دوشنبه ۲۹ شهريور ۱۴۰۰ /۱۲ صفر ۱۴۴۳

مسیر

در خیمه دیگر طاقت ماندن ندارم فرصت برای حرز گرداندن ندارم حتی دگر وقت رجز خواندن ندارم
روضه حضرت عبدالله ابن حسن(ع)

پایگاه اطلاع رسانی بلاغروضه حضرت عبدالله ابن حسن(ع)

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله ابن حسن(ع) – آرش براری

در خیمه دیگر طاقت ماندن ندارم

فرصت برای حرز گرداندن ندارم

حتی دگر وقت رجز خواندن ندارم

دست مرا در دستهایش داشت عمه

هر قدر گفتم میروم نگذاشت عمه

بغض زیادی از مدینه جمع کردم

اندازه ده سال کینه جمع کردم

هر چه نفس میشد به سینه جمع کردم

سر میدهم امروز نام مادرم را

میگیرم امروز انتقام مادرم را

از دستهای عمه دستم را کشیدم

هرجور میشد از حرم بیرون دویدم

شکر خدا انگار به موقع رسیدم

چیزی نمانده بود جانت را بگیرد

ميخواست خیلی زود جانت را بگیرد

از این طرف عمع صدایم کرد برگرد

از آن طرف دشمن تو را از پا درآورد

گفتم عمویم را نزن با نیزه نامرد

من آخرین یار عمو در کربلایم

دورت بگردم ای عمو دارم می‌آیم

دشمن برای غارت خلخال رفته

هرکس رسیده داخل گودال رفته

آنقدر نیزه خورده که از حال رفته

گفتم زنازاده عمویم را رها کن

دست از سرش بردار دستم را جدا کن

گودال گیر انداخت در خود شیرها را

با سینه میگیرم جلوی تیرها را

پس میزنم با دست این شمشیرها را

این جان ناقابل به جان دوست بند است

حالا دو تا دستم به یک مو پوست بند است

تنگ است این گودال جای دو بدن نیست

جا نیست اینجا جای دست و پا زدن نیست

من پیش تو هستم اگر اینجا حسن نیست

آرام سر بگذار روی دامن من

شمشیر و تیر و سنگ و نیزه گردن من

تیر سه شعبه قطع کرده گردنم را

بردند مثل تو عمو پیراهنم را

سم‌های مرکب‌ها لگد کرده تنم را

این نعل ها منرا در آغوش تو جا کرد

شمر آمد و ما را ز یکدیگر جدا کرد
آرش براری

*******************

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله ابن حسن(ع) – داود رحیمی

دور گودال ازدحام شده

نگرانم ازین شلوغی ها

صبر کن آمدم عمو جانم

من بمیرم که مانده ای تنها

پدر من همان کسی است که شد

در مدینه عصای مادر تو

زاده ی مجتبایم و امروز

من سپر می میشوم به پیکر تو

تا رسیدم شکسته بود سرت

کاش بهتر دویده بودم عمو

جلوی سنگ را گرفته بودم اگر _

بهتر از این پریده بودم عمو

صبر کن با کنار پیرهنم

خاک و خون از رخ تو پاک کنم

جان عبداللهت اجازه بده

نیزه ها را یکی یکی بکنم

چه بلایی سر تو آوردند؟

دست و پا و گلو، سر و دهنت...

هرچه کندم هنوز هست! مگر

چقَدَر نیزه بوده در بدنت؟

نیزه و تیرها تمام که شد

تازه وقت کلوخ و سنگ شده

تو نفس می زنی هنوز اما

سر پیراهن تو جنگ شده

آی نامرد بی حیا بس کن

جان من رابگیر عمو را نه

تیغ از حنجر عمو بردار

دست من را ببر گلو را نه

روی زانو نشست حرمله، باز

دلم از خنده های تلخش سوخت

تن من از تنت جدا شده بود

تیر او آمد و مرا به تو دوخت
داود رحیمی

*******************

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله ابن حسن(ع) – سید پوریا هاشمی

