شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱ /۱۵ محرم ۱۴۴۴

مسیر

حجت الاسلام والمسلمين علي نظري منفرد*
امام علی علیه السلام از شخصیت هایی است که تا حیات داشت، ناشناخته بود؛ نه تنها مردم عادی، حتی دوستان و نزدیکانش او را نشناختند.
امام علی

قالَ مَولانا أمیرُ المُؤمِنین: فَعِنْدَ ذَلِكَ تَوَدُّ قُرَيْشٌ بِالدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا لَوْ يَرَوْنَنِي مَقَاماً وَاحِداً وَ لَوْ قَدْرَ جَزْرِ جَزُورٍ لِأَقْبَلَ مِنْهُمْ مَا أَطْلُبُ الْيَوْمَ بَعْضَهُ فَلَا [يُعْطُونَنِيهِ ] يُعْطُونِيهِ. [۱]

اهتمام ائمّه -علیهم السلام- نسبت به شب قدر[۲]

یکی از شب هایی که احتمال قدر در آن داده شده، شب بیست ویکم ماه رمضان است که بر حسب آنچه روایت شده، عیسی بن مریم۸ در چنين شبي به عالم بالا عروج كرده است.[۳] همچنین در چنین شبی، وصیّ موسی بن عمران۸، یوشع بن نوح، از دنیا رفت؛[۴] اما آنچه از نظر ما شیعیان به آن اهمیت داده می شود و چهره دیگری به این ایام می بخشد، ضربت خوردن و شهادت وصیّ پیامبر خاتم، امیر مؤمنان، علی-علیه السلام- است که ظاهراً در ثلث اوّل شب بیست ویکم ماه رمضان، دیده از جهان فرو بست و عالم بشری، شخصیتی را از دست داد که هرچه ماه و خورشید بگردد و روزگار به طرف جلو برود، نظیر آن شخصیت را پیدا نخواهد کرد.

گر فِتَد در چَهِ مغرب، خورشید

روز دیگر زند از مشرق سر

آفتابی به سحر کرد غروب

که نیاید در آفاق، دگر

دهۀ سوم ماه مبارک رمضان، از اهمیت خاصی برخوردار است. رسول خدا-صلی الله علیه و آله- که قرآن مجید او را رحمۀ للعالمین معرّفی می کند، دهۀ سوم ماه مبارک رمضان را در مسجد معتکف می شدند، بستر خواب خود را برمی چیدند و خویشتن را وقف بندگی خدا می كردند؛ حتی در سال دوم هجرت که جنگ بدر در هفدهم ماه رمضان واقع شد و پيغمبر در مدینه حضور نداشتند و نتوانستند در مسجد اعتکاف کنند، پس از آن، اعتکاف آن دهه را قضا نمودند. این اهتمام و توجه ويژه، حکایت از آن می کند که این ماه، ماه بندگی خداست.

امیر مؤمنان-علیه السلام- نقل می کند: یک سال شب بیست وسوم ماه رمضان، بارندگی شدیدی در مدینه بود و آب باران، داخل مسجد شده بود.[۵] رسول خدا-صلی الله علیه و آله- با ما نماز گزارد؛ در حالی که بینی حضرت در گل بود؛ فَلَمَّا كَانَتْ لَيْلَةُ ثَلَاثٍ وَ عِشْرِينَ مُطِرْنَا مَطَراً شَدِيداً وَ وَكَفَ الْمَسْجِدُ فَصَلَّى بِنَا رَسُولُ اللَّهِ-صلی الله علیه و آله- وَ إِنَّ أَرْنَبَةَ أَنْفِهِ لَفِي الطِّينِ. [۶]

دعا، بهترین فرصت

یک سال شب ها را خفته و یا به تعبیر دیگر، عمری در خواب به سر برده ایم؛ اما این شب ها را باید زنده نگاه داشت. در روایت آمده: النّاسُ نیامٌ إذا ماتوا إنتَبِهُوا؛[۷] مردم، خواب اند. هنگامی که مردند، بیدار می شوند.

اکنون نیمه شب بیست ویکم ماه رمضان، در مسجد، یعنی خانۀ خدا هستیم؛ به علاوه، این ماه، ماه ضیافت و مهمانی خداست. پس، همگی مهمان او هستیم و او، میزبان ماست. این گونه فرصت ها، کمتر فراهم می شود. رسول خدا-صلی الله علیه و آله- می فرماید: إنَّ لِلّه في أيّام دَهرِكُم نَفَحاتٌ ألا فَتَعَرَّضُوا لَها؛[۸] در زندگی شما، نسیم های رحمت الهی به سویتان می وزد. پس، از آن فرصت ها استفاده کنید. بعضی خیلی خوب خود را در معرض این نسیم ها قرار می دهند و کمال استفاده را می برند. آری، فرصت ها ارزشمندند.[۹] شب بیست ویکم را باید مغتنم شمرد و از فرصت، کمال استفاده را برد. باید با حضور قلب از خداوند متعال بخواهیم که توبه ما را بپذیرد و ما را جزء عُتقاء (آزادگان) قرار دهد.

