یادداشت تبلیغی؛

پرسش ها و پاسخ های عاشورایی| قسمت سوم

تاریخ انتشار: 08:44 02-06-1399
دهه اول محرم الحرام فرصت مناسب و ویژه ای است به تحلیل و تفسیر پرسش وپاسخ عاشورایی به پردازیم که بتواند به بخشی از نیازهای معنوی ،فکری، سیاسی، اخلاقی و اجتماعی ما پاسخ دهد تا بتوانیم خروجی متناسب با ورودی و حضورمان در مجلس عزادار سید الشهداء داشته باشیم.

پایگاه اطلاع رسانی بلاغ| پرسش ها و پاسخ های عاشورایی، قسمت سوم

3-((راز عهد شکنی و عقب نشینی خواص کوفه))

سومین پرسش بسیار مهم و تلخ وعبرت آموزی که واقعه  عاشورا در برابر ما قرار می دهد و ما را وادار به تأمل و درنگ می نماید این است خواص شيعيان از مردم کوفه چون سلیمان بن صرد خزاعی، مختار با بسیج کردن مردم کوفه از 15 رمضان که امام حسین علیه السلام به مکه آمدند با دوازده هزار نامه از حضرت دعوت کردند به کوفه آمده و نهضت را رهبری کند، امام علیه السلام جهت راستی آزمایی نخست مسلم بن عقیل را به عنوان نماینده ویژه برای ارزیابی و کارشناسی دقيق به کوفه اعزام کردند و خواص در ملاقات با مسلم بیعت کردند با حضورامام علیه السلام یاریش برسانند ولی باحضور عبیدالله نه تنها در قیام مسلم بن عقیل وی را تنها گذاشتند بلکه در واقعه عاشورا نیز بی طرف ماندند و به کربلا نرفتند، پرسش بسیار مهم این است: چرا خواص شیعه ((سلیمان بن صرد خزاعی، مسیب بن نجبه، رفاعد بن شداد، عبدالله بن وال بن سعد)) بی طرف ماندند، و چرا در نصرت رسانی به امام کوتاهي کردند و قیام درسال 64 بنام توابین را درهمان روزی که امام حسین علیه‌السلام در کربلا محاصره شد وعبیدالله درضعف قدرت بود انجام ندادند؟!! مشکل در کجا بود؟ که چنین اشتباهی را به وجود آورد که پس ازسه سال سلیمان بن صرد خزاعی  با شرمندگی و خجالت درجمع توابین آماده قیام بگوید: «ما وعدهٔ یاری به اهل بیت پیامبر دادیم، ولی یاریشان نکردیم و به انتظار فرجام کار ماندیم. تا آن‌ که فرزند پیامبرمان کشته ‌شد. خدا از ما راضی نخواهد شد مگر این‌که با قاتلان او بجنگیم. شمشیرها را تیز کنید و هرچه می‌توانید نیرو و اسب تهیه کنید تا فراخوانده شوید.)) 

 پاسخ این پرسش زمانی امکان پذیر است که چند نکته کلیدی پیرامون (( بصیرت و روشن بینی)) توضیح داد شود.
 
نکته اول؛ این است اگر انسان بخواهد از ((سوءعاقبت)) فاصله بگیرد و ازنعمت ((حسن عاقبت)) برخوردار شود و سرنو شت اصحاب سیدالشهداء علیه السلام را پیداکند، نه سرنوشت مردم مدینه و مردم کوفه، کنار حبیب بن مظاهر  ومسلم بن عوسجه قرار بگیرد نه سلیمان صرد خزاعی تنها به داشتن ((بصیرت وروشن  بینی و نورانیت)) در باطن و قلب  است، ازهمین رو پیامبر اسلام از خدا طلب چنین نوری برای قلب و سایر اعضا و جوارحش می نماید تا سراپای وجودش نور گردد و به حقایق پی ببرد:

