.اين رابطه، نوعى رابطه اجتماعى است كه بسيار هم شايان توجه است.در روايتى از امام صادق (ع)، منقول از رسول خدا (ص)، خوب همسايه دارى كردن شاخصه ايمان شناخته شده است:
[/اعمل بفرائض الله تكن اتقى الناس/] (۵۲)
عمل به واجبات كن تا متقى ترين مردم باشى.
تا آنجا كه مى فرمايد: [/و احسن مجاورة من جاورك تكن مؤمنا/] (۵۳)
خوب همسايه دارى كن با كسى كه همسايه تو شده است تا مؤمن شوى.
تعبير، خيلى والاست.معلوم مى شود اگر اين صفت نباشد، ايمان زير سؤال مى رود.شخصى آمد خدمت رسول الله (ص) و عرض كرد خانه اى خريده ام و همسايه اى دارم كه نه به وى اميد خيرى دارم و نه از شرش آسوده خاطر، پيامبر (ص) دستور دادند كه على (ع) و ابوذر و سلمان و گاه مقداد در مسجد با صداى بلند اعلام كنند:
[/المؤمن من آمن جاره بوائقه/] (۵۴)
مؤمن كسى است كه همسايه اش از ظلم و شر او ايمن باشد.
[/ضعيفا كبره/]
خود بزرگ پندارى مؤمن ضعيف است.
يعنى انتزاع رذيله باطنية تكبر نمى شود.كبر در اين روايت به معناى تكبر نيست.بزرگ منشى است.البته بحث ما در اينجا مؤمنان هستند.و ما درباره صفات اولياى خدا بحث نمى كنيم.اين صفاتى كه امير المؤمنين (ع) مى فرمايد مختص خودشان نيست.عده اى از مؤمنان را هم در بر مى گيرد.
[/قانعا بالذى قدر له/]
مؤمن درباره آنچه درباره اش مقدر شده است، قانع است.
مؤمن قناعت نمى ورزد براى آنكه راحت طلبى را پيشه كند، بلكه اين صفت را به عنوان ايمان مى طلبد.راحت طلبى، خود خواهى است، خداخواهى مؤمن، او را به قناعت مى رساند.
[/متينا صبره/]
صبر مؤمن متين است.
در جمله ها و عبارات قبل، از عقل ممزوج به صبر سخن گفته شد، در اين جمله خود «صبر» محل بحث است، از اين روايت مى توان دريافت كه صبر به يك اعتبار به متين و غير متين تقسيم مى شود.
از نظر لغوى «متين» به معناى محكم است. «حبل متين» يعنى ريسمان محكم.صبر نيز مطابق آنچه در سابق گذشت عبارت از حالت آرامش روح و پايدارى آن در برابر شدايد و مشكلات است.يكى از معانى متانت در صبر اين است كه انسان در برابر تمام مراتب مصائب و مشكلات پايدارى بورزد.ممكن است شخصى در برابر معصيتى پابرجا باشد، اما در مقابل معصيتى ديگر از جا كنده شود.مؤمن صبرش متين است، يعنى هيچ گاه صبر از وى جدا نمى شود و بى صبرى از مؤمن مشاهده نمى شود، گر چه صبر در مواقعى ممكن است كم شود.
امير المؤمنين (ع) كه تجسم كلمات نورانى بحث، در اين روايت است در يك مورد اظهار مى فرمايند كه صبرم كم شد و نمى فرمايند صبرم تمام شد و آن در وقت تدفين همسر بزرگوارشان، حضرت زهرا سلام الله عليهاست.در تاريخ مى نويسند وقتى على (ع) بدن زهرا (ع) را تجهيز فرمود دو ركعت نماز خواند و بعد صورت مباركشان را به سوى آسمان بلند كردند و اين عبارات را فرمودند: [/هذه فاطمة بنت نبيك اخرجتها من الظلمات إلى النور/] (۵۵)
خدايا اين فاطمه دختر پيامبر توست كه او را از ظلمت ماديت به سوى نور معنويت كشاندى.
حضرت على (ع) در تدفين حضرت زهرا (س) به دو مشكل برخورد.