یکی از مطالبي که به خصوص امشب باید به آن توجه داشت، دعاست. در کتاب کافی آمده: خَيْرُ الدُّعَاءِ مَا صَدَرَ عَنْ صَدْرٍ نَقِيٍّ وَ قَلْبٍ تَقِيٍّ وَ فِي الْمُنَاجَاةِ سَبَبُ النَّجَاةِ وَ بِالْإِخْلَاصِ يَكُونُ الْخَلَاصُ؛[۱۰] دعایی را که از سینۀ پاک و قلب با تقوا و با اخلاص صادر شود، [خداوند متعال به آن لبیک می گوید و] بهترين دعاست. بنابراین، باید شرایط دعا محقق شود تا دعا مستجاب شود؛ وگرنه امکان ندارد انسان با قلب آلوده، خدا را بخواند و او پاسخ دهد.

ابتدا باید دل را از رذایل و گناهان تخلیه نمود و آن گاه از خداوند متعال طلب عفو و رحمت کرد.

یکی از اوقاتی که در زندگی حال خوشی برای آدمي پیدا می شود، هنگامی است که دلش می شکند و اشکش جاری می شود. در کتاب شریف کافی آمده[۱۱]:

وقتي اشکتان جاری مي شود و دلتان می شکند، لحظه ارتباط با خداست. پروردگار متعال به ملائکه مباهات می کند و می گوید: بنده مرا ببینید که چگونه ضجّه می زند. دعایش را مستجاب نکنید؛ زیرا دوست دارم صدایش را بشنوم.

پس، امشب باید با خدا سخن گفت و با او درد دل نمود.

صاحب امشب، علی مرتضی-علیه السلام- ، کسی است که اهل نجوا و مناجات با حق است؛ او حتی در ایامی که هنوز سنی از عمرش نگذشته بود، این گونه بود. ابن ابی الحدید در مقدمۀ شرح نهج البلاغه[۱۲] وقتی عبادت امیر مؤمنان را بیان می کند، می نویسد:

علیّ مرتضی-علیه السلام- در محوطۀ جنگ صفّین به نماز ایستاد؛ در حالی که تیرهای دشمن، برابرش فرود می آمد و از طرف راست و چپ حضرت عبور می کرد؛ اما ایشان اعتنایی نمی کرد.

شخصیت والای علی مرتضی-علیه السلام-

به مناسبت شب بيست ويكم که شب امیر مؤمنان است، مقداری در بارة آن شخصیّت بزرگ صحبت مي کنیم.

برادر صعصعۀ بن صوحان عبدی ، زید بن صوحان در جنگ جمل به فیض شهادت نایل گشت و همچنین بود برادر دیگرش که همگی از یاران و دوستان امیر مؤمنان بودند. صعصعه سه سخن دربارة شخصیّت حضرت امیر-علیه السلام- دارد که خواندنی است:

ـ سخن اوّل: زینت خلافت[۱۳]

روزی که امیر مؤمنان به خلافت رسید، صعصعه عرض کرد:

زیّنتَ الخلافۀَ وَ ما زانَتکَ وَ رَفَعتَها وَ ما رَفَعَتکَ وَ هَیِ إلیک أحوَجُ مِنک إلیها؛[۱۴] خلافت را زینت دادی؛ نه اینکه خلافت به تو زینت داده باشد. خلافت را بالا برده و رفعت بخشیدی؛ نه خلافت تو را. خلافت به تو نیازمند است؛ نه تو به خلافت.

آری، امیر مؤمنان-علیه السلام- بزرگ تر از آن است که لباس خلافت، او را رفعت دهد. یکی از بزرگان می گوید: اگر از من سؤال کنند: از جمله بزرگ ترین معجزات رسول خدا-صلی الله علیه و آله- چیست، می گویم: امیر مؤمنان، از بزرگ ترین معجزات رسول خداست؛ چنان که خود حضرت می فرماید:

عَلَّمَنی رَسُولُ الله-صلی الله علیه و آله- ألفَ بابٍ مِن العِلم فَانفَتَحَ لی مِن کُلِّ بابٍ ألف باب؛[۱۵] رسول خدا مرا هزار باب علم آموخت که برای من از هر بابی، هزار باب باز شد.

ابودرد نقل می کند: ديدم علی مرتضی-علیه السلام- در نخلستان بنی نجّار در تاریکی شب، مشغول راز و نیاز است، اشک می ریزد و می گوید:

إِلَهِي، أُفَكِّرُ فِي عَفْوِكَ، فَتَهُونُ عَلَيَّ خَطِيئَتِي ثُمَّ أَذْكُرُ الْعَظِيمَ مِنْ أَخْذِكَ فَتَعْظُمُ عَلَيَّ بَلِيَّتِي ... آهِ مِنْ نَارٍ نَزَّاعَةٍ لِلشَّوَى؛[۱۶] ... خدايا! به عفوت مي انديشم. پس، گناهم آسان به نظرم مي آيد؛ اما وقتي مجازات سختت را به ياد مي آورم... آه از آتشی که گوشت را بریان می کند.

سپس گریست تا از خوف خدا غش کرد و بر زمین افتاد.

