خاطرات تبلیغی

دختری که با شهدا قهر کرد

تاریخ انتشار: 13:26 23-01-1399
من هیچ وقت در زندگی با کسی قهر نمی کنم حتی از دست کسی که ناراحت شوم. واین اولین باری بود که قهر کردم و در روز هرکاری میکردم در دلم میگفتم شهدا نگاه کنید این کار را به نیت شما انجام میدهم ولی شما برای من دعا نکردید یادتان باشد ...

پایگاه اطلاع رسانی بلاغ| خدایا من کی هستم! برای چه آفریده شدم!

من که در این دنیا عددی نیستم! کاری در این دنیا ندارم! من که گرهی نمی توانم باز کنم! پس دنیا بدون منم حرکت میکنه نیازی به من نداره! این از شب اول من همه با خدا راز ونیاز می کنند ولی من !  خدایا ببخشم نمیدانم چرا دارم این گونه با تو صحبت میکنم خداوندا شکرت بخاطر اینکه به من نزدیک هستی و میتوانم با تو صحبت کنم!

روزهایم، درس خواندم، حتی عبادت دیگر برایم معنا ومفهومی نداشت و فقط تنها کاری که از دستم میامد حرف زدن با خدا بود وحتی گاهی اوقات می گفتم خدایا نگاه کن این کار حتی بدون منم انجام میشد ونیازی به من نداشت توکه خودت مدیر ومدبری ونیازی به من نداری ولی من سرچشمه نیازم ویک عبادت انجام میدهم درکنارش اقیانوس دفتر نیاز را باز میکنم ومینویسم این نیازی دیگر به بی نیاز عالم خدای جهانیان، اما دیگر خسته شدم از نیازها ودرخواست ها و یکباره میخواهم آخرین نیازم را بگویم ودیگر دفتر اقیانوس نیاز ها را غرق کنم. خدایا از لبخند های مصنوعی، از خوب گفتن از حالم، خسته شده ام دیگر توان زندگی تصنعی را ندارم .

احساس می کنم دیگر چند وقت هست که فراموش شده ام وکسی از من یادی نمی کند ومن تنها تورا دارم مثل قبل نیستم گناه کارم میدانم خدایا توبه ام بپذیر و قبل از اینکه برای خودم جهنمی بسازم مرگم را برسان .خدایا من چند خواسته داشتم ولی هیچ کدام براورده که نه، نشانه هم نداشت... یعنی دیگر فراموش شده­ام هم از نظر ائمه اطهارعلیه السلام وهم از نظر شهدا... دیگر من خواسته ای ندارم وتنها خواسته ام مرگ است

ای شهدا حال نوبت شما شده، سوالی دارم آیا شما مرا میشناسید؟! آیا من ارزشی برای شما دارم؟! پس برای حاجتم دعا کنید واسطه شوید واز مادرتان حضرت زهرا سلام الله علیها درخواست کنید....من دیگر تاب این دنیا را ندارم حال بعد از مدت ها می خواهم بدانم که آیا مرا میشناسید؟ چند مدت فقط دعایم درخواست مرگ شده و هیچ چیز خوشحالم نمی کند و من دیگر به زندگی خودم امید ندارم... چند روز بیشتر وقت ندارید که حاجتم را بدهید. ای شهدا میخواهم چیزی بگویم واین حرف آخر بین من وشماست یا نجاتم میدهید یا برای همیشه فراموشتان میکنم و در شب آخر هنگام اذان غروب رو به قبله کردم وگفتم ای شهدا من فکر میکردم شما مرا میشناسید و دعایم میکنید ولی دیدم کسی از شما نه مرا میشناسد نه برای من دعا میکند... من از شما درخواست واسطه بین خودم و امامان بودم ولی انگار شما روی خودتان هم نمی گذارید پس خودتان خواستید، مادرم حضرت زهرا سلام الله علیها خودم دست خالی وگناهکار وتنها به در خانه ات آمده ام و یک چیز بیشتر نمی گویم ویک درخواست بیشتر نمیکنم ای شهدا به مادرتان حضرت زهرا(س) قسم شما را نمیبخشم... و تنها درخواست من مرگ است.... شهدا من دیگر خواسته­ای از شما ندارم... و تنها دعایم خداوندا مرگ مرا برسان من که هیچ کس را ندارم که از من یاد کند من فکرمیکردم شهدا برایم دعا می کنند صدایم را میشنوند ولی نه اصلا مرا دوست نمی دانند.