۱.مشكل اول على (ع)، اين است كه همسرى كه تنها او مقامات وى را درك كرده است و در عالم وجود بى نظير است، از دستش رفته است، مشكل اين است كه چگونه اين وجود مقدس را دفن كند؟ در خطبه ۲۰۳ نهج البلاغه، به هر دو مشكل اشاره مى فرمايد.در آن خطبه مى فرمايد آنگاه كه خواست پيكر زهرا (س) را دفن كند ناگاه دو دست ظاهر شد.
اين دستها را على (ع) خوب مى شناسد.به وسيله اين دستها بزرگ شده است.
تا دستان رسول الله (ص) را مشاهده نمود، عرض كرد:
[/السلام عليك يا رسول الله منى و من ابنتك النازلة فى جوارك/] (۵۶)
سلام بر تو اين رسول خدا از ناحيه خودم و از ناحيه دخترت
مشكل اول را با رسول الله (ص) در ميان نهاد، فرمود اى پيامبر (ص) بدادم برس كه صبرم كم شد.
۲.مشكل دوم على چيست؟ زهرا (س) امانتى بود در نزد على، به رسول الله (ص) عرض مى كند :
[/فلقد استرجعت الوديعة و اخذت الرهينة/] اما متوجه مى شود كه اين زهرا، زهرايى نبود كه از رسول الله (ص) تحويل گرفته است، به پيامبر عرض مى كند:
[/ستنبئك ابنتك بتضافر امتك على هضمها فاحفها السوال/]
بزودى تو را خبر مى دهد كه چگونه امتت فراهم گرديدند و بر او ستم ورزيدند از او بپرس .
اى رسول خدا من معذرت مى خواهم.من كوتاهى نكردم، اين كار كارى بود كه امت تو درباره دخترت روا داشتند.
[/محكما امره/]
امر مؤمن، محكم است.
مراد از امر در اينجا اين نيست كه وقتى مؤمن امر مى كند به چيزى، محكم امر مى كند، بلكه مقصود اين است كه در امور دنيوى و اخروى مؤمن محكم است.نه در كارهاى دنيايى اش تزلزل دارد و نه اخروى، آخرت مؤمن او را از دنيا و دنيايش او را از آخرت باز نمى دارد، چنان كه امام صادق (ع) در ضمن روايتى فرمودند:
[/قال لقمان لابنه: خذ من الدنيا بلاغا و لا ترفضها فتكون عيالا على الناس و لا تدخل فيها دخولا يضر بآخرتك/] (۵۷)
لقمان به فرزندش مى فرمود، از دنيا به اندازه كفافت بهره بردار اما چنين نباشد كه دنيا را طرد كنى [چون هيكل انسانى زندگى مى خواهد] كه سربار بر مردم باشى و داخل در دنيا نشو بگونه اى كه ضرر به آخرتت بزند.پس اگر تلاش نكنى، بايد سربار ديگران باشى.اما مطلب اساسى اين است كه جنبه دنيوى به امر آخرتى ضرر نرساند.
[/كثيرا ذكره/]
مؤمن ذكرش زياد است.
در گذشته هم «ذاكرا ربه» فرمود.در اولى فرمود كه مؤمن اهل ذكر است و در اينجا به كثرت ذكر مؤمن اشاره فرموده است.در هر دو جا هم ذكر مؤمن از باطن به ظاهر سرايت مى كند.يعنى، مؤمن در اكثر اوقات، دلش مترنم به ياد حق است.
چرا مؤمن به ذكر محتاج است؟ پاسخ اين است كه روح نيز مانند جسم محتاج تغذيه است.ذكر حق تجديد عهد و پيمان با حق است.در دوستيهاى ظاهرى هم اگر دوستمان را نبينيم، بقاى اين پيوند به اين است كه به يادش باشيم.مدتى كه گذشت و به يادش نبوديم، يادمان مى رود كه چنين پيوندى بوده است.مثلا تصور كنيد ده سال حتى به ياد دوستتان هم نيفتيد، ديگر دوستى نمى ماند.به تعبير ديگر دوستى امر اضافى است.محب، محبوب مى خواهد و محبت رشته اى است كه به سوى محبوب متمايل است.اگر محبوب فراموش شود، مضاف اليه باقى نمى ماند، در نتيجه، دوستى باقى نمى ماند.آنچه محبت را حيات مى بخشد، ياد محبوب است.لذا دائم الذكر بودن از ويژگيهاى مؤمن است.
