رفتن به محتوای اصلی

یادداشت تبلیغی

3832 محتوا

امروز توی کلاس درس خاله ی خوب خوش کلام برای ما یه قصه گفت قصه ی سومین امام قصه ی اون امامی که با بچه ها مهربونه

مریضا از امام حسین به دردشون شفا می خوان یه زندگی سالم و راحت و با صفا می خوان

واقعه کربلا گرچه از نظر زمان کوتاه بود و تنها یکروز از صبح تا عصر به طول انجامید اما لحظه لحظه آن درس شهامت و ایثار و فدا کارى، ایمان و اعتقاد و اخلاص بود.

 یکی بود یکی نبود .امام حسین (ع) که امام سوم ماست در شهر مدینه زندگی می کردند. امام حسین (ع) همیشه مردم را به کارهای خوب دعوت می کردند.

روز عاشورا، حوالی ظهر، همه‌ی اهل خانواده‌ی امام حسین خیلی تشنه بودن و همه‌ی یارانشون هم شهید شده بودن و دیگه از مردها، فقط امام حسین مونده بود و حضرت عباس

تو با تمام خستگی شبیه دشت کربلا همیشه تشنه بوده ای میانِ موج نیزه ها

تو بی باک و پاکی  تو فرزند شیری تو در جنگ و میدان  شجاعی،دلیری

کاروان به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسبها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند.

یکی بود یکی نبود .امام حسین (ع) که امام سوم ماست در شهر مدینه زندگی می کردند. امام حسین (ع) همیشه مردم را به کارهای خوب دعوت می کردند

پایین پای پادشاه شهزاده‌ای شبیه ماه نشسته مثل آینه همه شدن غرق نگاه