دوشنبه ۲۹ شهريور ۱۴۰۰ /۱۲ صفر ۱۴۴۳

مسیر

شبیه سایه به دنبال شاه می آمد ز شهر کوفه دمادم سپاه می آمد حسین معنی آزادی است، این حر بود که در محاصره ی اشک و آه می آمد
اشعاری در مدح حر

پایگاه اطلاع رسانی بلاغ| اشعاری در مدح حر

شبیه سایه به دنبال شاه می آمد
ز شهر کوفه دمادم سپاه می آمد
حسین معنی آزادی است، این حر بود
که در محاصره ی اشک و آه می آمد
ارادتی که ز عمق دلش به زهرا داشت
عزیز فاطمه را در نگاه می آمد
بدون جذبه ی مولا به قهقرا می رفت
اسیر او شد و خواهی نخواه می آمد
ز خیل بی ادبان گر کسی به جایش بود
به طعن و زخم زبان و گناه می آمد
قرار بود بماند که احترام کند
وگرنه لحظه ی اول به راه می آمد
به نام فاطمه لب بسته از تفاخر شد
ز غیر حق که شد آزاد، تازه حر، حر شد
اگر قدم به قدم با حسین حرکت کرد
ز دور فاصله را با حرم رعایت کرد
علی اکبر اذان گفت گفت بسم الله
امام کل جهان نیت جماعت کرد
حسین رحمت خود را به دشمنان هم داد
ز اهل کوفه برای نماز دعوت کرد
دوید حر و کنار بریر قامت بست
به اقتدای امام بهشت نیت کرد
نماز چون که به پایان رسید حر برخواست
وداع کرد و به سمت سپاه رجعت کرد
ز دور دید که  آل علی سوار شدند
و او قدم به قدم با حسین حرکت کرد
به عبد رو سیه اثبات کرد حر شهید
به توبه می شود از نار هم به نور رسید

غلامرضا سازگار-حضرت حر علیه السلام
یوسف فاطمه من حر گنه کار توام

از دو عالم شده آزاد و گرفتار توام

تو به لطف و کرم خویش خریدار منی

من به جرم و گنه خویش خریدار توام

با چه رویی به تو رو آورم ای روی خدا

همه دانند که من باعث آزار توام

جان ناقابل من گشته کلافی به کفم

کمترین مشتری عشق به بازار توام

تا لب خشک تو دیدم جگرم سوخت حسین

من جگر سوختة آه شرر بار توام

دوش اگر عبد خطاکار تو بودم، العفو!

نگهم کن که دگر یار فداکار توام

پا به سرداری لشکر زدم و برگشتم

جان نثار ره عباس علمدار توام

دسته گل ساختم از اشک و نهادم روی چشم

تا صف حشر خجل از گل رخسار توام

چه برانی، چه بخوانی، در دیگر نزنم

چه کنم خارم و وابسته به گلزار توام

"میثم" از سوز جگر گوی که از سوز جگر

شرر شعر تو و دفتر اشعار توام

غلامرضا سازگار-حضرت حر علیه السلام
عزیز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم

گناهی از تمام کوه ها سنگین تر آوردم

من آن حُرّم کز اول خویش را سد رهت کردم

تو را در این زمین بین هزاران لشگر آوردم

به جای دسته گل با دست خالی آمدم اما

دلی صد پاره تر از لاله های پرپر آوردم

نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت

ولی بر حنجر خشکیده ات چشم تر آوردم

غبارم کن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان

فدایم کن که در میدان ایثارت سر آوردم

گرفته جان به کف در محضرت، فرزند دلبندم

قبولش کن که قربانی برای اصغر آوردم

سرشک خجلت از چشمم چو باران بر زمین ریزد

زبان عذرخواهی بر علیّ اکبر آوردم

همین ساعت که بر من یک نظر از لطف افکندی

به خود بالیدم و مانند فطرس پر برآوردم

بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عبّاست

که روی عجز بر آن یادگار حیدر آوردم

حضرت حر علیه السلام/رباعی
تو از اول حر نبودی ما تورا حر کرده ایم

قطره عشق تو را ما وصل بر کر کرده ایم

لطف زهرا شد شاملت تا آمدی

سینه ات را از ولای فاطمه پر کرده ایم

سید حسن حسینی-حضرت حر علیه السلام
گفت سیر نار و دوزخ می کنم

عارفانه طی برزخ می کنم

یک طرف پیغمبر و یک سو یزید

ادخلوها جفت با هل من مزید

پس دو دست خود ز غم بر سر گرفت

فطرتش هم تیر و قرآن بر گرفت

گفت ای دادار غفّارالذنوب

کاشف الاسرار و ستّار العیوب

گر دل خاصان تو بشکسته ام

باز دل بر عفو عامت بسته ام

و آنکه آمد تا به نزدیک خیام

گفت از حرّ مرشد دین را سلام

توبه کردم لیک توّابم تویی

عفو خواهم لیک وهّابم تویی

مهر تو فرعون را موسی کند

جذبه ات دجال را عیسی کند

گر بخوانی خیمه بر گردون زنم

ور برانی غوطه ها در خون زنم

شاه گفت اهلاً و سهلا مرحبا

ای دو کونت بنده ی بند قبا

گر تو ببریدی ره ظاهر ز ما

ما ره باطن نبردیم از شما

بحر کی در انتقام از قطره شد

مهر کی در انکسار از ذرّه شد

گر ز تو نسبت به ما سر زد خطا

آن خطا این جا بدل شد بر عطا

حر چو الطاف شه اندر خویش دید

عشق وا پس مانده را در پیش دید

گفت چون اوّل من آزردم تو را

اذن ده تا گردمت اوّل فدا

بود او را نیمه جانی کز امام

دید بر بالبن خود جانی تمام

زیر لب خندان سوی جنات رفت

از صفت بگسسته سوی ذات رفت

غلامرضا سازگار-حضرت حر علیه السلام
یوسف زهرا! ز شما پُر شدم

تا که اسیر تو شدم حُر شدم

از دل دشمن به سویت پر زدم

آمدم و حلقه براین در زدم

آمده ام تا که قبولم کنی

خاک ره آل رسولم کنی

حرّ پشیمان تو ام یا حسین

دست به دامان تو ام یا حسین

یک نگه افکن همه هستم بگیر

ای پسر فاطمه دستم بگیر

روز نخستین به تو دل باختم

در دل من بودی و نشناختم

دست نیاز من و دامان تو

کوه گناه من و غفران تو

ناله ی العفو بُوَد بر لبم

تا صف محشر خجل از زینبم

روی علی اکبر تو دیدنی است

دست علمدار تو بوسیدنی است

مهر تو کُلّ آبروی من است

هستی من خون گلوی من است

چه می شود کشته ی راهت شوم؟

خاک قدم های سپاهت شوم؟

حرّ ریاحی به درت آمده

فطرس بی بال و پرت آمده

با نگه خویش کمالم بده

وز کرم خود پر و بالم بده

بال من از تیغه ی شمشیرهاست

سینه ی تنگم سپر تیرهاست

مقتل خون، اوج کمال من است

تیر محبت پر و بال من است

بال بده، فطرس دیگر شوم

طوطی گهواره ی اصغر شوم

غلام رضا سازگار-حضرت حر علیه السلام
خدایا قطره بودم متصل کردی به دریایم
برون آورد دست رحمتت از دار دنیایم
من آن آواره ای بودم که کوی یار را جستم
و یا گمگشته ای بودم که مولا کرد پیدایم
به جای آنکه از درگاه لطف خود کند دورم
صدا کرد و پذیرفت و پناهم داد مولایم
بود بهر من از امروز نام حرّ برازنده
همانا افتخارم بس که دیگر حرّ زهرایم
سر و دست و تن و جانم هزاران بار قربانش
که مولا کرد زنجیر اسارت باز از پایم
سراپا غرق اشک خجلتم یارب نمی‌دانم
که چشم خود چگونه بر روی عباس بگشایم
یقین دارم یقین دارم که می‌بخشد مرا زینب
اگر بیند که دامن پر شده از خون سیمایم
دعا کن یابن زهرا تا ز تیر و نیزه و خنجر
به جای اکبرت از هم شود پاشیده اعضایم
به خود گفتم که شاید از کرم بخشی گناهم را
ندانستم که در نزد حبیبت می‌دهی جایم
نبسته باب توبه بر روی کس توبه کن «میثم»
مرا از باب توبه سوی خود آورد آقایم