على عليه السلام فرمود:
[/المؤمن دائم الذكر/] (۵۸)
مؤمن دائم الذكر باشد. [/مداومة الذكر قوت الارواح و مفتاح الصلاح/] (۵۹)
مداومت ذكر، غذا و قوت ارواح مؤمنان و كليد صلاح است.
[/ذكر الله قوت النفوس و مجالسة المحبوب/] (۶۰)
ذكر خدا قوت نفسها و همنشينى دوست است.
[/و فى الذكر حياة القلوب/] (۶۱)
در يادآورى خدا زنده شدن دل است.
اثر ذكر كثير، غير از آنچه غذاى روح است، تقويت و تشديد پيوند دوستى با خداست، در دوستيهاى دنيوى هم اين قاعده جارى است، چنان كه در مصيبتها، اگر متوفا براى نزديكان خيلى محبوب باشد كارى مى كنند كه به ياد متوفا نيفتند.ذكر زياد تقويت كننده رشته وداد است.
كثرت ذكر اثر سلبى خوبى هم دارد و آن طرد شياطين است.چون دل بايد فقط به يكى بسته شود .
على عليه السلام فرمود:
[/ذكر الله تعالى دعامة الايمان و عصمة من الشيطان/] (۶۲)
ذكر خداى تعالى ستون قوى ايمان و موجب محافظت از شيطان است.
على عليه السلام فرمود: [/ذكر الله تعالى رأس مال كل مؤمن و ربحه السلامة من الشيطان/] (۶۳)
ياد خداى تعالى سرمايه مؤمن است و سود و بهره اش سلامت از شيطان
در آيات قرآن، حقيقت عبادت و پرستش، «ذكر خدا» است.ذكر الله مغز عبادت است.در زمينه نماز كه مطابق روايات، تركش موجب كفر عملى مى شود، خداى تعالى مى فرمايد:
«أقم الصلوة لذكرى» (۶۴)
بپادار نماز را براى ياد من
يعنى نماز بدون ذكر، نماز نيست.على (ع) در ابتداى خطبه نهج البلاغه در اين زمينه مى فرمايند :
[/استديموا الذكر فانه ينير القلوب و هو افضل العبادة/] (۶۵)
مداومت بر ذكر كنيد كه ذكر الله قلب را نورانى مى كند و با فضيلت ترين عبادت است.
ذكر الله حتى در ديد عقلى و تفكر فلسفى اثر مى گذارد. [/ «الذكر نور العقل» /] (۶۶) .در روايات بسيارى آمده است:
[/المؤمن ينظر بنور الله/] (۶۷)
مؤمن با نور خدا نظر مى كند.نظر مؤمن بسيار موشكافانه است.آنگاه كه مؤمن در مسئله اى به دقت تفكر مى كند، اين دقت از آن وابستگى به الله تعالى ناشى مى شود.
زمانى من به حضرت امام خمينى (ره) عرض كردم كه دقت در مسائل علمى، استعداد مغزى زيادى مى طلبد.ايشان مى فرمودند اين گونه دقتها حاصل بستگى به خداست.
اثر ديگر ذكر الله، آرامش قلوب است.
«الا بذكر الله تطمئن القلوب»
. (۶۸)
در امور دنيوى هم اگر براى كسى مصيبتى رخ دهد براى آرامش بخشى به وى، محبوبش را به يادش مى آوريم.آن محبوب به او آرامش مى دهد.
خداوند محبوب مؤمنان است و يادش آرامش دهنده است.
قرآن علمى را كه منهاى ذكر خداست، تأييد نكرده است.
«فاسئلوا اهل الذكر» (۶۹)
از اهل ذكر بپرسيد.