چند روز گذشت... من هیچ وقت در زندگی با کسی قهر نمی کنم حتی از دست کسی که ناراحت شوم. واین اولین باری بود که قهر کردم و در روز هرکاری میکردم در دلم میگفتم شهدا نگاه کنید این کار را به نیت شما انجام میدهم ولی شما برای من دعا نکردید یادتان باشد، خلاصه از نماز اول وقت تا هرکار نیکی، شهدا را صدا میکردم و بعد میگفتم من با شما قهر هستم، و با خدا صحبت میکردم وخداوندا تو خیلی بنده ی خوب داری ولی من یک خدا دارم پس حاجتم را بده و دستم را بگیر که تو دستگیری نه مچ گیر. خدایا خیلی دوستت دارم ولی دیگر دوست ندارم زنده به صورت مرده دلی متحرک باشم. وبعد از گذشت چند روز برای برنامه ای به حوزه رفتم و بعد از انجام کار به طرف کلاسی که سال اول حوزه را آغاز کردم، رفتم برای بازیابی خاطرات که چندین نفر از طلاب در آنجا دورهم نشسته بودند ودر مورد مسئله ای صحبت می کردند من با سلام و احوال پرسی زود آنها را ترک کردم و از کلاس خارج شدم و چند قدم از کلاس فاصله نداشتم که صدایم کردند بدون اینکه از من سوالی بپرسد گفتند؛ اسمت را برای خادم الشهدایی نوشتیم، آماده باش هفته آینده اعزام داریم گفتم شاید من نتوانم همراهیتان کنم حالا ببینم خانواده اجازه میدهند یانه! گفت ان شاءالله که اجازه میدهند. من لبخند زدم و خدا حافظی کردم. وقتی از آنها جدا شدم در دلم گفتم شهدا من با شما قهرم حال شما دعوتم می کنید! شاید دعوتتان را قبول نکنم ولی اگر هم آمدم با تمام وجود کار میکنم. اما دیگر از شما خواسته­ای ندارم. وقتی به خانواده گفتم که نام مرا برای خادم الشهدا نوشتند به راحتی اجازه دادند من تعجب کردم گفتم شما مخالف رفتن نیستید!؟ گفتن؛ نه، ان شاءالله سفر خوبی داشته باشی.

به مسئول کمیته خادم الشهدا پیام دادم که منم میایم و مشغول مطالعه و جمع آوری مطالب از شهدا کردم و همه را آماده کردم ولی در دلم با شهدا قهر بودم و روز رفتن فرا رسید بچه ها به صف سوار اتوبوس شدند مسئول کمیته گفت؛ تغییری در برنامه صورت گرفته که دیگر شما خادم الشهدا نیستید و مسئول دوم و روحانی کاروان هستید. من با تعجب نگاهش کردم وگفتم من که چیزی از مدیریت کاروان نمی دانم و فقط تجربه خادم الشهدایی دارم گفت نگران نباش خانمی که قرار بود به عنوان روحانی و مسئول کاروان باشد به عنوان خادم الشهدا با شماست و یکی از دوستان هم به عنوان راوی است و با آن آشنا هستی... اضطرابی به دلم افتاد و پرسیدم راوی کیست؟! گفت؛ سارا، خدا را شکر کردم سارا که دوست و هم کلاسیم است اما خادم الشهدا و راوی از من بزرگترند وخجالت میکشیدم که تمام تقسیم برنامه ها و مدیریت داخل اتوبوس با من باشد من تازه برگ شرح وظایف به دستم رسیده بود و تمام مطالبم تغییر کرد و احساس میکردم دستانم خالیست و باز در دلم به شهدا میگفتم مرا دعوت کرده اید که آبرویم را ببرید من دیگرهیچ چیز برایم مهم نیست و منتظر مرگ هستم. بچه های اتوبوس ما از مدارس فنی حرفه ای شهر بودند که اهل حجاب درست و صحیحی نبودند وقتی از پله های اتوبوس بالا میرفتم دعا میکردم خدایا کمک مان فرما که جوانان را عاشق خودت گردانیم و این چند روز شرمنده ات نباشم وارد اتوبوس شدم و به دانش آموزان سلام کردم و تبریک بخاطر اینکه شهدا ما را دعوت کردند. ان شاءالله در کنارهم سفر خاطره انگیزی را تجربه کنیم پاسدار وارد اتوبوس شدند واتوبوس حرکت کرد...