محسن عرب خالقی-حضرت حر علیه السلام
آرامشم ده تا که طوفان تو باشم
آیینه ام کن تا که حیران تو باشم
آزاده ام اما گرفتار تو هستم
خارم که خواهم در گلستان تو باشم
من سر به زیر و سر شکسته امده ام
تا سر بلند لطف و احسان تو باشم
دیشب حواسم را که جمع خویش کردم
دیدم فقط باید پریشان تو باشم
ایمان چشمانت مرا بیدار کرده
باید چه گویم تا مسلمان تو باشم؟
بر گیسوانم گرد پیری هست ام
من آمدم طفل دبستان تو باشم
دیروز کمتر از پشیزی بودم، امروز
با ارزشم چون جنس دکان تو باشم
دیروز تحت امر شیطان بودم امروز
از لطف چشمت تحت فرمان تو باشم
دیروز یک گرگ بیابان گرد و بی عار
امروز می خواهم که اصلان تو باشم
هرچه شما فرمایی اما دوست دارم
تا در منای عشق قربان تو باشم
شادم نمودی که قبولم کردی آقا
من آمدم تا بیت الاحزان تو باشم
خواهم که خاک پایتان باشم نه اینکه
چون خار در چشمان طفلان تو باشم
آقا اگر راضی نگردد زینب از من
دیگر چگونه بر سر خوان تو باشم