برخى در معناى اين آيه گفته اند «اهل الذكر» يعنى «اهل البيت» در جواب گفته اند، كه قرآن مى توانست بگويد: «فاسئلوا أهل البيت» ، چرا اهل ذكر فرمود.برخى گفته اند مقصود اهل علم است.باز سؤال مى كنيم كه چرا نفرمود فاسئلوا أهل العلم.حقيقت اين است كه خداوند خواسته است مقام «ذكر» را امتياز دهد.از دنبال آيه كه مى فرمايد:
فاسئلوا أهل الذكر ان كنتم لا تعلمون
در مى يابيم كه علم بى ذكر، مفيد نيست.
از نظر عملى، مداومت بر ذكر، موجب مى شود كه نهان و آشكار مؤمن نيكو شود، على (ع) فرمود :
[/من عمر قلبه بدوام الذكر حسنت أفعاله فى السر و الجهر/] (۷۰)
كسى كه قلبش را به دوام ذكر معمور كرد افعالش در نهان و آشكار نيك مى شود.
همه اين آثار نسبتى كه درباره ذكر گفته شد اختصاص به ذكرى دارد كه از درون ناشى مى شود، صرف لفظ، منشأ آثار نيست.اهل معرفت ذكر بى مغز را گناه مى دانند.زبان مى گويد استغفر الله اما دل بى خبر است.اين استغفار مصداق «ذنب يحتاج الى التوبة و الاستغفار» يعنى گناهى است كه خود محتاج توبه و استغفار است.
البته وصول به مقام ذاكرين دشوار است، چنان كه رسول خدا (ص) در وصيتى كه به على (ع) فرمودند سه عمل را دشوار توصيف فرمودند.به طورى كه طاقت بشر را طاق مى كنند، عمل اول مواسات داشتن با برادران ايمانى در مسائل مادى است.عمل دوم انصاف دادن مردم است از پيش خود.و عمل سوم «ذكر الله تعالى على كل حال» است.يعنى به ياد خدا بودن در همه حال.اين عمل از اعمال دشوار است كه كمتر كسى موفق به تحقق آن مى شود، زيرا ذكر خدا تكرار الفاظ نيست، چنان كه امام صادق (ع) در روايتى حقيقت ذكر را تشريح فرموده اند:
[/و لكن اذا ورد على ما يحرم عليه خاف الله عز و جل عنده و تركه/] (۷۱)
آنگاه كه با حرامى برخورد كرد از خداوند تعالى بيم كند و عمل را ترك نمايد.حقيقت ياد خدا، اين است.
[/يخالط الناس ليعلم/]
با مردم ارتباط دارد براى آنكه ياد بگيرد.
مؤمن با مردم ارتباط دارد، اما اين ارتباط بى هدف و لغو يا مضر نيست.مؤمن از ارتباط با مردم بسيارى چيزها ياد مى گيرد.
[/و يصمت ليسلم/]
مؤمن سكوتش براى سالم ماندن است.
سالم ماندن مؤمن به معناى سلامت از آفات گفتار است.
[/و يسأل ليفهم/]
مؤمن سؤالش براى فهميدن است.
[/و يتجر ليغنم/]
مؤمن براى بى نياز شدن به دنبال كار و تجارت مى رود.
غنيمت در اينجا مالى است كه مؤمن با تلاش به دست مى آورد و هم حوائج زندگى اش را مرتفع مى سازد.اين عبارت مولا با آيه
«يا ايها الذين آمنوا هل ادلكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم» (۷۲) تطبيق مى كند.
[/لا ينصت للخير ليفجر به (يا ليفخر به) /]
سكوت مؤمن از گفتار خير براى فخر فروشى نيست.
حضرت، با اين عبارت، حالت انحصار طلبى در دانش را نكوهش كرده اند.مثلا شخصى كه طرحى يا كشفى در مسائل علمى مى كند اما آن را تعليم نمى دهد، مؤمن نيست.دوست دارد ياد بگيرد .در برخى نسخه ها «ليفجر به» آمده است، يعنى مؤمن در برابر فجور و گناهى كه كسى مى خواهد انجام دهد ساكت نمى نشيند.