تعداد اتوبوس های که به طرف خوزستان حرکت کرد ۱۲تا بود که شماره ی اتوبوس ما ۸ بود...که من با سارا و خادم الشهدا به نیت امام رضا(ع) کار را شروع کردیم و اولین کار هم تزیین اتوبوس با تصویر شهدا و با چفیه و سربندهای سبز وسیاه وسفید و قرمز که مزین به نام های معصومین(ع).... با ذکر یا زهرا شروع کردیم و با یا حسین ادامه دادیم و با یا زینب و یا مهدی به پایان رساندیم و آهنگ مرگ بر آمریکا در حال پخش بود. آهنگ که تمام میشد دانش آموزان درخواست درباره ی پخش آهنگ را میکردند... جای من وسارا صندلی جلو بود که دیگر هیچ صندلی پیش روی ما نبود به جز صندلی راننده که ناراحت بودیم و من در دلم به شهدا میگفتم میخواهید مرا امتحان کنید باشد اشکالی ندارد... و صندلی سمت راست اتوبوس اولین کسی که نشسته بود پاسداری که سنش قریب به هفتاد بود و تنها کلامی که اولین بار داشتم سلام علیکم بود ولی نمیدانم چرا احساس میکردم این پاسدار را میشناسم در حالی که اولین بار بود که می بینمش.... سه تا آیت الکرسی به نیت سلامتی آقا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و بچه های اتوبوس خواندم که پاسدار درخواست بلند گو کرد... آهنگ را قطع کردیم و پاسدار شروع به صحبت کرد اول سلام و بعد خودش را معرفی کرد و گفت؛ بنده برای امنیت و معرفی مناطق جنگی با شما هستم. در پایان سخنانش از دانش آموزان درخواست کرد که با طلابی که از حوزه با ما هستند دوست شوند و بهترین دوستان باقی بمانند. و با ذکر صلوات به پایان رساند. دقایقی گذشت، من وسارا از اضطرابی که بین راننده و کمک راننده بود با خبر شدیم و راننده هر از چند دقیقه با گوشی موبایل صحبت می­کرد و از قسمت های مختلف اتوبوس می پرسیدند که ما از جواب راننده متوجه شدیم، پاسدار پرسید مشکلی پیش آمده؛ راننده گفت؛ بله، باید بایستیم و اتوبوس کنار جاده ایستاد اتوبوس خاموش شد و راننده با جعبه ابزار از اتوبوس پیاده شد و پاسدار وکمک راننده هم رفتند من وسارا هم به طرف دوستمان رفتیم و خادم الشهدا را در جریان گذاشتیم خادم الشهدا در وسط اتوبوس ایستاد گفت بچه ها اتوبوس خراب شده... بیاییم باهم بلند برای شهدا صلوات بفرستیم تا اتوبوس درست شود من در دلم گفتم شهدا من با شما قهرم... دانش آموزان که شما را ندیده اند و مکان پرواز شما را لمس نکرده اند... و بعد از تلاش راننده و کمک میکانیکی که با تلفن داشت آنها را راهنمایی میکرد و بهتر بگویم دعای شهدا اتوبوس روشن شد و ما حرکت کردیم و راننده به پاسدار گفت: مکانیک گفته اگر تا شیراز دوباره خراب شد مجبور هستید شیراز اتوبوس را با اتوبوسی دیگر جابه جا کنید و به راه ادامه دهید در راه با بچه ها آشنا شدیم و آنها را گروه های چهارنفره تقسیم و برای هرگروه یک‌ سرگروه انتخاب کردیم.

از شیراز عبور کردیم وخدا را شکر از خرابی اتوبوس خبری نبود .

دانش­ آموزان درخواست آهنگ های دوران جنگ کردند البته ما آهنگ های دوران جنگ را گذاشته بودیم که بعد از دیدن مناطق عملیاتی برای دانش آموزان پخش کنیم اما درخواست بچه ها بود و ما هم شروع به پخش آهنگ ها کردیم صدای آهنگ زیاد بود، ناگهانی متوجه شدم پاسدار دست برپیشانی میگذارد انگار که سرش را در دستانش گرفته و حالش خوب نیست به سارا گفتم سارا پرسید حاج آقا حالتان خوب است؟ گفت بله، ولی من نمی توانم تحمل صدای بلند کنم، مشکلی نیست قرص میخورم ودیگر چیزی نگفت. ما با دانش آموزان صحبت کردیم و پخش آهنگ را متوقف ...