نیر تبریزی-حضرت حر علیه السلام
دید چون مردان تضرع کردنش

کرد طوق بندگی در گردنش

گفت بازا که در توبه است باز

هین بگیر از عفو ما خط جواز

گر دو صد جرم عظیم آورده ای

غم مخور رو بر کریم آورده ای

گفت ای شاهان غلام درگهت

چون در اول من شدم خار رهت

هم مرا نَک پیش تاز جنگ کن

در قطار عشق پیش آهنگ کن

تاخت سوی رزمگه چون شیر مست

خط آزادی ز مولایش به دست

گه سواره گه پیاده جنگ کرد

عرصه را بر لشگر دون تنگ کرد

چون ز پا افتاد آن غرّنده شیر

با تضرع گفت شاها دست گیر

دست گیر ای دست خلّاق قدیر

ای تو بر آدم رسانده روح را

وی تو از طوفان رهانده نوح را

ای تو از یم کرده موسی را رها

کرده در دستش عصا را اژدها

ای مجیب دعوت یوسوف به یم

وی نجاتش داده از ظلمات غم

خواهم اینک جان سپردن در رهت

ماه نو دیدن جمال چون مهت

شه طبیبانه به بالین آمدش

دُر فشان از چشم خونین آمدش

چشم حق بین بر رخ او بر گشود

گفت کای فرمانده ملک وجود

هرگز این طالع نبودم در حساب

که نوازد ذره ای را آفتاب

پر زنان در دامن شه جان فشاند

مرد نامی مُرد نامش زنده ماند

حسن حسینی-حضرت حر علیه السلام
گفت سیر نار و دوزخ می کنم

عارفانه طی برزخ می کنم

یک طرف پیغمبر و یک سو یزید

ادخلوها  جفت با هل من مزید

پس دو دست خود ز غم بر سر گرفت

فطرتش هم تیر و قرآن بر گرفت

گفت ای دادار غفّارالذنوب

کاشف الاسرار و ستّار العیوب

گر دل خاصان تو بشکسته ام

باز دل بر عفو عامت بسته ام

و آنکه آمد تا به نزدیک خیام

گفت از حرّ مرشد دین را سلام

توبه کردم لیک توّابم تویی

عفو خواهم لیک وهّابم تویی

مهر تو فرعون را موسی کند

جذبه ات دجال را عیسی کند

گر بخوانی خیمه بر گردون زنم

ور برانی غوطه ها در خون زنم

شاه گفت اهلاً و سهلا مرحبا

ای دو کونت بنده ی بند قبا

گر تو ببریدی ره ظاهر ز ما

ما ره باطن نبردیم از شما

بحر کی در انتقام از قطره شد

مهر کی در انکسار از ذرّه شد

گر ز تو نسبت به ما سر زد خطا

آن خطا این جا بدل شد بر عطا

حر چو الطاف شه اندر خویش دید

عشق وا پس مانده را در پیش دید

گفت چون اوّل من آزردم تو را

اذن ده تا گردمت اوّل فدا

بود او را نیمه جانی کز امام

دید بر بالبن خود جانی تمام

زیر لب خندان سوی جنات رفت

از صفت بگسسته سوی ذات رفت

ولی الله کلامی-حضرت حر علیه السلام
ناپاك قطره‌ام كه پی آب كُر روم

شرمنده از گناه، به دنبال حُر روم

آموختم ز حر كه به دربار اهل بیت

با دست خالی آیم و با دست پُر روم

علی انسانی-حضرت حر علیه السلام-مرثیه
دید دارم از خجالت سر، به زیر
گفت ما را بین و سر بالا بگیر
دید از غم تنگ گشته سینه ام
پاک کرد از زنگ ها آیینه ام
من دگر «او» گشته و خود نیستم
آنکه همره با شما شد نیستم
حُر نبوده حُر، به لطفش حُر شده
بوده آب، آلوده اما، کُر شده
دور شد جانم ز تن های شما
کرد مِنهایم ز مَن های شما
دید از پا تا به سر عیب ام به عین
کرد، از پا تا به سر حُسنم حسین
هر که بر این آستان باشد سرش
عاقبت، بر خیر گردد آخرش
هر مُحِبّی را که او محبوب شد
گر بدی هم داشت آخر خوب شد
دل ز هَر دلداده می گیرد حسین
دست هر افتاده می گیرد حسین
مَستِ چشمش جام عالم پُر کند
دو جهان را یک نگاهش حر کند
جُرم را بخشیده می گیرد کریم
دیده را نادیده می گیرد کریم

مجتبی حاذق-حضرت حر علیه السلام
یا غربت لشکرم نجاتت داده

یا گریه ی خواهرم نجاتت داده…؟!

با آن همه کاری که تو کردی بی شک
حب تو به مادرم نجاتت داده

غلام رضا سازگار-حضرت حر علیه السلام
(از زبان حر خطاب به امام حسین علیه السلام)

 ای رهبــر احـرار! مــن حـر شمـایم
 
هــرچنـد بــا بیگانـه بـودم، آشنـایم
 
تو در کرم چون جد خود پیغمبر استی
 
تو در بـه روی دشمن خود هم نبستی
 
شـرمنــده از اولاد زهـــرای بتـــولم
 
مـردودم امــا می‌کنــد لطفـت قبولم
 
روزی که چون خاری به راهت سبز گشتم
 
گویـی دوبـاره بـا نگـاهت سبز گشتم
 
هـم سوختی از برق حسنت حاصلم را
 
هـم بـا نگاه خشم خـود بردی دلم را
 
بـاغ وجــودم را حسیـن‌آبـاد کـردی
 
یکـدم اسیــرم کـردی و آزاد کـردی
 
آن روز دیــدم مظهــر عفــو خــدایی
 
چشمت به من می‌گفت: حر! تو حر مایی!
 