اگر که رعیت ارباب رعیت حسن است

بدست سینه زنان برگ دعوت حسن است

بساط گریه ی هیئت ز برکت حسن است

تمام ماه محرم روایت حسن است

حسینیه حسنیه ست خانه دل ماست

مقام صلح حسن همطراز عاشوراست

سپرده دست حسینش اگر پسرها را

برای معرکه ها نذر کرده سرها را

چه بهتر است نبندنداین گذرها را

که شرمسار نسازند خون جگرها را

به دست های عقیله ست دست عبدالله

امید کل قبیله ست دست عبدلله

به سن و سال کمش غیرت حسن دارد

خلاصه ای ز کرامات پنج تن دارد

عجیب حال و هوایی جمل شکن دارد

کفن برای چه وقتی که پیرهن دارد

نگاه میکند از تل تمام قائله را

شنیده از سوی میدان صدای هلهله را

دوید و دید به مقتل سر و صدا مانده

عموی بی کفنش زیر دست و پا مانده

هزارو نهصد و پنجاه زخم جا مانده

چقدر میزند او را سنان وا مانده

عموش در ته گودال پاره پاره تن است

برای غارت پیراهنش بزن بزن است

کسی نشسته به سینه که خنجری بکشد

به قصد قرب به رگ های حنجری بکشد

درست در جلوی چشم خواهری بکشد

نشد حسین نفس های آخری بکشد

رسید سینه زنان لا افارق العمی

سپاه کوفه بدان لا افارق العمی

کشید دست خودش را سپر درست کند

سپر برای عمو نه پدر درست کند

پناه بر بدنی محتضر درست کند

به گریه مرهم چشمان تر درست کند

دوباره حرمله با یک سه شعبه بلوا کرد

یتیم را بروی سینه پدر جا کرد
سید پوریا هاشمی

*******************

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله ابن حسن(ع)

جرعه ای غم به ساغرم بدهی

یک نفس آمدم پرم بدهی

بال رفتن به باورم بدهی

فرصت عاشقی مهیا هست

مشکلم شنیده حل نکنی

ته این شعر را غزل نکنی

حیف باشد مرا بغل نکنی

قد من در کنار تو جا هست

بی هوایت نفس ندارم که

در حرم هیچکس ندارم که

غیرتو پیش و پس ندارم که

بی تو آیا امید فردا هست؟

بغض حسرت در این گلو دارم

من که تنها یک آرزو دارم

دلخوشم دلخوشم عمو دارم

رحم کن بین سینه غوغا هست

زنده باشم که بر سرت بزنند

نیزه ها را به پیکرت بزنند

حرف بد را به خواهرت بزنند

گرگ ها را مگر که پروا هست؟

زنده باشم که ناسزا بکشند؟

این طرف آن طرف ترا بکشند

پهلویت را به نیزه ها بکشند

گاه پایین و گاه بالا هست

یک سه شعبه زد و هراسان رفت

بند آمد نفس ، پریشان رفت

سر و پایت میان طوفان رفت

سنگ اینجا چه بی محابا هست

زخم تازه به زخم دیگر خورد

ای عموجان به غیرتم بر خورد

چکمه ی او به صورت آخر خورد

سر پیراهنت که دعوا هست...

من بمانم قرار می آید؟

دل مگر که کنار می آید؟

استخوانم به کار می آید

بازوی من به جای بابا هست

*******************

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله ابن حسن(ع) – حسین ایزدی

طاقت ندارم لحظه ای تنها بمانی

من باشم و در حسرت سقا بمانی

من عبد تو بودم که عبدالله گشتم

نعم الامیری، عالی اعلا بمانی

فریاد هل من ناصرت بیچاره ام کرد

من مرده ام آقا مگر تنها بمانی؟!