ظهر برای نماز در منطقه دشت ارژن ایستادیم و بعد از نماز و ناهار، اتوبوس حرکت کرد... من بعد از ناهار حالم خوب نبود و دوتا نارنج باخود داشتم که لحظه آخری که با مادر وپدر خداحافظی میکردم به من دادند گفتند در سفر خوب است من به سارا پیشنهاد خوردن نارنج را دادم ساراهم قبول کرد، هنوز چاقو به پوست طرد نارنج نرسیده بود که عطر وبویش همجا را فرا گرفت، سارا قاچ های نارنج که روی پلاستیک بود را تعارف پاسدار کرد پاسدار پرسید پرتقال است؟ اگر پرتقال است خیلی ممنون نمیخواهم .سارا گفت؛ نه، نارنج هست، دوستم آورده پاسدار گفت؛ چون نارنج است میخورم و تشکر کرد ومن هنوز راه سکوت را پیش گرفتم و چیزی نمی گفتم، وهمچنان از شهدا دلخور بودم که مرا فراموش کردند سارا به عقب اتوبوس رفت تا با خادم الشهدا برنامه عصر و هوای غروب را برای بهتر انجام شدن دوباره مرور کند در موقع حرکت اتوبوس در دشت ارژن یک ارشد نظامی هم با ما همراه شدو پاسدار گفت؛ لیست اسامی دانش آموزان را میدهید؟

_ بفرمایید لیست اسامی دانش آموزان و کادر همراه... پاسدار پرسید ببخشید مسئول کاروان دوم یا روحانی با ما هست؟ میشود صدایش کنید !  من گفتم: بفرمایید، پاسدار گفت؛ بگویید خودش بیاید، من هم خنده ام گرفته بود وهم در دلم میگفتم سارا کجا هستی؟ به پاسدار گفتم بفرمایید: بنده روحانی ومسئول کاروان هستم .

پاسدار و ارشد نظامی تعجب کرده بودند. پاسدارگفت من میخواستم بپرسم شما از کدام دبیرستان آمدی و در چه پایه ای درس میخوانی!

ارشد نظامی پرسید؛ طلبه هستی؟!

من گفتم؛ بله،طلبه هستم و در پایه ی سوم طلبگی درس میخوانم... بر تعجب آنها افزوده میشد، ارشد نظامی چند نکته امنیتی گفت و پاسدارهم نایلون دارو ها را داد و گفت:هرکس حالش بد شد میتوانی دارو به آنها بدهی در چند لحظه دو مسئولیت دیگر هم اضافه شد خدایا کمکم کن...

داخل اتوبوس بچه های دبیرستانی چندتا بودن که از هدفون استفاده میکرند و در گفت وگو های ما شرکت نداشتند، من رفتم وپیش یکی از آنها نشستم گفتم مزاحم که نیستم، گفت: نه، باب آشنایی باز شد در بین گفت وگو، گفت من اینقدر دوست دارم پسر باشم، من گفتم برای چی؟ گفت؛ آخه ، به برادرام بیشتر احترام میگذارند، داخل خانواده ی ما پسر هر چی که خواست برایش تهیه می کنند و ورزش های که برادرم رفته منم میرم. لباس هم که میخرم پسرونه انتخاب میکنم. تازه گفت وگو گل انداخته بود واز تنهایی وآهنگ گوش دادن فاصله گرفته بود که سارا صدام کرد بیا... من از ایشون عذرخواهی کردم وبه قسمت جلو اتوبوس حرکت کردم سارا چه شده گفت بیا بچه ها درخواست آهنگ دوران جبهه کردند گفتم :صبر کن، میتوانی از آقای پاسدار بپرسی که چرا با شنیدن صدا حالش بد میشود؟

سارا از پاسدار پرسید:میتوانم سوالی کنم؟ پاسدار گفت؛ بفرمایید؟!