(( اللّهمَّ اجْعَل لِی نُوراً فِی قَلبِی وَ نُوراً فِی سَمْعِی وَ نُوراً فِی بَصَرِی وَ نُوراً فِی لَحمِی وَ نُوراً فِی دَمِی وَ نُوراً فِی عِظامِی وَ نُورَاً مِنْ بَینَ یدَی وَ نُورَاً فِی خَلْفِی وَ نُورَاً عَنْ یمینی وَ نُورَاً عَنْ شِمالِی وَ نُورَاً مِنْ فَوقِی وَ نُورَاً مِنْ تَحْتِی. اَللَّهُمَّ زِدْنِی نُورَاً وَ اَعْطِنی نُورَاً وَاجْعَلِنی نُورَاً بِحَقِّ حَقِّک یا اَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ(جامع الاسرار و منبع الانوار، ص 580)

 خدایا در قلب، گوش، چشم، گوشت، خون، استخوان و پیش و پس و راست و چپ و بالا و پایین من نور قرار بده! نور مرا زیاد فرما و به من نور عطا کن و مرا نور بگردان به حق خودت ای رحم کننده ترین رحم کنندگان. تقواى الهى پيشه كنيد، خداوند برايتان فرقانى (قوّه‌ى شناخت حقّ از باطلى) قرار مى‌دهد و بدى‌هايتان را از شما مى‌پوشاند و شما را مى‌آمرزد و خداوند صاحب فضل وبخشش بزرگ است)) 

در جمله ای از دعای منقول از حضرت علی علیه السلام درخواست بصیرت در دین از خداوند شده است:

(( اَللَّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُک بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ عَلَیک صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَاجْعَلِ النُّورَ فِی بَصَرِی وَ البَصِیرَةَ فی دِینِی(مفاتیح الجنان، دعای تعقیب نماز صبح) بار خدایا من از تو خواستارم به حق محمد و آل محمد بر خودت، بر محمد و آل محمد رحمت فرست و در چشمم نور و در دینم بصیرت قرار ده)).

نکته دوم؛ هر چند در لغت بصیرت به معنی دانایی، بینایی، بینایی دل، هوشیاری، زیرکی و یقین است (فرهنگ عمید) ولی در نزد اهل معنا و عرفان به این معنا است  که سالک و عارف به دلیل تحمل سختی ریاضت و چله نشینی که می نماید وصل باعالم قدس می شود و این اتصال موجب می شود که در قلب عارف و سالک نورانیت، درک و قوه و قدرت تشخیص فوق العاده ای ایجاد گردد که نه تنها به حقایق و اسرار عالم واقف واگاه می شود بلکه باطن اشخاص را آنگونه که هستند می بیند نه آنگونه که خودشان را نشان می دهند و به عبارت دیگر آنچه را که مردم در آیینه می بینند وی درخشت خام می بیند، و به عبا رت سوم در باطنش دو چشم دیگر بازمی شود، حقایق عالم هستی را آنگونه که هستند می یابد و درک می کند و در تحلیل مسائل  پیچیده سیاسی و تشخیص حق لنگ نمی‌زند بلکه در تشخیص حقایق  از همه جلوتر است ازهمین رو رسول خدا صلی الله وعلیه وآله برای قلب انسان دو دیده چون دو چشم ظاهری برای جسد دانسته و می فرماید:

(( مَا مِنْ عَبْدٍ اِلّا وَ لِقَلْبِهِ عَینَانِ، هُما غَیبٌ ینْظُرُ بِهِما الغیبُ فَاِذَا اَرَادَاللَّهُ تَعالَی بِعَبْدٍ خَیراً فَتَحَ عَینَی قَلْبِهِ فَیری مَا هُوَ غَائبٌ مِنْ بَصَرِهِ(جامع الاسرار و منبع الانوار، سیدحیدر آملی، ص 581):دل هر بنده ای را دو دیده نهانی است که به واسطه آن دو دیده غیب را می نگرد. اگر خداوند بخواهد در حق بنده ای نیکی کند دو چشم دلش را می گشاید تا بواسطه آن آنچه را که از دیدگان ظاهریش نهان است بتواند ببیند)) .