ـ سخن دوم: آگاه به کلمات الهی

عصر روز بيستم ماه رمضان، صعصعه برای ملاقات با امیر مؤمنان-علیه السلام- آمد؛ اما چون فرزندان حضرت کنارش بودند، اجازۀ ملاقات به صعصعه داده نشد. او به فردی[۱۷] که داخل خانه رفت وآمد می کرد، گفت: پیام مرا به حضرت برسان و عرض کن: رَحَمَکَ اللهُ یا أباالْحَسَن، لَقَدْ کان اللهُ فی صَدْرِک عَظیماً وَ لَقَدْ کُنْتَ بِکَلماتِ الله علیماً؛[۱۸] ای ابوالحسن! خداوند تو را رحمت کند؛ خدا را شناختی. پروردگار در وجود تو بزرگ و غیر از خدا نزد تو کوچک بود.

آن فرد به حضرت عرض کرد: صعصعه کنار درِ خانه است، اجازۀ ملاقات به او نداده اند؛ اما پیامش این است... . حضرت فرمود: سلام مرا به او برسان. من هم یک پیام برای او دارم. به او بگو: وَاللهِ ما كُنْتُ عَلِمْتُك ألا خَفيفَ المَؤنَة، كَثيرَ المَعُونة؛ ای صعصعه! خداوند، تو را رحمت کند! برای من یاری کم زحمت و پُرتلاش بودی.

بسیار مهم است که امیر مؤمنان-علیه السلام- به صعصعه پیام می دهد که برای من یاری کم خرج اما پُرسود بودی.

نمی دانم علیّ مظلوم، چند نمونه از این یاران داشته؛ اما خود حضرت در جنگ صفّین به عمرو بن حَمِق فرمود: ای کاش صد نفر مانند تو می داشتم!

ـ سخن سوم: عامل برکت آسمان و زمین

در شب بیست ویکم ماه رمضان، طبق وصیت حضرت، بدن مطهرش را شبانه و غریبانه تشییع كردند و به خاک سپردند. صعصعۀ بن صوحان، از کسانی بود که در تشییع پیکر مطهر حضرت حضور داشت و کنار قبر علی مرتضی-علیه السلام- سخنی گفت که دل فرزندان حضرت را آتش زد.[۱۹] سپس خاک های قبر را بر سر ریخت، یک دستش را بر قلبش و دست دیگر را روی قبر مولا گذاشت و سخنانی گفت؛ از جمله اینکه:

ای علی جان! تو رفتی، ولی مردم تو را نشناختند. اگر تو را شناخته بودند، برکات الهی از آسمان و زمین بر آنان نازل می شد. او با این سخنان حزن انگیز، همگان را متأثر و منقلب کرد.

امام مجتبی-علیه السلام- صبح روز بیست ویکم ماه رمضان در مسجد کوفه خطبه خواند و بهترین تعبیر را در مورد پدر بزرگوارش بیان کرد و فرمود: دیشب، شخصیتی از میان شما رفت که: نه گذشتگان همانند او را دیدند و نه آیندگان خواهند دید. [۲۰]

شناخت و بهره جامعه

میزان شناخت و بهره جامعه از افراد، مختلف است؛ بعضی شخصیت ها در زمان حیاتشان، خُلق وخو و خوبی شان برای مردم مشخص است؛ به گونه اي که بعد از مرگشان چیزی بر معلومات دیگران نمی افزایند؛ چون یادگاری از علم و فضیلت از خود بر جای نگذاشته اند؛ اما بعضی وقتی از دنیا می روند، کم کم ارزش آنها برای جامعه مشخص می شود و متوجه می شوند چه شخصیتی را از دست داده اند. در اینجا معمولاً از تعابیر مختلفی استفاده می کنیم؛ مثلاً می گوییم: تا زنده بود، او را نشناختیم. از علم، دانش و سخن او استفاده نبردیم. عجب گوهری بود؛ ولی قدرش را ندانستیم... . به هر حال، همه اینها بستگی به این دارد که فرد از دست رفته چه شخصیّتی و چه ویژگی هایی داشته باشد.

امیر مؤمنان-علیه السلام-، شخصیت ناشناخته

از شخصیت هایی است که تا حیات داشت، ناشناخته بود؛ نه تنها مردم عادی، حتی دوستان و نزدیکانش او را نشناختند.[۲۱]

وقتی تاریخ و سیرۀ امیر مؤمنان-علیه السلام- را مطالعه می کنیم، می بینیم بعضی مستشرقان درباره حضرت می گویند: امام برای زمان خودش زیاد بوده. آری، شخصیتی که علم، همانند سیل از او جاری می شده،[۲۲] مردم نمی توانند وي را درک کنند.

امیر مؤمنان-علیه السلام- بالای منبر کوفه فرمود: آنچه را نمی دانید، از من سؤال کنید؛ پيش از اینکه مرا از دست دهید. سعد وقاص ـ و شاید به قول ابن ابی الحدید فرد دیگری به نام تمیم بن اسامه[۲۳] ـ برخاست و گفت: تعداد موهای سر من چقدر است؟ حضرت فرمود: می توانم تعدادش را بگویم؛ اما تو نمی توانی آنها را شمارش کنی؛ یعنی اقامۀ برهان بر آن، مشکل است؛ اما برای اینکه بدانی من آگاه هستم، مطلبی را برایت می گویم: اِنَّ فی بَیْتِک سَخْلاً یَقْتُلُ ابنَ رَسُولِ الله-صلی الله علیه و آله- وَ یَحِضُّ عَلی قَتْلِه؛[۲۴] الآن، پسر کوچکی در خانه داری که قاتل فرزندم حسین-علیه السلام- است. [۲۵]

آری، فقط دوستان خیلی نزدیک امیر مؤمنان که بسیار اندک بودند، او را شناختند؛ مانند: حجر بن عدی ، عمرو بن حمق خزاعی ، میثم تمّار و رُشَید هَجَری .