[/و لا يتكلم ليتجبر به على من سواه/]
تكلمش از روى فخر فروشى و برترى طلبى بر ديگران نيست.
[/نفسه منه فى عناء و الناس منه فى راحة أتعب نفسه لآخرته فاراح الناس من نفسه/]
خودش را براى آخرتش بزحمت افكنده و مردم را از خود راحت ساخته.
درباره اين روايت، علما دو معناى مختلف كرده اند:
۱.رنج مؤمن از خود به دليل اهتمام به طاعات و رياضات است و چون به كار خويش مشغول است طبعا نمى تواند مزاحمت و تعرضى به ديگران داشته باشد.جمله بعد هم تفسير همين سخن است كه. [/ «أتعب نفسه لآخرته فاراح الناس من نفسه» /]
۲.مؤمن تسليم نفس اماره نمى شود.آنچه از ناحيه مؤمن در عذاب است، نفس اماره است كه از ناحيه مؤمن در رنج و مشقت است، اما اينكه مردم از او در آسايش اند، جهت اين است كه مؤمن خود سازى كرده و حالت حلم و بردبارى براى روحش پديد آمده است.از اين رو، با مردم تعرض و برخوردى ندارد.

لقمان به فرزندش مى فرمود، از دنيا به اندازه كفافت بهره بردار اما چنين نباشد كه دنيا را طرد كنى [چون هيكل انسانى زندگى مى خواهد] كه سربار بر مردم باشى و داخل در دنيا نشو بگونه اى كه ضرر به آخرتت بزند.پس اگر تلاش نكنى، بايد سربار ديگران باشى.اما مطلب اساسى اين است كه جنبه دنيوى به امر آخرتى ضرر نرساند.

از عبارت فوق، مى توان دريافت كه ميان راحتى مردم و ناراحتى مؤمن رابطه اى وجود دارد، مؤمن راحت طلب نيست، آسايش را براى ديگران مى خواهد اگر چه به قيمت ناراحتى خود او تمام شود.به اعتقاد من معناى عبارت، فوق چنين مطلبى است. [/ «نفسه منه فى عناء» /] نفس حيوانى من و شما راحت طلب است و روح ايمان است كه قادر به مهار اوست.بنابر اين، مؤمن نه تنها آسايش خود را به بهاى اذيت ديگران نمى خواهد بلكه حاضر است ناراحتى برادر مؤمنش را تحمل كند تا او راحت باشد.اما جهت مشقت مؤمن اخروى است چنان كه در متن روايت آورده است.
برخى ممكن است سؤال كنند، چه فرقى مى كند كه چه جهتى داشته باشد؟ جهت مادى و انسانى باشد يا جهت اخروى؟
پاسخ اين است كه جهت مشقت، تأثير عملى دارد.اگر مؤمن براى خدا تحمل مشقات كند، هرگز توقع تشكر ندارد، در حالى كه اگر مشقتها براى باقيات دنيوى باشند، عكس العمل فردى كه شخص خود را به خاطر وى به مشقت انداخته است در روحيه اش اثر مى گذارد.عدم تشكر يا كفران نعمت، عكس العمل منفى در او ايجاد خواهد كرد.
اما اين كه مؤمن راحت طلب نيست به دليل بينش عميقى است كه دارد.مؤمن در دنيا راحت طلب نيست چون آسايش آخرت را مى طلبد.ناراحتيهاى دنيا را به جان مى خرد كه در آخرت راحت باشد .
جامعه اسلامى اگر تنها به همين يك حديث مولا امير المؤمنين (ع) پايبند باشد، در اين جامعه نه يك تن در آسايش مطلق است و نه در مشقت مطلق، بلكه همه افراد آسايش نسبى دارند .در چنين جامعه اى وداد و محبت روز به روز بيشتر مى شود، چون ما از كسى كه خود را براى آسايش ما به زحمت بيندازد، ممنون خواهيم بود و محبتمان به او افزونى مى يابد.