 و نیز آن حضرت می فرماید: 

((اِنَّ لِلْقَلْبِ عَینَینِ کمَا لِلْجَسَدِ، فَیرَی الظَاهِرُ بِالعَینِ الظَاهِرَةِ وَ یرَی البَاطِنُ وَ الحَقایقُ بِعَینِ الحقِّ الّتِی فِی البَاطِنَةَ(همان):برای دل همانند جسم دو چشم است. ظاهر را با چشم ظاهری و باطن و حقایق را با چشم حق که در درون اوست دیده می شود)).

نکته‌ سوم؛ بصیرت سیاسی سه مرتبه دارد، کسانی دربحران های سیاسی کم نمی آورند ومردو د نمی شوند که درهمه مراتب از بصیرت و قوه و قدرت سیاسی برخوردارباشند وگرنه قطعا باز خواهند ماند.

مرتبه اول؛ از بصیرت و روشن بینی آنست وقتی حق و باطل در برابر هم قرار گر فتند و گرد وغبارفتنه بلند شد بصیر آن کسی است که به سرعت حق را از باطل و باطل را از حق باز بشناسد و در شناخت حق معطل نماند، ازهمین رو در تاریخ اسلام شاهد اهل بصیرتی هستیم که درچنین بحران هایی معطل نماندند وحق را به سرعت شناختند که به دو نمونه اشاره می کنیم:

1-((بصیرت عمار))
                    
((شخصی در جنگ صفین وقتی صدای اذان را از دو جبهه شنید، دچار تردید شد و نزد امیرمؤمنان علی”علیه السلام” آمد و گفت: چگونه می‌شود دو سپاه با هم در شهادت به وحدانیت خدا و رسول او و بر پاداشتن نماز و دعا یکسان باشند، اما در مقابل هم به جنگ برخیزند؟ حضرت او را نزد عمار فرستاد تا هر چه او حکم کند همان باشد. او نزد عمار آمد و ماجرا را بیان کرد. عمار در جواب گفت: آن پرچم سیاه که در سپاه معاویه است را می‌بینی؟ پیشتر من سه بار با آن پرچم، همراه پیامبر خدا”صلی الله علیه و آله” جنگیده‌ام. اکنون به خدا سوگند می‌خورم که تمام کسانی که همراه معاویه آهنگ پیکار با ما کرده‌اند از آئین ما جدا شده‌اند. دوست داشتم آنها یک پیکر بودند تا من آن پیکر را با شمشیر تکه تکه می‌کردم. ریختن خون آنها از ریختن خون گنجشکی حلال‌ تر است. سپس فرمود: به خدا سوگند که به قدر خاشاکی که چشم مگسی را بیالاید بر حق نیستند:قتال الصفین، ص487).

 2-((بصیرت ابوحمزه ثمالی)) 

  ((یکی از اعراب نزد ابوحمزۀ ثمالی آمد. ابوحمزه از او پرسید: چه خبر داری؟ گفت: جعفر بن محمد”علیهما السلام” از دنیا رفت. ابوحمزه فریاد بلندی کشید و بی‌هوش بر زمین افتاد. وقتی به هوش آمد، پرسید: آیا شخصی را به امامت بعد از خود معرفی کرده است؟ پاسخ داد: آری به عبد الله و موسی از فرزندانش و به أبوجعفر منصور و همسرش وصیت کرده است. أبوحمزه خندید و گفت: سپاس خدایی را که ما را به صغیر و کبیر هدایت کرده و امر عظیم را پوشیده داشته است. مرد عرب گفت: منظورت از این سخنان چیست؟ أبو حمزه گفت: امام”علیه السلام” عیوب کبیر [یعنی عبدالله] را ضمن موانع صغیر [همسر و منصور] راهنمایی نموده و عظیم [موسی] را به اوصیا الهی اضافه کرده، او را از جملۀ آنان قرار داد و امر امامت را با وصی قرار دادن  منصور نهان داشت؛ زیرا اگر منصور از وصی پرسش کند، به او گفته می‌شود: وصی امام، تو هستی. عبدالله نیز اگر چه بزرگترین فرزند امام صادق”علیه السلام” بود، اما عیبی جسمانی داشت؛ چرا که او افطح [بینی پهن] بود و حال آنکه امام نباید نقصی و عیبی داشته باشد علاوه بر اینکه وی نسبت به احکام دین هم آگاهی نداشت. از طرفی امامت زن جایز نیست و از طرف دیگر منصور هم به جهت معلوم الحال بودن شرایط امامت را ندارد، لذا امام موسی کاظم”علیه السلام” به امامت انتخاب می‌گردد.:))

