جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰ /۱۵ ربيع الأول ۱۴۴۳

مسیر

نسخه چاپ
در استقبال از مراسم تشییع و وداع با شهیدان کربلای ۴ و به یاد ۱۷۵ شهید غواص؛
دستان بسته تو، بزرگ‌ ترین پرچم شرف است بر چکاد هرچه دلیری و ماندگاری و من زیر طوفان غیرت و حمیتی که تو با دستان بسته‌ ات به پا کردی چقدر احساس کوچکی می‌ کنم.
شهدا

چه به موقع آمدید؛ در هرم سنگین این روز های پر از تردید و تردد؛ در پایتخت دود و گوگرد؛ در جهان تاریک رابطه که دیگر شنیدن نسیم بهشت در این مشام شب زده ما کاری است شبیه افسانه و امیدی شبیه آرزو.

دلا دیدی آن عاشقان را؟
جهانی رهایی در آوازشان بود
و در بند حتی
قفس شرمگین از شکوفایی شوق پروازشان بود:
پیام آورانی که در قتلگاه ترنم
سرودن -علی رغم زنجیر-
اعجازشان بود!
به سرسبزی نخل ایثار
به این آیه‌های تناور
دلا گر نه ای سنگ،
ایمان بیاور!


چه به موقع آمدید؛ این تن خسته و رنجور و ناامید، که حالا چشم از آسمان گرفته و رو به زمین، زمین می‌ خورد و حواسش نیست که خبری اگر باشد، در آسمان است؛ که رزق و روزی مادی و معنوی از آسمان بر زمین و زمینیان نازل می‌ شود؛ ما چه بی آزرم مردمی هستیم که بر سر سفره نشسته‌ ایم و چشم از صاحبخانه برداشته و به طعام دوخته‌ ایم سال هاست...

آه ای برادر شهیدم! ای غواص اقیانوس مردی و معرفت؛ حضور تو در این وانفسای تیرگی و نفس بردگی، چه خنکای خطیری است از ختم خاطره؛ از روزگاری نه چندان دور و دیر که اسم رمز عبور از شب دنیاپرستی، از خود گذشتن بود و در عشق و ایثار، فنا شدن.

دستان بسته تو، بزرگ‌ ترین پرچم شرف است بر چکاد هرچه دلیری و ماندگاری و من زیر طوفان غیرت و حمیتی که تو با دستان بسته‌ ات به پا کردی چقدر احساس کوچکی می‌ کنم.

این روزها که آب خوردن مان هم [...] من چقدر دلگیرم که تو در هرم این گرمای عطشناک، بدجور توی چشمهایم زل زده ای و سؤال بی جواب همه این سال‌ ها را با زبان بی زبانی و دستان مومیایی در اسطوره رشادت و پایمردی می‌ پرسی و من لال تر از آنم که حرفی برای گفتن داشته باشم.

من از تو خجالت می‌ کشم؛ از تو و این همه راه که بعد از این همه سال آمدی؛ از تو و مادری که چشمش هر سحر، نمناک و غمناک به سوسوی ستاره ای از آن سوی کهکشان خواب خرگوشی ما دوخته بود و آرام چیزی را زبر لب زمزمه می‌ کرد.

برادر دست بسته من! شرفی اگر هست در توست که با این قامت مومیایی در حجم انبوه تاریخ غربت شیعه از آغاز تا انجام، سکوت کرده ای و کمر به قتل دل من و احساسم بسته ای.

سخت گمنامید اما ای شقایق سیرتان
کیسه می‌ دوزند از بهر شما، شیاد ها

در میدان بهارستان تهران، بهاری سبز و سرخ از پس این روز های سرگشتگی میان [...] برپاشد که با نوای نینوایش دل و دیده ما را به سمتی دیگر نشانه می رفت؛ سمت خدا.

برادر! با همه دلشکستگی و خستگی و امید و ناامیدی‌ ام اما می دانم که روزی هست و میزانی که من و ما در برابر تو خواهیم ایستاد و از آنچه بر سر میراث تو آمد و نیامد، سؤال خواهیم شد.