زنجیــر ذلـت را ز اعضــایـم گشـودی
 
افسـوس! ای مـولا ندانستـم کـه بودی
 
دیگـر وجـودم غــرق در نـور خـدا بود
 
در بین دشمن هـم دلم پیش شمـا بود
 
یـا یـک نگـاه خشـم، هستم را گـرفتی
 
آنجـا نفهمیـدم کــه دستــم را گرفتی
 
اکنون که چشم خویش را وا کردم امروز
 
خـود را در آغـوش تو پیـدا کردم امروز

غلام رضا سازگار-حضرت حر علیه السلام
من آن حرم که حریّت عطا کرده است مولایم

مخوانیدم دگـر حــرّ یزیـدی، حــر زهرایم

اگرچـه ذره‌ام، در دامـن پـرمهـر خورشیدم

اگرچـه قطـره بودم، وصـلِ دریا کرد دریایم

اگر دامـان مهـرش را نگیـرم، اوفتـد دستم

گر از کویش گذارم پای، بیرون، بشکند پایم

اگر عباس گوید دست و سر، سازم به قربانش

وگـر اکبــر پسنـدد، کشتـۀ آن قد و بالایم

ز چشمم اشک خجلت بود جاری، بخت را نازم

که هم بخشید، هـم اذن شهادت داد مولایم

تمنایم فقط ایـن است از ریحـانۀ زهرا

که با خون جبینم آبرو بخشد بـه سیمـایم

صـدای گریـۀ اصغـر ز قحـط آب، آبـم کرد

لـب خشکیدۀ عبـاس، آتـش زد بـه اعضایم

چه بی‌رحمید اهل کوفه! من با چشم خود دیدم

ترک خورده است از هرم عطش لب‌های آقایم

تماشایی‌ست لبخندم اگر بـا چشم خود بینم

کـه مولایـم کنـد بـا پیکـر خـونین تماشایم

بسوزانید و خاکستـر کنیـد از پـای تـا فرقم

من آن پروانه‌ای هستم کز آتش نیست پروایم

ز خجلت خواست تا از تن شود روحم برون «میثم!»

حسین‌بـن‌علـی بـا یـک تبسـم کـرد احیایم

سید محسن حسینی-حضرت حر علیه السلام-نوحه
می ریزد اشک خجلتم به صحرا

کن یک نگاهم ای عزیززهرا

از روی تو شرمنده ام       من سربه زیرا فکنده ا م

مظلوم حسین جان ـ مظلوم حسین جان
**********
سرتابه پادردم توئی طبیبم

من را ببین ای دلبرغریبم

حال پریشان دیدنی است    حر پشیمان دیدنی است

مظلوم حسین جان ـ مظلوم حسین جان
**********
برحلقه گیسوی توا سیرم

من تا ابد پیش توسربزیرم

ای گل کم از خارتوا م      عبدگنهکار توا م

مظلوم حسین جان ـ مظلوم حسین جان
**********
این آرزویم با شد ای امیرم

دور تو من بگردم وبمیرم

گرمی توبر آهم بده     درکوی خودراهم بده

مظلوم حسین جان ـ مظلوم حسین جان
**********
من آمدم ازتو توان بگیرم

از خیمه زینب نشان بگیرم

ای دلبرم خون شددلم   ازروی زینب خجلم

مظلوم حسین جان ـ مظلوم حسین جان

غلام رضا سازگار-حضرت حر علیه السلام
ای علی و فاطمه را نور عین
چشم الهی نگهم کن حسین
حـرّ گـرفتار ز راه آمـده
در پی یـک نیم نگاه آمده
نار بُدم نور صدا زد مـرا
چشم تو از دور صدا زد مرا
ای دل من بسته به زنجیر تو
حـرّ شده سینهْ سپـر تیر تو
تـا کـرمِ فاطمه دستم گرفت
عشق ز راه آمد و هستم گرفت
دوش مرا زد شرر از سینه جوش
العطشِ طفل تو آمد به گوش
چشم که بر آب روان دوختم
سوختم و سوختم و سوختم
جان و تنم در تب و در تاب شد
چون دل دریا جگرم آب شد
ای پسـر فـاطمه تـا زنده‌ام
زار و سرافکنده و شرمنده‌ام
کآمـده‌ام از دل دریـای آب
آب نیـاورده بـرای ربـاب
حال کـه از لطـف پذیرفتی‌ام
رتبه به من دادی و حرّ گفتی‌ام
از کـرمِ خـویش مـدالم بده
رخصت میـدانِ وصـالم بده
حکم فنـا ده کـه بقایم کنی
در قدم خویش فـدایم کنی
اذن بـده تـا کـه دمِ رفتنم
پا بگـذاری روی زخم تنم
گر تو دم مرگ کنی یاد من
مرگ بـوَد لحظة میلاد من