سارا سوال را پرسید،پاسدار نفسی کشید فکر نمی کرد که این سوال را از او بپرسیم! سکوت کرد، من وسارا منتظر جواب بودیم، همه چیز به فکرم میرسید غیراز این پاسدار نفس عمیقی کشید وگفت؛ این از یادگاری های جنگ است وقتی صدای بلند بشنوم و سروصدا زیاد باشد من شب تا صبح خوابم نمیبرد و باید قرص بخورم کی باشد که من با دوستانم باشم من و سارا به طرف بچه ها رفتیم و حال پاسدار را برای دانش آموزان تعریف کردیم بچه ها وقتی از حال پاسدار با خبر شدند زاویه دیدشان نسبت به اردوی راهیان نور تغییر کرد پاسداری که از شانزده سالگی به جبهه رفته بود و دوستانش در جبهه شهید شدند و خودش هم جانباز هفتاد درصد عصاب وروان بود که صدای بلند وشلوغی او را یاد خاکریز های جنگ میانداخت و یاد دوستان شهیدش... حالش بدتر میشود و سردرد شدید میگیرد.

بچه ها باشنیدن این حرفا درخواست کردن دیگر صوت وآهنگ پخش نکنید، بعضیا هم سکوتی همراه با تفکر داشتند... برای اینکه بچه ها هم سن وسال دوران جنگ پاسدار بودند...

من با شهدا قهر بودم ولی دیگر قهر نبودم فقط بی تفاوت بودم و دعا میکردم وبرای دوستان دانش آموزم از شهدا درخواست دعا ودعای عاقبت بخیر ی برای همه داشتم

ساعاتی از شب گذشته بود که به پادگان شهیدمسعودیان رسیدیم پادگانی که بوی آخرین نفس های پرواز شهدا به گوش میرسد و سکوتی از جنس فریاد جانبازان ...

دلیرانی بادلی پراز محبت و یاد خدا...که به سوی آسمان پر گشودند... شهدا من شهادت میخواهم... شهدا کمک کنید دوستان جدید هم به صراط مستقیم هدایت شوند مرا فراموش کردید ولی برای دوستان دانش آموزم دعا کنید

شب بخیر شهدا....

چشمام تازه گرم شده بود که احساس کردم کسی وارد اتاق شد، من خیلی سریع پتو را کنار زدم وچشمانم را باز کردم دیدم خانم مسئول بیدار باش وارد اتاق ما شد که از عکس العمل بنده ترسید و گفت؛ من آمدم شما را زودتر از بچه ها بیدار کنم، من گفتم ببخشید ...

ایشان رفت ومن به آرامی سارا را بیدار کردم . بعد شروع کردیم همه بچه ها بیدار کردیم و سارا چادر نمازش را به سرکرده بود و بچه ها با اسم کوچک و به آرامی بیدار می کرد. و داستانی برای خودش داشت.

هوا سرد بود وهیچ کس دوست نداشت پتو را رها کند .

من با صدای تقریبا بلند اعلام کردم صبحتون بخیر، بچه های قشنگ وزرنگ زود آماده شوید...شهدا منتظرند...نماز صبح را به جماعت خواندیم و صوت دعای عهد فضای پادگان را پر از بوی عهد حقیقی می کرد ...وهمه زمزمه کنان به طرف اتوبوس ها حرکت کرد یم و بعد هرکس بروی صندلی خودش نشست، اتوبوس به طرف مناطق عملیاتی که با طلوع آفتاب همراه بود حرکت کردوبعد از دیدن اولین منطقه ویادمان حال وهوای بچه ها تغییر کرده بود واز ما درخواست تعریف کردن خاطرات شهدا داشتند. سارا هم که مسئول راوی کاروان بود شروع به گفتن خاطرات شهداکرد....

 عده ای هم از شیشه به بیرون نگاه می کردند تا دوستانشان اشک هایشان را نبینند...قبل از اینکه به یادمان دیگر برسیم بلندگو را به پاسدار میرساندیم واز ایشان درخواست میکردیم که از مناطقی که در جنگ حضور داشتند برای ما ودانش آموزان توضیح دهد و از دوستان شهیدش بگوید...

فکرکنم در یادمان علقمه بود که در کنار اروند دستم را روی قلبم گذاشتم و به طرف کربلا ایستادم وزیر لب گفتم سلام بر لبهای تشنه

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین وعلی اصحاب الحسین علیه السلام، صل الله علیک یا ابا عبدالله، شهدای علقمه مرا نمیشناسید مرا فراموش کردید... خدایا من مرگ میخواهم...