امام علم منایا و بلایا را به رشید هجری آموخت. وقتی زیاد بن ابیه رشید را دستگیر و از او سؤال کرد: کیستی، گفت: از دوستان امیر مؤمنان هستم. زیاد دستور داد دست وپای رشید را بریدند و آن گاه واژگون به دارش زدند.[۲۶] دخترش به نام قنوه که دید دست وپای پدرش را بریده و به دار آویخته اند، گفت: مردم جمع شوید تا راجع به فضایل امیر مؤمنان-علیه السلام- با شما صحبت کنم... . سپس از پدرش پرسید: پدر جان! الآن احساس درد می کنی؟ گفت: آری، به اندازۀ کسی که وسط جمعیت، مختصر فشاری را تحمل کند.[۲۷]

مظلومیت علی-علیه السلام-

امیر مؤمنان می فرماید:[۲۸]

قریش، مرا از طفولیت اذیت کردند. وقتی بزرگ شدم، کنار رسول خدا مرا آزار دادند و به زحمت افکندند. هنگامی که رسول خدا از دنیا رفت، از نظر ظلم و ستم، نسبت به من غوغا کردند؛ اما همین ها با تمام اذیت هایشان وقتی از دنیا رفتم، در آن هنگام [که دولت بنی امیّه، منقرض گشت و همه آنان ضعیف، ناتوان و خوار شدند،] آرزو دارند دنیا و آنچه را در آن است، از دست داده، به جای آن، یک بار مرا ببینند؛ هر چند به اندازه کشتن شتری (ساعتی) باشد تا از ایشان تمام آنچه را امروز بعضی از آنها را خواستارم و به من نمی دهند، بپذیرم. [۲۹]

جرج جرداق مسیحی نويسندة کتاب صوت العدالۀ الانسانیۀ می گوید: اگر فریاد عدالت از حلقوم انسانی، بلند شده، آن فرد، علیّ مرتضی است.[۳۰]

وصیت و دفن

امیر مؤمنان-علیه السلام- در ثلث اوّل شب بیست ویکم[۳۱] از دنیا رفت. حضرت به فرزندان خود وصیت كرد: قبرم را مخفی کنید. ازاين رو، امام را شبانه و پيش از طلوع فجر به خاک سپردند؛ اما فردا صبح چند تابوت مهیا کرده، بر شتر نهادند. یکی به طرف مدینه حرکت کرد؛ به عنوان اینکه پیکر مطهّر حضرت را به آنجا می برند تا کنار قبر حضرت زهرا دفن کنند. یک شتر با حمل تابوت به طرف قبیلۀ طی حرکت کرد و در کوفه هم در چند نقطه، قبوری را کندند؛ از جمله در ثَویّه [۳۲] که بخشی از کوفه است. همچنین در قصر کوفه، قبری کندند؛ اما مخفیانه پیکر مطهر امیر مؤمنان-علیه السلام- را در غریّ ، یعنی خارج کوفه ـ نجف فعلی ـ دفن کردند.

گفته اند: حضرت به فرزندان خود وصیت كرد که قسمت جلوی تابوت مرا رها کنید؛ چون ملائکه آن را می برند؛ اما قسمت عقب تابوت را نگه دارید.

محمد حنفیه می گوید: برادرانم امام حسن و امام حسین۸ بدن پدرم را غسل دادند؛ ولی برای انجام غسل، پیکر مطهر پدرم را حرکت نمی دادند؛ بلکه خود بدن حرکت می کرد.[۳۳]

پس از پايان غسل، امام حسن-علیه السلام- فرمود: خواهرم زینب! بقیه کافور[۳۴] رسول خدا را بیاور. محمد حنفیه می گوید: وقتی کافور را آوردند، به قدری معطر بود که عطرش تمام فضای کوفه را فرا گرفت. وقتی بدن حضرت حنوط شد، نماز خواندند و جنازه را تا جایی که خود حضرت وصیت کرده بود، حرکت دادند.[۳۵] مقداری خاک را کنار زدند، لوحی پیدا شد که بر آن نوشته شده بود:

هذا قبرٌ حَفَره نوحٌ لعلیّ بن ابی طالب وصیّ محمّد-صلی الله علیه و آله- قبلَ الطوفانِ بسبع مائۀ سنۀ؛[۳۶] این قبر را نوح شیخ الانبیاء هفتصد سال پيش از غرق عالَم، برای علی بن ابی طالب مهیا کرده است.

آری، امیر مؤمنان-علیه السلام- شخصیتی است که باید قبرش را نوح پیامبر-علیه السلام- آماده کند.