غلام رضا سازگار-حضرت حر علیه السلام
گناهی از تمام کوه ها سنگین تر آوردم

عزیز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم

‏ من آن حرم کز اول خویش را سد رهت کردم

تو را در این زمین بین هزاران لشکر آوردم

به جای دسته گل با دست خالی آمدم اما

‏دلی صد پاره تر از لاله های پرپر آوردم

‏ نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت

ولی بر خنجر خشکیده ات چشم تر آوردم

غبارم كن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان

‏فدایم کن که در میدان ایثارت سر آوردم

‏ سرشك خجلت از چشمم چو باران بر زمین ریزد

زبان عذر خواهی بر علی اکبر آوردم

همین ساعت که بر من یک نظر از لطف افكندی

‏به خود بالدیم و مانند فطرس پر برآوردم

بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عباست

‏که روی عجز بر آن یادگار حیدر آوردم

چه غم گر جرم من ازکوه سنگین تر بود میثم

كه سر بر آستان عترت پیغمبر آوردم

علیرضا قزوه-حضرت حر علیه السلام
سد کرده ای از کینه چرا راه مرا حر؟!

از جان من امروز چه می خواهی یا حر؟!

هر بار کسی آمد و پیکی ز بلا داشت

این بار چه آورده ای از معرکه، ها؟! حر!

در دست تو شمشیر نمی بینم انگار

بی اسب و سلاح آمده ای جانب ما، حر!

سردار نباید که فرود آید از اسب

افتاده مگر کار تو امروز به ما، حر!

من تشنه ترم از همه حتّی ز خورشید

تو سرخ شده چهره ات از شرم چرا، حر!

دنبال که ای؟ ما همه آنیم که بودیم

شاداب نمی بینم امروز تو را، حر!

تو آب شدی، آب وجودش همه دریاست

جاری شدی و روی به ما کردی تا حر!

دیر آمده ای، امّا شیر آمدی ای مرد

دیر آمده ای، زود بیا، زود بیا، حر!
       

ولی الله کلامی-حضرت حر علیه السلام
ناپاك قطره‌ام كه پی آب كُر روم

شرمنده از گناه، به دنبال حُر روم

آموختم ز حر كه به دربار اهل بیت

با دست خالی آیم و با دست پُر روم

علی انسانی-حضرت حر علیه السلام
اگر بر آستان خوانی مرا، خاک درت گردم

و گر از در برانی، خاک پای لشگرت گردم

به دامانت غبار آسا نشستم، بر نمی خیزم

و گر بفشانی ام، خیزم ولی گرد سرت گردم

علی، شیر خدا باب تو شیر خود به قاتل داد

تویی دلبند او، مپسند بی فیض از درت گردم

دل و جانم، ز تاب شرم، هم چون شمع می سوزد

بده پروانه، تا پروانه سان خاکسترت گردم

به دربارت اگر باری دهی بارم، زهی عزت

ولی خود با چه رویی رو به رو با خواهرت گردم

ببین از کرده ی خود سر به پیشم، سر بلندم کن

مرا رخصت بده تا پیش مرگ اکبرت گردم

اگر باشد به دستم اختیاری، بعد سر دادن

سرم گیرم به دست و باز بر گرد سرت گردم

وضو گیرم ز آب کوثر و نامش به لب آرم

که شاید رستگار از فیض نام مادرت گردم

اگر بر جان فشانی نیستم قابل اجازت بخش

به خیمه مهد جنبان علی اصغرت گردم

قاسم صرافان-حربن یزید ریاحی
سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی

چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی

شبیه کشتی نوحی، نه! مهربان تر از اویی

که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود

حسین فاطمه! می‌گفتم اشتباه گرفتی

من آمدم که تو را با سپاه و تیر بگیرم

مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی

بگو چرا نشوم آب که دست یخ‌زده‌ام را

دویدی و نرسیده به خیمه‌گاه گرفتی

چنان تبسم گرمی نشانده‌ای به لبانت

که از دل نگرانم مجال آه گرفتی

رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت

تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی

ارتباط در ایتا