به خادمین شهدا کمک کردم که بچه ها را جمع کنند.علقمه جایی است که دوست دارم ساعت ها در کنار اروند بنشینم و به ناله هایش گوش کنم ...به اروند که نگاه میکنید ...چهره اش غمگین است ویاد فرات و تشنگی امام حسین(علیه السلام) وفرزندانش و یارانش دردلتان زنده می­شود ...و هنوز دوست داری غواص های بسیجی سر از آب بیرون بیاورند هر چقدر صبر می کنی !  صدایی نمی آید و آب خبر شهادت را میرساند... خداحافظ علقمه...

اتوبوس ها حرکت می کنند... پلیس راه... راننده تغییر میکند جاده خالی از ماشین است اتوبوس سرعت می­گیرد و ناگهان گاومیش دوان دوان وارد جاده می­شود و در وسط جاده می ایستد راننده پدال ترمز را فشار میدهد بچه ها جیغ می کشند و راننده ترسیده نمی داند چه کند! هر لحظه به گاو نزدیکتر می­شویم و گاو آرام در دل جاده ایستاده فاصله از یک متر کمتر شده صدا ها بیشتر ...خداوندا بچه ها آمده اند به دیدار شهدا...گاومیش با تمام آرامش حرکت میکند و بخیر میگذرد ...رنگ بچه ها به زردی میزند ... طعم مرگ را چشیده اند.... من مرگ را دوست دارم ولی برای خودم نه برای دوستانم... پاسدار هم حول کرده ولی بحران را مدیریت می کند بچه ها، خدا را شکر چیزی نشد ...برای اینکه حال بچه ها را بهتر شود درباره ی گاومیش مزاح میکند.ولی لرزش دستانش را نمی تواند پنهان کند وبعد ناگهان بلند گو را به طرف بنده می گیرد وبه بچه ها می گوید آماده شوید روحانی کاروان می خواهد سخنرانی کند ...من در اتوبوس سخنرانی می کنم ولی بدون استفاده از بلند گو...من چیزی برای گفتن نداشتم ... تشکر کردم و گفتم نمی توانم ...پاسدار گفت؛ بچه ها منتظرند که سخنرانی شما را بشنوند...خدایا چه کنم! ...شهدا میخواهید آبرویم برود...  بلند گو را گرفتم و دو کاغذ نوشته از خاطرات شهدا را به دست می گیرم و شروع به روخوانی... اتوبوس خیلی تکان میخورد واین روخوانی مشکل بود وبعد از خواندن آن سخنرانی فی البداهه را شروع میکنم...

دوستان عزیز تاکنون به جلد شناسنامه تان نگاه کردید !  ..به اسم ونام­خانوادگی­تان فکر کرده اید !  ...شما چند دقیقه پیش طعم مرگ را مزه­مزه کردید !  ...جیغ کشیدید ...ولی شهدا می دانستند به کجا می آیند... راهی بی برگشت داشتند ...‌یا شهید می شوند ویا اسیر وجانباز ولی باز می آمدند... شهدا هم سن شما بودند ولی تفکر کردند وبرای آرامش من وتو دوست عزیز به اینجا آمدند...اینجا امکانات هم نداشت...شهدا بچه هایی بودند مانند شما محصل...با محبت به فکر پدر ومادر اما جنگ باعث شد به فکر یک ملت باشند واز مرگ نترسند وشجاعانه در برابر دشمن بایستند...