دلیل مخفی بودن قبر تا سال های متمادی

علت مخفی بودن قبر حضرت را می توان در یکی از دو مسئله جست وجو کرد:

۱. امیر مؤمنان-علیه السلام- می دانسته چند روز دیگر، تمام کوفه در اختیار بنی امیّه قرار می گیرد و امويان چه می کنند؛ چنان که حجّاج بن یوسف ثقفی به شدت به دنبال فهم این موضوع بود که قبر حضرت کجاست. به همین جهت، فرمان داد چند نقطه از قصر کوفه را کندند تا قبر را پیدا کنند.

۲. غیر از بنی امیّه، خوارج نهروان نسبت به امیر مؤمنان-علیه السلام- عداوت دیرینه ای داشتند؛ چنان که قاتل او، عبدالرحمن ملجم مرادی، از خوارج بود. به همین جهت، این مسئله ایجاب می کرد که قبر حضرت مخفی باشد؛ اما فرزندان امام و خواص می دانستند قبر در کدام نقطه است.

گویند: ابوحمزه توسط امام سجاد-علیه السلام-[۳۷] از محل دفن حضرت آگاه شد و در آنجا جلسۀ درس برقرار کرد.

آشکارشدن قبر حضرت در زمان هارون[۳۸]

نوشته اند:[۳۹] قبر امیر مؤمنان-علیه السلام- تا زمان هارون، پنهان بود؛ تا اینکه روزی وي برای شکار به اطراف کوفه آمد و به نقطه ای رسید که شکارها به آنجا پناه می بردند و از آن مکان فرار نمی کردند. با خود گفت: سرّی در این مسئله هست. دستور تفحّص و تحقیق داد؛ تا اینکه پیرمردی سالخورده را نزد او آوردند و علت را از وي جویا شد. پیرمرد گفت: اگر بگویم، در امان هستم؟ گفت: آری! پیرمرد گفت: اینجا قبر مولا امیر مؤمنان-علیه السلام- است که پناهگاه حیوانات می باشد. هارون پیاده شد و کنار قبر حضرت نماز گزارد. اوّلین کسی که به طور رسمی در آنجا سایبان قرار داد، هارون بود.[۴۰]

ذکر مصیبت

در خانه علی مرتضی-علیه السلام- در ساعات آخر چه غوغایی بود؟ فرزندانش کنارش نشسته بودند و سیّدالشهداء-علیه السلام- اشک می ریخت. امیر مؤمنان فرمود: عزیزم! چرا گریه می کنی؟ عرض کرد: مِنْ أجْلِکَ تَعَلَّمْتُ البُکاءَ؛ پدر! گریه را برای تو آموختم. حضرت اشک حسین را از چهره اش پاک کرد و سپس دست خود را روی قلب او نهاد و فرمود: خدایا! این دل را محکم و به خودت مربوط کن. آری، امیر مؤمنان-علیه السلام- می داند حسین عزیزش کربلایی پُرماجرا و مصیبت های ناگواری در پیش رو دارد و حسین باید صبر کند؛ شاید در آن لحظه، صحنۀ کربلا در برابر چشمان امیر مؤمنان مجسم شد.

زینب کبری و امّ کلثوم عرض کردند: إنَّ حُزنَنَا عَلَیک طویلٌ؛[۴۱] پدر جان! پس از تو، اشک ما تمام نمی شود

[بعد از تو، چه کسی کودکان را بزرگ کند و ایتام کوفه را سرپرستی نماید].

مرحوم مجلسی می نویسد: چنان زینب و امّ کلثوم گریستند که از صدای گریۀ آن دو، مردم داخل کوچه به گریه افتادند.[۴۲]

به نسخه نیست نیازی، طبیب را ببرید

برای مرگ علی، دست بر دعا ببرید

نیاز نیست مداوا کنید زخم مرا

بر آن مریض خرابه نشین دوا ببرید

جنازۀ منِ مظلوم را چو مادرتان

شبانه،[۴۳] مخفی و تنها و بی صدا ببرید

سلام من به شما ای فرشتگان خدا

نبرد فاطمه با خود مرا، شما ببرید[۴۴]

به شهر خویش ز بیگانگان، غریب ترم[۴۵]

مرا به دیدن آن یار آشنا ببرید[۴۶]

فراق دوست ز تیغ عدو بُرنده تر است

مرا به دیدن زهرا و مصطفی ببرید[۴۷]

وَ سَیَعلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُون.

 

منبع: ره توشه رمضان ۱۳۹۴

 

پی نوشت:

------------------------------

* پژوهشگر حوزه علمیه و از مبلّغان نخبه دفتر تبليغات اسلامي.

[۱]. فیض الاسلام، نهج البلاغه، خطبه، ۹۲.

[۲]. سُئِلَ أمِيرُالْمُؤْمِنِينَ۷ عَنْ لَيْلَةِ الْقَدْرِ، قَالَ: مَا أخْلُو مِنْ أنْ أَكُونَ أعْلَمُهَا وَ لَسْتُ أشُكُّ أنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ إِنَّمَا يَسْتُرُهَا عَنْكُمْ نَظَراً لَكُمْ لِأنَّكُمْ لَوْ أعْلَمَكُمُوهَا عَمِلْتُمْ فِيهَا وَ تَرَكْتُمْ غَيْرَهَا وَ أرْجُو أنْ لَا تُخْطِئَكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ. (شیخ عباس قمی، سفینۀ البحار، ج۲، مادّه قدر )

[۳]. مجلسی، بحار الأنوار، ج ۴۲، ص ۲۴۰.

