دوشنبه ۲۹ شهريور ۱۴۰۰ /۱۲ صفر ۱۴۴۳

مسیر

دیدم بیابانی پُر از خار مغیلان را بالای محمل آفتابی سخت سوزان را 《انا الیه راجعونت》کُشت زینب را نسپار دست باد گیسوی پریشان را
اشعاری از ورود کاروان به کربلا

پایگاه اطلاع رسانی بلاغاشعاری از ورود کاروان به کربلا

اشعار ورود کاروان به کربلا

دیدم بیابانی پُر از خار مغیلان را
بالای محمل آفتابی سخت سوزان را

《انا الیه راجعونت》کُشت زینب را
نسپار دست باد گیسوی پریشان را

پنداشتم از دور نخلستان به چشمم خورد!
از ناقه هامان دور کن این نیزه داران را

دلواپسم! این شیوه ی مهمان نوازی نیست!
دیدی ببندد میزبانی راه مهمان را !؟

با نیتِ عرض خوش آمدگویی آوردند
یک لشکر از شمشیرهای مست و بُران را

انگار خوبی های تو از یادشان رفته!
یادآوری کن قصه ی دیروز باران را

سربسته می گویم! یقین دارم که می بینی
در چشم های دخترت ترس از بیابان را

از حج نیمه کاره ی دیروز دانستم
در کربلا باید بگیری عید قربان را

شاعر:
وحید قاسمی

اشعار ورود کاروان به کربلا

روی پرهای فرشته کعبه‌ای عالی مقام

می‌رود در بینِ صحرا می‌رود بیت‌ُالحرام
 

می‌رود دریا ، به دنبالش مدینه مثل رود

می‌رود باران ، به دنبالش مدینه تشنه کام
 

آفتابِ مکه در محمل نشست و بار بست

صبح و شامِ مکه بعد از آن فقط شد شام شام
 

رد شد از یثرب رسول‌الله فرمود: الوداع

رد شد از سمتِ نجف شاه نجف گفتا سلام
 

کیست او نورِ مفاتیح‌الجنانی مستجاب

کیست او طوفانی از نهج‌البلاغه در کلام
 

کیست او  وقتی که زهرا را ادامه می‌دهید

حجة‌الله است زهرا   دخترش قائم مقام

 
فاطمه وقتی تجلی کرد  زینب نام شد

فاطمه شب‌های قدر و زینبش ماه صیام
 

کیست: اقیانوس آرام است اما با حسین

مرتضایی در حجاب و ذوالفقاری در نیام
 

کیست زینب ابتدایِ حاء و سین و یا و نون

کیست زینب انتهای شعرهای ناتمام
 

حق بده عُمان اگر از زینب‌اللهی نوشت

حیرتش بود و خودش  با واژه‌های خام خام

 
این علی یا فاطمه یا که حسن یا که حسین...

در شگفتم از زنی اینگونه دارد چند نام

 
آسمان در کُلِ عمرِ آسمانی‌اش ندید

از تمامیِ برادرها کنارش جز قیام
 

سایه‌اش را چشم همسایه ندیده نیم قرن

سایه‌اش هرچند باشد بر دو عالم مستدام
 

کَس ندیده کوه را وقتی که می‌آید چنین

کَس ندیده چادری اینگونه غرقِ استلام

کربلا در کربلا آمد اگر زینب رسید

کربلا شد کربلا با نام زینب والسلام
 

بین عرش و فرش حائل زانویِ عباس بود

ورنه عالم را نباشد طاقتِ آن نیم گام
 

در شگفتم از زمینی که تحمل می‌کند

تا که او آهسته بگذارد قدم با احترام
 

جعفر و عون و محمد  قاسم و اکبر  همه

گِرد او هستند گیرند از دو دستش هرکدام
 

گِرد گردش از برادرها شلوغ افسوس گفت :

آه از حُسنِ شروع  وای از حُسنِ ختام
 

چار پرده روی محمل داشت اما عاقبت

دید طوفان شد زمین خونین هوا  شد سرخ فام
 

پرده‌های محملش را با حرم آتش زدند

می‌دود دنبال دخترها خدایا در خیام
 

خوب شد این صحنه را چشم عزیزانش ندید

شاه بانویی زمین اُفتاد در بینِ عوام
 

هرچه خانم گفت عباسم ولی او پانشد

وای از احوالِ زینب وای از چشم حرام
 

عاقبت همسایه‌ها دیدند او را  بر زمین

عاقبت او دید شاگردانِ خود را رویِ بام
 

سخت‌تر از هر جراحت دیدن لبخند بود

از مسلمانهای کوفه از یهودی‌های شام

جای طفلان یتیم خسته بی‌بی ، خورد خورد

تازیانه جای آب و خیزران جای طعام
 

دید وقتی که کنیزش نان تعارف می‌کند

خواست از آنجا رود اما امان از ازدحام....