خواص مدینه چون عبد الله بن حنظله، عبدالله عمر در واقعه عاشورا بدعاقبتی آنان دراین بود که آنان درهمین پله اول ازبصیرت و روشن بینی برخوردار نبودند و نتوانستند حق را از باطل بشناسند تا همراه با سید الشهدا علیه السلام شوند.

مرتبه دوم؛ از بصیرت و روشن بینی آنست: بصیر بتواند همراه شناخت حق از باطل ((زمان نصرت رسانی)) حق از باطل را بشناسد و در این مرتبه در حیص و بیص گرفتار نشود، این دست و آن دست نکند چون ممکن است فر صت ازدست برود و دیگر جایی برای نصرت رساندن باقی نماند، مشکل محمد حنیفه، عبدالله بن عباس و عبدالله جعفر دراین نبود که حق رانشناسند بلکه آنان حق را می شناختند امام را حق و یزید را باطل می دانستند ولی مشکل آنان این بود زمام قیام برعلیه یزید را به فرصت دیگر موکول می کردند وآنچه را که امام علیه السلام می دید نمی دیدند.

مرتبه سوم‌‌؛ ازبصیرت آنست که اهل بصیرت علاوه برشناخت حق از باطل و تشخیص فرصت و زمان نصرت رسانی به حق َسخاوتمندانه از جان، مال و فرزندان هزینه کند و درمحاسبات و سبک و سنگین کردن گرفتار نشود، مشکل ششصد یا هزارنفر که درمنزل بیضه بین مکه و کوفه پس از شنیدن  شهادت مسلم بن عقیل وهانی ریزش کردند وبه 72 رسیدند دراین بود که آنان حق راشناخته بود، زمان نصرت می دانستند ولی حاضر نبودند برای نصرت حق ازخود هزینه کنند.

 خواص کوفه چون ((سلیمان بن صرد خزاعی، مسیب بن نجبه، رفاعد بن شداد، عبدالله بن وال بن سعد)) در تشخیص حق از باطل و نیز هزینه کردن‌ ازجان خویش دچار پیج و خم محاسبات سیاسی نشدند حق را درست تشخیص دادند، َسر انجام درسال 64 هرچند دیر هنگام‌ جانشان را درکف دست گرفتند و به شهادت رسیدند، ولی آنچه آنان را از قافله کربلا وه مراهی سید الشهداء باز نگه داشت حمایت از حق در((زمان)) خودش بود که در محاسبات سیاسی گرفتار شده بودند واز فرصت هایی که می توانست سرنوشت واقعه را به گونه ای دیگر تغییر دهد نتوانستند استفاده کنند.

 در آن لحظه ای که عبیدالله وارد مسجد کوفه شده بود و در بالای منبرعربده می کشید خواص می توانستند او را ازبالای منبر پایین کشیده و یک نفررا بکشند تا هفتاد نفر کشته نشوند، و آن زمانی که عبید الله تمام نيروي کیفی را از شهر خالی ساخته بود و همه را به کربلا فرستاده بود خواص شیعه می توانستند باقیام داخلی کارعبیدالله را تمام کنند چرا که او نمی توانست در دوجبهه در زمان واحد بجنگد و هیچ نیازی نبود که پس از چهارسال هزار نفر کشته بدهند و برای جبران اشتباهشان چنین هزینه ای بکنند.

تهیه و تنظیم؛ حجت الاسلام و المسلمین سیّد محمدتقی قادری

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • آدرس های صفحه وب و آدرس های ایمیل به طور خودکار به پیوند تبدیل می شوند.