زیر پرهیب این مظلومیت کمرشکن و این غربت آتشین تو بعد از این همه سال و با این تصویر اسطوره‌ ای که برایم به ارمغان آوردی، یادم افتاد که ما هنوز هم که هنوز است چه گنجینه‌ های خاکی و خونینی در پس سال های انقلاب و جنگ، مدفون در بی خبری و نامردمی‌ مان، نهان و عیان داریم.

یک چشمم گریه و یک چشمم لبخند، لبم بر هم، دلم پر خون؛ حالی دگرگون؛ چیزی مثل خوف و رجا، مثل امید و ناامیدی؛ مثل من و تو؛ درست مثل این روز ها که تو با آن قامت اسطوره‌ ای آمدی و خاکی و خونی و دست بسته و خموش، فریاد ترین حماسه تاریخ معاصر را رقم زدی و با زبان بارانی و بهشتی و بهاریت گفتی که ریشه این دین و قوم و تاریخ و سرزمین کجاست و در چه.

گفتی که در هرم خاک و خون و دست بستگی و زنده به گوری؛ حتی اگر کمر به ریشه کنی قبر حسین(علیه السلام) بندند و آب بر قبر مطهرش روان کنند، باز هم آفتاب حقیقت تاریخ از پس قرن‌ ها برخواهد آمد و بر چشمان منتظر عاشقان عشق و پاکبازی خواهد تابید.

دل خسته‌ شان را محکم خواهد کرد و قامت خمیده‌ شان را بر فراز. و درود بر شرافتت که از دست بسته و زبان خاموشت کار هایی بر می‌ آید که از هزار هزار سازمان عریض و طویل فرهنگی و هنری و مدعیان حراف و دروغزنش، نه!

برادر! راستش را بخواهی از اولش هم می‌ دانستم از این رسانه‌ های پوشالی فراگیر و نهاد های صد من یک غاز مدعی هرگز هیچ کاری برنیامده و نخواهد آمد، کاری که با یک خیز تاریخی تو از پس خاک و دست بسنگی و خاموشیت برآمده و خواهد آمد و تا همیشه... .

برادر! درود به شرافتت! چقدر اصیل و ناب و تابناکی! حتی مرا که فروریخته‌ ام و در جوانی، پیرانه دل به حیرت و سکوت فرو رفته بودم را به سماع آوردی و به یاد، که «گل اگر نیست ولی صفحه گلزاری هست...».

چه به موقع آمدی برادر! در هرم سنگین این روز های پر از تردید و تردد؛ در پایتخت دود و گوگرد؛ در جهان تاریک رابطه که دیگر شنیدن نسیم بهشت در این مشام شب زده ما کاری است شبیه افسانه و امیدی شبیه آرزو.

حالا پایتختمان بوی تو را گرفته و همهو همه، از پیر و جوان، زن و مرد، کوچک و بزرگ، با حجاب و بی حجاب، مرشد و لاابالی و... متهم به هر صفت و موصوف صادق و کاذب دیگری که از هم دورمان کرده، گرد شمع حقیقت تو جمع شدند و در کنار پاسداشت حمیت و غیرت و مردانگی، به همه یاد آوری کردند که هنوز هم که هنوز است می‌ شود دل‌ ها را به هم نزدیک کرد و سماع عشق را زیر پرچم حسین(علیه السلام) برپا داشت؛ به شرط آنکه ذره ای از این دورویی و دروغ و ریا و ادعا را کنار گذاشت و رسم مردان بی ادعا را زنده کرد.

امروز هر ایرانی هر جای این وطن که باشد با پای دل به سوی آنجا که تو سفره مهر و ایثار و پایمردی و عشقبازی پهن کرده ای خواهد آمد و در برابر بزرگی خاک گرفته و دست بسته تو، زانو خواهد زد.

آه ای برادر بی ستاره من! ای ستاره بی ستاره! درست است که چهره شهرمان عوض شده و چهره خودمان هم؛ اما مطمئن باش هنوز ته دلمان در ید قدرت توست و به اشارتی بند، تا دوباره کبوترانه برگردیم به حرم.

محمدرضا محقق

منبع: رسا

ارتباط در ایتا