[۴]. همان.

[۵]. مسجد پیامبر، مانند اکنون مسقّف نبوده، بلکه بخشی از آن سقف داشته است؛ آن هم با برگ و شاخه درخت خرما پوشش داده شده بود و باران، داخل مسجد می بارید.

[۶]. مجلسی، بحار الأنوار، ج ۹۴، ص ۱۰.

[۷]. شرح كافي، ج ۹، ص ۱۷۰.

[۸]. شیخ صدوق، کتاب التوحید، ص ۳۳۰؛ کلینی، الکافي، ج ۷، ص ۶۵۰.

[۹]. اولین درگیری مسلحانه رسمی بین مسلمانان و مشرکان قریش، جنگ بدر در هفدهم رمضان سال دوم هجری بوده است. در این جنگ، مشرکان تجهیزات کاملی داشتند؛ اما یاران رسول خدا-صلی الله علیه و آله- فقط دو اسب داشتند؛ یکی برای مقداد بن اسود بود و یکی را هم فرد دیگری استفاده می کرد. رسول اکرم سوار بر شتر بودند. وضع میدان جنگ به طوری بود که مسلمانان با شتر هم نمی توانستند بجنگند. ازاين رو، مسلمانان در میدان جنگ پیاده شدند و رسول خدا-صلی الله علیه و آله- خود، به صف آرایی سپاه اسلام می پرداختند و لشکر را منظم می كردند. فردی به نام سواد بن غزیه میان لشکر، مقداری جلو ایستاده بود. پیغمبر اکرم، چوب دستی کوتاهی را بر شکم او گذاشتند و فرمودند: عقب برو تا صف منظم شود. در این لحظه، سواد بن غزیه فریاد زد! رسول خدا فرمود: می خواهی چه کنی؟ عرض کرد: قصاص می کنم!

در اوّلین جنگ مسلحانه ای که دشمن تا بُن دندان مسلّح شده و می خواهد اهالی یثرب و مسلمانان مدینه را از بین ببرد، آن مرد به پیغمبر خاتم محمد مصطفی-صلی الله علیه و آله- می گوید: می خواهم قصاص کنم. پیغمبر چوبی به دستش دادند و سپس سینه خود را برهنه كرده و فرمودند: چوب را بر سینه من بزن و فشار بیاور تا قصاص کنی. وقتي رسول خدا سینه خود را برهنه کرد، سواد بن غزیه سینه حضرت را بوسید. پیامبر اکرم فرمود: چه می کنی؟ عرض کرد: ای رسول خدا! اینجا میدان جنگ است و شاید ده دقیقه دیگر شهید شوم. می خواستم آخرین نقطه ای که بدن من با آن ملاقات می کند، سینه شما باشد و برای این کار، راهی غیر از این نداشتم. آری، اصحاب عاشق حضرت، این گونه از فرصت استفاده می کردند. (ر.ك: المغازی، واقدی، ج ۱، ص ۵۶)

[۱۰]. کلینی، اصول کافی، ج ۲، ص ۴۶۸، ح ۲.

[۱۱]. همان، ص ۴۷۷، ح ۵ و ۸.

[۱۲]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۷.

[۱۳]. از امام صادق۷ نقل شده: کسی با امیر مؤمنان۷ نبود که حقّ او را بشناسد، مگر صعصعه و اصحاب او. (ر.ك: تنقیح المقال، ج ۲، ص ۹۸)

[۱۴]. مرتضی مطهری، بیست گفتار، گفتار چهارم، ص ۹۵؛ شرح كافي، ج ۷، ص ۱۹۶.

[۱۵]. سید علی خان شیرازی، ریاض السالکین، ج ۱، ص ۱۰۹.

[۱۶]. شیخ عباس قمی، الکنی و الألقاب، ص ۶۴ ـ ۶۵.

[۱۷]. در تاریخ، نام آن شخص بیان نشده است.

[۱۸]. محسن امین، أعیان الشیعه، ج ۷، ص ۳۸۸؛ شیخ عباس قمی، سفينة البحار، ج ۵، ص ۱۰۶.

[۱۹]. هَنيئاً لَكَ يا أبَاالحَسَن، فَلَقَدْ طابَ مَولِدُكَ ، و قَوِيَ صَبرُكَ ، وَ عَظُمَ جِهادُكَ... ثُمَّ بَکَی بُکاءً شدیداً وَ أبْکی کلُّ مَنْ کانَ مَعَهَ... . (شیخ عباس قمی، سفینۀ البحار، مادّه صعصع ، ج ۵، ص ۱۰۹)

[۲۰]. محقق اربلی، کشف الغمّه، ج ۱، ص ۵۳۲: ...لَم يَسْبِقْه الاولونُ وَ لَمْ يُدْرِكْهُ الآخرونَ... .