[/ان بغي عليه صبر حتى يكون الله تعالى الذى ينتصر له/]
اگر نسبت به او ستم روا دارند صبر مى كند تا آنكه خداوند تعالى او را يارى دهد.
معناى «بغى» اين است كه شخص از نظر پذيرش حق روحيه جبهه گيرى داشته باشد، مى تواند بغى، عقايد، حقوق و اخلاق را در بر گيرد.
باغى به دليل روحيه تجاوز، مرز شكن است. «بغاة» كسانى هستند كه از اطاعت انسانى كه خداوند اطاعتش را واجب كرده است، سرباز مى زنند.از نظر روانى و اخلاقى، بغى از شعب «كبر» است .مطابق روايت فوق، اگر حق اخلاقى مؤمن پايمال شود، چيزى نمى گويد و صبر مى كند.روشن است كه صبر در برابر بغى، در روايت مشمول مسائل حقوقى نمى شود.در اسلام ظلم پذيرى و ظالم پرورى وجود ندارد.مثال بارز بغى اخلاقى، غيبتها يا ناسزاهايى است كه درباره مؤمن گفته مى شود.در اين موارد، مؤمن اهل انتقام نيست و مخالفينش را به خداى تعالى واگذار مى كند .دليل عمل مؤمن بينشى است كه از آن برخوردار است.
برخى گناهان در دنيا هم مجازات دارند.از جمله آنها بغى است.در روايتى حضرت صادق (ع) از رسول خدا (ص) نقل مى فرمايند كه:
[/ان اسرع الخير ثوابا البر/] (۷۳)
سريعترين خوبى كه به ما مى رسد پاداش اعمال نيك است. [/و ان اسرع الشر عقابا الظلم/] (۷۴)
و سريعترين شر از نظر عقوبت، ظلم و ستم است.
در روايتى ديگر على (ع) مى فرمايد:
[/ثلاث خصال لا يموت صاحبهن أبدا حتى يرى و بالهن.البغى و قطيعة الرحم و اليمين الكاذبة/] (۷۵)
سه خصلت است كه صاحبش در همين دنيا وبال آن خصائل زشت را خواهد ديد.بغى، قطع رحم و قسم دروغ
پيامبر اكرم (ص) در ضمن حديثى فرمودند چهار چيز كيفرش زود به انسان اصابت مى كند:
[/رجل احسنت اليه فكافاك بالاحسان اليه اساءة/]
شخصى كه تو در حقش نيكى كرده اى و او در مقابل، به تو بدى روا مى دارد.
[/و رجل لا تبغى عليه و هو يبغى عليك/] (۷۶)
شخصى كه تو تجاوزى به حق او نكرده اى، اما او درباره تو تجاوز مى كند.
بيمارى روانى بغى، آدمى را به وادى مهلك كفر مى كشاند.باعث سلب نعمت از انسان مى شود و خودش هم نمى فهمد كه از چه ناحيه اى صدمه مى خورد.امام صادق (ع) فرمود: [/الذنوب التى تغير النعم البغى/] (۷۷)
گناهانى كه نعمت ها را تغيير مى دهد بغى است.
خداوند در خصوص ستم غليظ و شديد است.در روايات متعدد، اين مضمون آمده است كه اگر كوهى بر كوهى بغى كند، ما آن كوه را متلاشى مى كنيم.
اين روايت تعبيرى است كه امير المؤمنين (ع) در ضمن مشاهده درگيرى شخصى با شخصى فرمودند :
[/لو بغى جبل على جبل لهلك الباغى/] (۷۸)
اگر كوهى بر كوهى هجمه برد خودش مغلوب است.
باغى از نظر ظاهر هم منكوب مى شود.