از جلد شناسنامه گفتم؛ میدانید چرا؟ اگر شهدا نبودند دیگر ایرانی وجود نداشت و شناسنامه ایرانی معنا نداشت... اگر شهدا نبودند حروف الفبا تغییر میکرد و اسم بود ولی نام خانوادگی نداشتیم وزبانمان فارسی نبود... اگر شهدا خودرا آماده مرگ نکرده بودند شکست میخوردیم...و ملت ایران را ترسو خطاب می کردند ولی دشمن شکست خورد...شهدا پیروز شدند... آرامش ما از وجود شهداست ...پس بیایبد خود را آماده نبرد با دشمن کنیم از مرگ نترسیم...همیشه تفکر کنید و بدون فکر کاری انجام ندهید... شهدا از ما انتظار دارند که راهشان را ادامه دهیم ...دشمن می خواهد حجاب را از ما بگیرد بیاییم در این راه با دشمن بجنگیم و دشمنان را ناامید و حجاب را حفظ کنیم و خوب درس بخوانیم و از خدا کمک بخواهیم که شرمنده ی شهدا نباشیم... واز شهدا درخواست دعا کنیم .سخنرانی را با صلواتی به پایان رساندم وبه سرجای خودم بازگشتم پاسدار تعجب کرده بود وفکر نمی کرد که من به این گونه سخنرانی کنم...وقتی به یادمان دیگر رسیدیم بچه ها قضیه گاومیش را برای بچه های اتوبوس های دیگر تعریف کردند وماجراها پیش آمد. بچه ها از اتفاقی که براشون افتاده بود برای دوستانشون توضیح دادند و به خانواده خبر دادند، خبر در یک لحظه دربین همه اتوبوس ها پیچید در این سفر برای اولین بار رییس کمیته خادمین الشهدا و ارشد نظامی برای بازرسی و رسیدگی آمده بودند کلام را کوتاه کنم سارا در گوشم گفت؛ شب داخل پادگان جلسه داری، البته برای منم جلسه گذاشتن شلمچه بود یا هویزه ...به فکر پاسخ دادن بودم که خادم الشهدا از کنارم رد میشد که یک لحظه ایستاد و گفت؛ وقتی رسیدیم پادگان، گوشیت دردسترس باشه جلسه داری .گفتم باشه .رفتم کنار آرام گاه شهید گمنامی نشستم گفتم؛ این رسم مردانگی هست من باشما قهر بودم ولی نه از ته دلم، آن وقت شما میخواهید مرا کنار بزنید که دیگر به اینجاهم نیایم باشد...به مادرمان حضرت زهرا سلام الله میگویم که پسرانت هوای خواهرکوچکترشان را ندارند در راه به معراج شهدای اهواز، پاسدار بلند گو را در خواست می کند وباسلام شروع میکند دخترانم چند لحظه ی دیگر با یکی از دوستانم آشنا میشوید که هردو، فکر میکردیم که دوست دیگری شهید شده ...

که یکروز با خانواده به مناطق آمده بودم که سال تحویل در مناطق باشیم ایشان هم با خانواده به اینجا آمده بود. وقتی همدیگر را دیدیم هنوز باور نداشتیم که دیگری زنده است از آخرین دیدار بیست سال میگذشت...

ایشان در همان دیدار قول داد که منطقه ی شهادت شهید تندگویان را احیا کند...من با شنیدن تندگویان تعجب کردم وخیلی دوست داشتم محل شهادت تندگویان را ببینم اولین شهیدی که سرنوشتش را خواندم نه نخواندم... دیدم... لمسش کردم.از هدی دختر آخر تندگویان که پدر را هیچ وقت ندید بود خجالت میکشیدم.پاسدار از راننده درخواست کرد اتوبوس بایستد، در باز شد...

ویک رزمنده جبهه که جانباز هم شده بود وارد اتوبوس شد...

من و سارا باهم ایستادیم و ایشان هم سخنانش را شروع کرد که صدای بچه ها بلند شد صدا نمیرسد، من سریع دستگاه بلند گو را برداشتم و وسط اتوبوس ایستادم تا همه بچه ها سخنانش را بشنوند وخودم هم رو به شیشه کردم و به فکر خودم بود در دلم می گفتم شهدا مرا فراموش کردید ولی دست بچه ها را بگیرید ...سخنرانی تمام شد سرم را برگرداندم که دستگاه صوت را خاموش کنم که دیدم کسی که درحال سخنرانی بود به طرف من نگاه میکند نگاهی پدرانه، نگاهی که از دلم خبر داشت و از همه خداحافظی کرد ورفت ماهم به طرف معراج شهدا حرکت کردیم، در معراج شهدا به بهترین خادم الشهدا جایزه میداند که خادم الشهدای اتوبوس ما برتر شد واشک خادم الشهدا جاری شد و رفت جایزه اش را گرفت من به طرف ضریح چوبی شهدای گمنام رفتم وسلام شهدا؛ مراهم میشناسید .اما من شما را میشناسم طبق وصیت نامه ی شما عمل میکنم ولی شما نه مرا دوست دارید نه مرا میشناسید ونه مرا نزد ائمه اطهار (ع)و مادرتان حضرت زهرا (سلام الله علیها) یاد می کنید....

دلم تنگ است دنیا برایم خیلی کوچک و بی رنگ و بو شده است... مرا از خودتان ناامید نکنید...