[۲۱]. مگر تعداد اندکی که شمار آنها از تعداد انگشتان دست، تجاوز نمی کند.

[۲۲]. یَنْحَدَرُ عَنَّي السِیْل. (ر.ك: شیخ صدوق، علل الشرايع، ج ۱، ص ۱۵۰؛ صبحی صالحي، نهج البلاغه، ص ۴۸)

[۲۳]. تمیم بن اسامه ، پدر حُصین بن تمیم ، از فرماندهان سپاه عبیدالله بن زیاد در کربلا بود. آن هنگام که امیر مؤمنان این سخن را فرمود، او طفل شیرخواری بود.

[۲۴]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۰، ص ۱۴.

[۲۵]. آن دانشمند می گوید: ای کاش آنجا بودم و شعورم اقتضا می کرد سؤالاتی را مطرح کنم که مشکلات امروز جامعه را حل کند. آری، آن امام بزرگوار می فرمود: سَلُونِي عَنْ طُرُقِ السَّمَاءِ فَإِنِّي أَعْرَفُ بِهَا مِنْ طُرُقِ الْأَرْضِ. (ر.ك: مقدس اردبیلی، حدیقۀ الشیعه، ج ۱، ص ۲۵۱)

وَ اللَّهِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُخْبِرَ كُلَ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَ مَوْلِجِهِ وَ جَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ وَ لَكِنْ أَخَافُ أَنْ تَكْفُرُوا فِيَّ بِرَسُولِ اللَّهِ ص أَلَا وَ إِنِّي مُفْضِيهِ إِلَى الْخَاصَّةِ مِمَّنْ يُؤْمَنُ ذَلِكَ مِنْهُ ؛ سوگند به خدا! اگر بخواهم خبر دهم که هر مردی از شما از کجا آمده، به کجا می رود و جمیع احوال او را بیان کنم، می توانم؛ ولی می ترسم درباره من به رسول خدا-صلی الله علیه و آله- کافر شوید (مرا برتر دانید؛ با اینکه آنچه از گذشته و آینده و حال خبر دهم، از آن حضرت آموخته ام). (فیض الاسلام، شرح نهج البلاغه، خ ۱۷۴، ص ۵۶۴ ـ ۵۶۵)

مورخان نوشته اند: بعضی ادعا کرده اند که این مسئله مهمی نیست؛ چون دیگران هم گفته اند: سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي و اختصاص به امیر مؤمنان ندارد. فردی در کوفه گفت: سَلُوا عَمَّا شِئْتُمْ. کسی از او سؤال کرد: مورچه ای که با حضرت سلیمان سخن گفت، نر بود یا ماده؟ او نتوانست پاسخ دهد. (علامه امینی، الغدیر، ج ۶، ص ۱۹۶)

[۲۶]. در گذشته، هنگام دارزدن فرد، طناب را بر گردنش نمی بستند؛ بلکه طناب را زیر بغل او می بستند و او را واژگون به دار می آویختند تا زجرکش شود و بمیرد.

[۲۷]. مجلسی، بحار الأنوار، ج ۴۲، ص۱۲۱، ح ۱.

[۲۸]. أَخَافَتْنِي قُرَيْشٌ صَغِيراً، وَ أَنْصَبَتْنِي كَبِيراً، حَتَّى قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، فَكَانَتِ الطَّامَّةُ الْكُبْرَى، وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ. (ر.ك: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۱۰۸)

[۲۹]. فیض الاسلام، شرح نهج البلاغه، ج ۹۲، ص ۲۷۴.

[۳۰]. سوده همدانیّه ، پس از شهادت امیر مؤمنان۷ برای شکایت از نماینده معاویه ـ بُسر بن ارطاۀ ـ سفری به شام، نزد معاویه رفت و به او گفت: کسی را که به عنوان نماینده نزد ما فرستادی، به ما ظلم و ستم می کند؛ ولی بدان چنان نیست که قدرت دفاع از خود نداشته باشیم؛ بلکه می توانیم حتي تو را گوشمالی دهیم؛ ولی فعلاً چنین بنایی نداریم. معاویه گفت: ای سوده! برای تظلّم نزد من آمده ای؛ اما قدرت فامیلت را به رخ من می کشی؟ آیا مایل هستی دستور دهم تو را بر شتر سركش سوار کنند و نزد همان نماینده بفرستند؟ آن شیر زن، به معاویه گفت:

صَلَّى الْإِلَهُ عَلَى رُوحٍ تَضَمَّنَهَا

 

قَبْرٌ فَأَصْبَحَ فِيهِ الْعَدْلُ مَدْفُوناً

قَدْ حَالَفَ الْحَقَ لَا يَبْغِي بِهِ بَدَلًا

 

فَصَارَ بِالْحَقِّ وَ الْإِيمَانِ مَقْرُوناً

درود خدا بر آن روح و روانی که قبر، او را دربرگرفته که عدل و عدالت در آن خاک جا گرفته و... .