على (ع) مشاهده فرمودند كه كسى به ديگرى با تعبيرى سفيهانه گفت مثلا: «اگر مردى بيا جلو» .طرف مقابل گفت: «نه بابا ما مرد نيستيم» حضرت به او فرمود: چرا با او مبارزه نكردى، گفت براى اينكه من با او كارى نداشتم، فرمودند: من هم چون اين روحيه را در تو ديدم چنين پيشنهادى كردم، اگر با او مبارزه كرده بودى او را از بين مى بردى چون او اهل بغى بود، سپس اين جمله را فرمود:
[/لو بغى جبل على جبل لهلك الباغى/]
منشأ بغى، همان گونه كه گفتيم، كبر است.گاهى انسان خودش را به لحاظظاهر در موضع بالايى مى نگرد و اين نگرش منشأ بغى و ستم مى شود، به ويژه اين روحيه، در خانواده ها زياد است، زن و مرد به عنوان همسر نبايد به حقوق يكديگر تجاوز كنند، همين طور پدر و مادر و فرزندان .
[/بعده ممن تباعد منه بغض و نزاهة و دنوه ممن دنا منه لين و رحمة/]
دوريش از هر كه دورى مى كند قطع و كناره گيرى از آلودگى است و نزديكش بهر كه نزديك مى شود ملايمت و مهربانى است.
مؤمن در ارتباطات اجتماعى گاهى قطع و گاهى وصل مى كند.مؤمن صلح كل نيست بلكه هم از افراد دورى مى گزيند و هم به آنان نزديك مى شود.
دور شدنش از افراد ممكن است ريشه اعتقادى يا عملى داشته باشد.انحراف اعتقادى در شخص مى بيند، كفر و ارتداد وى او را دور مى كند.همچنين مؤمن از فساق دورى مى گزيند.چرا؟ چون مى خواهد آلوده نشود.نزاهت و پاكى را مى طلبد.نزاهت بدين معنا است كه انسان براى حفظ پاكى از قذر و كثافات دورى مى كند.
[/ «و دنوه ممن دنا منه لين و رحمة» /] نزديكى مؤمن هم معيار دارد.به دليل هم سخنى قصد دارد به ديگرى عطوفت و مهربانى كند.آنگاه كه اعتقادات و اعمال شخصى را مطابق موازين الهى ملاحظه كرد به او نزديك مى شود و در حقش لطف مى كند.
[/ليس تباعده تكبرا و لا عظمة و لا دنوه خديعة و لا خلابة/]
دورى كردن مؤمن نه از سر تكبر و خود بزرگ بينى است و نزديكى اش نه به سبب نيرنگ و خدعه است.چون نيرنگها و كلاهبرداريها در مواردى است كه محبت و سنخيت نباشد.اما اگر محبت و صميميت بود، جايى براى خدعه نمى ماند.
[/بل يقتدى بمن كان قبله من اهل الخير فهو امام لمن بعده من اهل البر/] (۷۹)
مؤمن به كسانى كه قبل از او بوده اند از اهل خير، اقتدا مى كند و پس از پيروى از اوليا، خود راهبر پس از خويش مى شود.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشت
۱.مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج ۲، ص .۴۱۵
۲.بحار الانوار، ج ۷، ص .۲۱۶
۳.شرح غرر آمدى، آقا جمال الدين خوانسارى، ج ۳، ص .۱۷۴
۴.قبل از اين عبارت در خطبه ذكر شده در اصول كافى دارد: و لا يرجو ما لا يجوز له الرجاء .