مراسم معراج هم تمام شد. شب داخل پادگان منتظر نشسته ام که گوشی یا کسی صدایم کند وبگوید جلسه است بیا ...ولی نه گوشی زنگ خورد و نه کسی آمد...

رزمایش ستاره های زمینی شروع می شود و این بهترین تئاتر یا فیلمی است که میبینم که در صحنه آخر برای یک شهید گمنام عزاداری کردند و تابوت شهید بر روی

 شانه ها حرکت کرد. همه بطرف خوابگاه برگشتیم ولی از جلسه خبری نشد که نشد ...

فردا صبح پاسدار پرسید از اتفاقی که افتاد وبچه ها ترسیدند با شما تماس گرفتند

گفتم؛ نه، منتظر بودم ولی خبری نشد.

پاسدار گفت: من برایشان توضیح دادم وگفتم دیگر مزاحم شما نشوند. من تشکر کردم سارا که اولین نفر بود که حرف های پاسدار میشنید گفت: خدا را شکر که اتفاقی نیفتاد. پاسدار نفسی کشید وگفت: من میترسیدم که اردوی راهیان نور تعطیل شود ...

روز آخر... چقدر زود گذشت...

از اهواز خارج شدیم... ساعت هشت شب، من مسابقه بهترین خاطره را برگزار کردم وبه دوستان دانش آموزم هدیه دادم...

منم مثل بچه ها منتظر چیزی از شهدا بودم ...روی صندلی خودم نشستم ...سارا از پاسدار سوال میپرسید وپاسدار هم پاسخ میداد که یکدفعه سارا گفت:این سربند را پاسدار دادبه من وگفت بدهم به شما، سربند را گرفتم و نوشته اش در آن هوای نیمه روشن میدرخشید وهنوز نمیدانستم که این سربند به چه معناست ...سارا از پاسدار پرسید !  این سربند از کجا آمده ؟ چرا به دوستم دادید؟ من حسرت این را در خواب کشیدم!

من منتظر بودم که پاسدار پاسخ دهد ...ولی چیزی نگفت که از کجا آمده، فقط گفت: استخاره کردم، نام ایشان آمد .بعد گفت؛ دخترم، فراموش نمی شوی... شهدا شما را فراموش نمی کنند.وکلامی از عالم ملکوت گفت ودیگر سکوت کرد... من بار دیگر سربند را نگاه کردم ونام یا فاطمه الزهرا روی سربند را بوسیدم و اشک از چشمانم جاری شد شهدا چیزی برایم فرستادند که نام مادرمان روی سربند میدرخشید و حرف های بین من وشهدا را پاسدار تکرار کرد....چیزی جز شرمندگی برایم نماند... ولی سارا خیلی ناراحت بود که چرا به او چیزی ندادند...که بعد از یکسال ناراحتی ...در کتابخانه مباحثه میکردیم که مسئول کمیته خادمین شهدا آمد وسلام کرد وپرسید سارا هم کلاسی شماست گفتم بله، برای چی!؟ گفت؛ همان پاسداری که سال گذشته با شما بود ...این پلاک را داد وگفت برسد به دست سارا، گفتم خیلی ممنون،پلاک را گرفتم.... پلاکی که منقش به نام یاصاحب الزمان بود

دوباره شهدا ما را یاد کردند... فراموشمان نمی کنند...پلاک را به دست سارا رساندم وسارا از ناراحتی وغمش گفت؛ خدا را شکر کرد که شهدا او راهم فراموش نکردند.

پس بدان فراموش نمی شوی...شهدا التماس دعا

پایان .

خاطره ای از پگاه پرهون

 

دیدگاه‌ها

فاطمه حجت 11:31 28-11-1400

این روزا منم همین فکرو میکنم که دفراموشم کردن شهدا رو با هرکی اشناکردم کلی هوای اونا رو داشتن اما من این همه سال رفیقم باهاشون ... ای کاش به من نگاه کنند

دنیا... 14:41 18-02-1401

صل الله علیک یا فاطمه زهرا [سلام الله علیها] میشه برای ما هم دعا کنید ،خواهش میکنم دعا کنید آدم بشم ،خیلی دورم از شهدا خیلی دوست دارم منم نشونه ای بگیرم .....

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • آدرس های صفحه وب و آدرس های ایمیل به طور خودکار به پیوند تبدیل می شوند.