معاویه گفت: ای سوده! این شعر را در مدح چه کسی سرودی؟ جواب داد: در مدح علیّ مرتضی۷. به خدا سوگند! وقتی به عنوان شکایت از مردی که از جانب او بر ما حکومت می کرد و به ما ستم می نمود، خدمتش شرفیاب شدم، دیدم برای نماز ایستاده بود؛ اما به محض اینکه مرا دید، سؤال کرد: چه حاجت داری؟ عرض کردم: فرستاده شما نسبت به ما ظلم و ستم روا می دارد. علی در این حال گریست و عرض کرد:

خدایا! تو شاهد هستی که من آنان را نفرستادم تا به بندگان تو ظلم کنند. ظلم و ستم آن نماینده، این بود که هنگام جمع آوری زکات، پیمانه را مقداری پُر (لب ریز) می گرفته و هنگامی که به او اعتراض کردند چرا انصاف را رعایت نمی کنی، پاسخ داد: باید پیمانه فقرا را زیادتر بگیرم. سپس امام تکه پوستی را بیرون آورد و نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم. قَدْ جاءَ كم بیّنةٌ مِنْ رَبِّکم... ؛ به نام خدای مهربان و بخشنده. از جانب پروردگارتان بیّنه و گواه آمده که نسبت به مردم زیان روا ندارید و در زمین فساد نکنید که برای شما بهتر است. وقتی نامه مرا خواندی، آنچه از بیت المال در اختیار توست، نگهداری کن تا فرستاده من برسد و آن را تحویل بگیرد. سپس نامه را [بدون تشریفات] به من داد. آن نامه را بردم و به او تسلیم كردم و آن مأمور معزول از نزد ما رفت.

سوده افزود: ای معاویه! امیر مؤمنان۷ این گونه با مردم رفتار می کرد؛ اما تو اکنون [مرا تهدید می کنی و] می گویی: آیا مایل هستی دستور دهم تو را بر شتر سركش سوار کنند و نزد بسر بن ارطاۀ بفرستند؟ (ر.ك: مشعل هدایت، ج ۱، ص ۱۵۵، به نقل از: شیخ عباس قمی، سفینۀ البحار، مادّه سَوَد ، ج ۱، ص ۶۷۲؛ ابن عبد ربه اندلسی، عقدالفرید، ج ۱، ص ۲۱۸)

[۳۱]. مجلسی، بحار الأنوار، ج ۴۲، ص ۱۹۹، ح ۱.

[۳۲]. ر.ك: عبدالمؤمن بغدادی، مراصد الاطلاع، ج ۱، ص ۳۰۲.

[۳۳]. محمد حنفیّه، فرشتگان را نمی دیده؛ اما طبق روايات، بدن حضرت برای انجام غسل توسط ملائکه حرکت داده می شد. (ر.ك: مجلسی، بحار الأنوار، ج ۴۲، ص ۲۳۶، ح ۴۴)

[۳۴]. این، همان کافوری بود که جبرئیل از بهشت برای رسول خدا آورد که با مقداری از آن حضرت زهرا-سلام الله علیها- حنوط شد.

[۳۵]. در مراسم تشییع پیکر مطهر امام، فرزندان حضرت، صعصعۀ بن صوحان عبدی و بعضی از خواص شرکت داشتند.

[۳۶]. ابن شهر آشوب، المناقب، ج ۲، ص ۳۴۹.

[۳۷]. امام سجاد۷، غیر از سفر اسارت، سفر دیگری هم به کوفه داشته است.

[۳۸]. بعضی نوشته اند: تا زمان مهدی عباسی ـ پدر هارون ـ قبر حضرت مخفی بوده است.

[۳۹]. یعنی پس از شهادت امیر مؤمنان۷، حدود ۱۳۰ سال قبر حضرت از نظر مردم مخفی بوده است؛ زیرا شهادت علیّ مرتضی۷ در سال ۴۰ هجری بود و هارون در سال ۱۶۸ به خلافت رسید.

[۴۰]. مجلسی، بحار الأنوار، ج ۴۲، ص ۳۲۹، ح ۱۶.

[۴۱]. همان، ص ۲۸۸.

[۴۲]. همان، ص ۲۸۹.

[۴۳]. آری، پیغمبر خدا و فاطمه زهرا۸ را شبانه دفن کردند؛ امیر مؤمنان۷ هم می خواست مانند همسر مظلومه اش شبانه و غریبانه دفن شود.

[۴۴]. زینب کبری می گوید: نشسته بودم و اشک می ریختم. حضرت فرمود: دخترم! چرا گریه می کنی؟ جدّت رسول خدا، مادرت فاطمه زهرا و عمویت حمزه سیّدالشهداء، همگی می گویند: بیا علی جان! (ر.ك: بحار الأنوار، ج ۴۲، ص ۲۸۹)

[۴۵]. امیر مؤمنان۷ بالای منبر کوفه فرمود: من، اکنون هم مظلوم هستم؛ ما زِلْتُ مَظْلوماً مُنذُ قَبضَ رَسولِ اللهِ. (ر.ك: كتاب سليم بن قيس، ج ۲، ص ۷۵۰)

[۴۶]. قریب سي سال، امیر مؤمنان۷ پیامبر خدا و فاطمه زهرا۸ را ندیده است.

[۴۷]. اگر شمشیر ابن ملجم فرق علی را شکافت، مصیبت فاطمه، جان علی را آتش زد.

ارتباط در ایتا