۵.غرر، ج ۲، ص .۱۶۶
۶.غرر، ج ۴، ص .۵۲۱
۷.غرر، ج ۳، ص .۲۱۶
۸.غرر، ج ۴، ص .۵۰
۹.غرر، ج ۶، ص .۱۶۴
۱۰.غرر، ج ۵، ص .۶۳
۱۱.غرر، ج ۶، ص .۴۰۳
۱۲.غرر، ج ۵، ص .۳۸۹
۱۳.غرر، ج ۲، ص .۳۵
۱۴.وسايل، ج ۱۱، ص .۱۷۷
۱۵.بحار الانوار، ج ۷۷، ص .۴۲۰
۱۶.تحف العقول، ص .۵۹
۱۷.نهج البلاغه، حكمت .۲۳۹
۱۸.روضة المتقين، ج ۱۳، ص .۹۲
۱۹.بحار الانوار، ج ۶۹، ص .۴۰۶
۲۰.بحار الانوار، ج ۶۹، ص .۴۰۵
۲۱.غرر، ج ۳، ص .۲۲۸
۲۲.غرر، ج ۳، ص .۲۷۸
۲۳.بحار الانوار، ج ۳۳، ص .۵۰۹
۲۴.بحار الانوار، ج ۳۳، ص .۵۰۹
۲۵.سوره رعد، آيه .۲۸
۲۶.غرر، ج ۲، ص .۴۰۹
۲۷.غرر، ج ۶، ص .۵۸
۲۸.غرر، ج ۶، ص .۴۵۷
۲۹.غرر، ج ۱، ص .۲۲۰
۳۰.مسكن الفؤاد، ص .۲۶
۳۱.غرر، ج ۵، ص .۶۲
۳۲.غرر، ج ۱، ص .۱۶۵
۳۳.غرر، ج ۲، ص .۴۷
۳۴.غرر، ج ۳، ص .۳۰۶
۳۵.غرر، ج ۳، ص .۳۳۵
۳۶.غرر، ج ۵، ص .۴۳
۳۷.غرر، ج ۱، ص .۳۲۴
۳۸.غرر، ج ۶، ص .۴۲۳
۳۹.غرر، ج ۶، ص .۲۷۷
۴۰.روضة المواعظين، ص .۴۲۳
۴۱.الكافى، ج ۲، ص .۹۹
۴۲.جنة المأوى، ص .۳۰۳
۴۳.بحار الانوار، ج ۱۰، ص .۱۱۴
۴۴.غرر، ج ۱، ص .۳۱۳
۴۵.غرر، ج ۲، ص .۳۲۶
۴۶.غرر، ج ۴، ص .۲۴۹
۴۷.شرح غرر آمدى، آقا جمال الدين خوانسارى، ج ۴، ص .۲۴۹
۴۸.غرر، ج ۲، ص .۱۷۶
۴۹.غرر، ج ۵، ص .۲۶۵
۵۰.غرر، ج ۴، ص .۳۵۲
۵۱.غرر، ج ۶، ص .۱۳۸
۵۲.الكافى، ج ۲، ص .۸۲
۵۳.مستدرك الوسائل، ج ۸، ص .۴۲۶
۵۴.وسايل، ج ۸، ص .۴۸۸
۵۵.نهج البلاغه، خطبه .۱۹۳
۵۶.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۱۹۰.در نهج البلاغه ترجمه دكتر شهيدى دارد عنى و عن ابنتك .
۵۷.بحار الانوار، ج ۱۳، ص .۴۱۱
۵۸.غرر، ج ۲، ص .۸۴
۵۹.غرر، ج ۶، ص .۱۳۷
۶۰.غرر، ج ۴، ص .۲۹
۶۱.نور الابرار، ص ۸۸، با تعبير في الذكر حياة القلوب در غرر، ج ۴، ص ۳۹۴ آمده.
۶۲.غرر، ج ۴، ص .۳۰
۶۳.غرر، ج ۴، ص .۳۰
۶۴.سوره طه، آيه .۱۴
۶۵.غرر، ج ۲، ص .۲۵۵
۶۶.غرر، ج ۲، ص .۱۰۸
۶۷.بحار الانوار، ج ۷، ص .۳۲۳
۶۸.سوره رعد، آيه .۲۸
۶۹.سوره نحل، آيه .۴۳
۷۰.غرر، ج ۵، ص .۳۸۷
۷۱.بحار الانوار، ج ۷۷، ص .۵۱
۷۲.سوره صف، آيه .۱۰
۷۳.من لا يحضر الفقيه، ج ۴، ص .۳۷۹
۷۴.غرر، ج ۲، ص .۴۸۸
۷۵.الكافى، ج ۲، ص .۳۴۷
۷۶.بحار الانوار، ج ۷۷، ص .۶۵
۷۷.بحار الانوار، ج ۱۰۴، ص .۳۷۲
۷۸.بحار الانوار، ج ۷۵، ص .۲۷۶
۷۹.بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۳۶۷ و اصول كافى، جلد ۲، كتاب الايمان و الكفر باب صفات مؤمن .

ارتباط در ایتا