قلبم، سرم، دستم همه نذر دو چشمت

من می دهم جان در ره تو تا بمانی

آقا نبینم در ته گودال باشی

ای زینت دوش نبی بالا بمانی

بالا نشینی و تو را پایین کشیدند

زیر لگدها زیر دست و پا بمانی

لعنت به این آب فرات و خنده هایش

راضی شده لب تشنه در این جا بمانی

با این که چندین عضو از جسم تو کم شد

تو تا ابد عشق دل زهرا بمانی
حسین ایزدی

*******************

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله ابن حسن(ع) – حسن لطفی

عمه محکم گرفته دستش را

داشت اما یتیم تر می شد

لحظه لحظه عمو در آن گودال

حال و روزش وخیم تر می شد

باورش هم نمی شد او باید

بنشیند فقط نگاه کند

بزند داد و بعد هر تیری

ای خدا کاش اشتباه کند

این هم از عشیره می باشد

مرگ بازیچه ایست در دستش

مرگ را می زند صدا اما

حیف افتاده بند بر دستش

یادش افتاد روضه هایی را

که عمویش کنار او می خواند

حرف مادر بزرگ را می زد

روضۀ شعله را عمو می خواند

مادرش پشتِ در که در افتاد

نفسی مادرانه بند آمد

شیشه ای خورد شد به روی زمین

راه کوچه به خانه بند آمد

دستهای پدر بزرگش را

بسته و می کشند اما نه

دست مادر به دامنش افتاد

گفت تا زنده است زهرا نه

چل نفر می کشند از یک سو

دست یک بار دار سَد می شد

بین کوچه علی اگر می ماند

که برای مغیره بد می شد

کار قنفذ شروع شده اما

دخترش برد عمع آنجا بود

خواست تا سمت مادرش بدود

آنکه دستش گرفت بابا بود

پسر مجتبی است این دفعه

نوبت زینب است او ندود

داشت می مُرد داشت جان می داد

وای بر او که تا عمو ندود

نه که گودال،کوچه را می دید

همه افتاده بر سرِ مادر

به کمر بسته چادرش اما

به زمین خورده معجر مادر

تا ببیند چه می شود باید

به نوک پای خویش قد بکشد

شرط کردند هرکه می آید

از تنش هر که نیزه زد بکشد

از همانجا به سنگ اندازان

داد می زد تورو خدا نزنید

وای بر من مگر سر آورید

اینقدر سخت نیزه را نزنید

زره اش را که کندید از تن

اینکه پیراهن است نامردا

از روی سینه چکمه را بردار

وقت خندیدن است نامردا

هرچه گلبرگ بر زمین می ریخت

پخش هر گوشه بوی گل می شد

کم کم احساس کرد انگاری

دستهای عمه شُل می شد

دست خود را کشید تا گودال

یک نفس می دوید تا گودال

از میان حرامیان رد شد

بدنش را کشید تا گودال

باز هم پای حرمله وا شد

پیچ می خورد حنجری ای وای

دید در آخرین نگاه حسین

دست طفلی مقابلش افتاده
حسن لطفی

*******************

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله ابن حسن(ع) – محمد حسن بیات لو

وقتی که از حال عمویش با خبرشد

آتش وجودش راگرفت و شعله ورشد

از دستهای عمه دست خود کشید و

فریاد زد: عمه دگر وقت سفر شد

آمد میان گودی گودال و با دست

جان عموی نیمه جانش را سپر شد

تیزی تیغ حرمله بر او اثر کرد

دستش برید وطفلکی بی بال وپرشد

با دست آویزان شده بر پوست میگفت:

حالا زمان دیدن روی پدر شد
محمدحسن بیات لو

*******************

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله ابن حسن(ع) – محسن حنیفی

صبر كن پای گلوی تو ذبیحت باشم

صورتم غرقۀ خون شد كه شبیهت باشم

ذكر الغوث بریده ز لبت می آید

سعی كن تشنۀ اذكار صریحت باشم

آمدم باز بخندی و بگویی پسرم

كشته ومردۀ لبخند ملیحت باشم

دست من رفت نشد سینه زنت باشم حیف

دم دهم تا دم گودال مسیحت باشم

بدنم خوب قلم خورده به سر نیزه و نعل

تن پر زخم رسیدم كه ضریحت باشم

مانده ام مات كه با سنگ تو را زد چه كنم

خون زخم سر تو بند نیامد چه كنم

خرمن موی تو در پنجۀ دشمن دیدم

عمه این صحنه ندیده است ولی من دیدم

دور تا دور تو از بغض حرامی پر بود

پیكرت را هدف نیزه و آهن دیدم

سر تقسیم غنائم چقدر دعوا بود

دزدی و غارت عمامه و جوشن دیدم

شمر بی خیر تو را از بغلم كرد جدا

پشت و رو كرد تو را لحظۀ مردن دیدم

زیر لب آه كشیدی و پر از درد شدم

سهم از درد تنت برده ام و مرد شدم
محسن حنیفی

*******************

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله ابن حسن(ع) – حسن لطفی

به لبش حرفِ عسل صحبتِ اَحلیٰ دارد

دومین قاسمِ زهراست تماشا دارد

در دلش آرزویِ شیر شُدن می جوشد

در رگ و ریشه ی او خونِ حسن می جوشد

ریشه دارد پسر و دستِ کَرَم می گیرد

دو سه سالِ دگر او نیز عَلَم می گیرد

تا که تکبیر کِشَد غم جگرش می ریزد

و چنان می پَرد عُقاب پَرَش می ریزد

اَشهدُاَنَکِ او جانِ ولی الله است

نوبتی هم که بُوَد نوبتِ عبدالله است

پیش او هم که محال است هماوَرد شوند

چقدر زود در این خانه همه مَرد شوند

عمه اش آیِنه یِ مادر از او ساخته است

و عمو نیز علی اکبر از او ساخته است

آمده آخرِ این راه رگش را بدهد

آمده پیشِ عمو شاه رگش را بدهد

باید او هم بِپَرَد گرچه امانت باشد

نتواند که بماند و غنیمت باشد

چه کُنَد گر نشود مویِ پریشان بِکشَد

دست بسته نتواند که گریبان بِکشَد

عمه چون صخره کنارش به نظر خاموش است

کوه آتش به جگر دارد اگر خاموش است

حق بده بعد پسرهاش جوانش او بود

کوه بود عمه ولیکن فَوَرانش او بود

پیش عمه قدمی چند به زحمت برداشت

غیرتِ صورتِ او چند جراحت برداشت

یا که باید بِرَوَد یا بِزَنَد بر سرِ خویش

یا که فریاد کِشَد تا نَفَسِ آخرِ خویش

تازه انگار که از حِسِ یتیمی پُر شد

شده با پا بِدَوَد یا برسد با سرِ خویش

می وزد بادِ جگر سوزی و می سوزد او

مثلِ پروانه رسیده است به خاکسترِ خویش

مثلِ یک چلچله خود را به قفس می کوبَد

آنقدر تا شکند سینه و بال و پَرِ خویش

هیچ کَس نیست...فقط اوست نرفته میدان

شرمگین می شود از دیدنِ دور و بَرِ خویش

عمه اش خیره به گودال زمین می اُفتَد

عمه یک دست نهاده است رویِ معجرِ خویش

فرصتی شُد بِکِشَد بال در آغوشِ پدر

تا ببیند پسرش را به رویِِ پیکرِ خویش

دید اُفتاده به جانش تبرِ گلچین ها

دید در دستِ خزان ساقه یِ نیلوفرِ خویش

آب را ریخت زمین شامی و کوفی خندید

کاش می شُد بِبَرَد آب به چشم ترِ خویش

کاش می شد که سنان نیزه یِ خود را نَزَنَد

شمر بازی نَکُنَد اینهمه با خنجرِ خویش

ضربه یِ محکمِ یک تیغ که پایین آمد

نذرِ لبخند عمو کرد یتیمی پَرِ خویش

آخرین تیرِ خودش را به کمان حرمله بُرد

گردنش شد سپرش باهمه یِ حنجر خویش

ساربان گوشه ای آرام نشسته اِی وای

بعدِ غارت بِرَوَد بر سرِ انگشترِ خویش

حسن لطفی

ارتباط در ایتا