شاعر:
حسن لطفی

اشعار ورود کاروان به کربلا

کاروان در مدار می آید

بر سر آن قرار می آید

فخر این روزگار می آید

وه! چه با اقتدار می آید
 

شیر بهر شکار می آید

 
هان خبر دار! این سپاه علی‌ست

مست از جذبه نگاه علی‌ست

کودک و پیر در پناه علی‌ست

تحت فرماندهی ماه علی‌ست
 

او که با ذوالفقار می‌آید
 

تیغ در دست، یاعلی به زبان

پادشاه زمین، امیر زمان

تحت فرمان او هم این و هم آن

لشکرش مثل رود در جریان
 

وه! چه با افتخار می آید
 

دشت انگار غرق احساس است

عطر سیب و شمیمی از یاس است

این که تصویر اشجع الناس است

پسر فاطمه است، عباس است
 

حیدر آشکار می آید
 

محضر آفتاب عالمتاب

لشکری مثل کوه، پا به رکاب

جان نثاران حضرت ارباب

همه از شوق وصل در تب و تاب
 

لشکری جان نثار می آید
 

می رسد کاروان به شور و نوا

دل اهل حرم پر از غوغا

نام این دشت چیست اهل ولا؟

ماریه غاضریه کرب و بلا
 

غصه ای ناگوار می‌آید
 

دل هفت آسمان پر از خون شد

خاک عالم به چرخ گردون شد

نفس جبرئیل محزون شد

که چرا در حصیر مدفون شد؟
 

صحبت از اضطرار می آید
 

بعد از آن وای بر یتیم حسین

چشم نامحرم و حریم حسین

وای از ماتم عظیم حسین

لعن بر دشمن لئیم حسین

 
که پی گوشوار می آید

 
چارده قرن آسمان خون است

کفن نسل شیعه گلگون است

حال شیعه اگر دگرگون است

به همین چای روضه مدیون است

 
شیعه پای قرار می آید

شاعر:
محمد جواد خراشادی زاده

اشعار ورود کاروان به کربلا

ای همیشه شبیه مادر من
کوه ایمان،عقیله خواهر من

جاری کوثر است چشمانت
عصمتی دیگر است چشمانت

قلب تو تا همیشه با من هست
نظرت مثل صبح روشن هست

ای که چشمت دوباره بارانی ست
کربلا ایستگاه پایانی ست

خسته ی راه آمدی خواهر
دیگر اینجاست منزل آخر

لشکر چشم ها کنار روید
خواهرم خواهشأ پیاده شوید

خاطرت جمع محرمان هستند
سایه ات را نگاه بان هستند

آب هم در دلت تکان نخورد
پرده ی محملت تکان نخورد

یک بیابان اسیر پیش شماست
باد هم سربه زیر پیش شماست

 اینکه دارد رکاب می گیرد...
از نگاهت ثواب می گیرد...

آسمان بلند احساس است
روشنی دل تو عباس است

چادرت را غبار ننشیند
سایه ات را کسی نمی بیند

استوار همیشگی زینب
ذولفقار همیشگی زینب

 ای پناه کبوتران حرم
ملجأ آه دختران حرم

خاک این دشت را مزین کن
کربلا را حریم ایمن کن

مریم خانواده ی زهرا
انتخاب قیام عاشورا

عشق بی تو چه بی بها بشود
کربلا با تو کربلا بشود

با جدایی بساز از این لحظه
کربلا را بساز از این لحظه

فکر روز دهم کن از حالا
فکر گودال و عصر عاشورا

تو مرا بی سپاه میبینی
خیمه را بی پناه میبینی

سنگ هایی که پرتوان هستند
نیزه هایی که خون چکان هستند

عشق خود را غریب میبینی
آه شیب الخضیب میبینی

باورت می شود حسینت را
نیزه ها میبرند از اینجا

از جسارت تو خسته خواهی شد
بعد من دست بسته خواهی شد

شاعر:
حسن کردی

اشعار ورود کاروان به کربلا

آرزوی غبار این باشد

روی دامان یار بنشیند

در مسیر عبور او باشد

زیر پایش به بار بنشیند
 

قطعه خاکی بلند مرتبه شد

ذره ای بوده آفتاب شده

نسبش می رسد به صحن نجف

از ذراری بوتراب شده
 

طینت شیعه جنسش از نور است

از گِل مرتضی سرشته شده

بر جبین یکایک شیعه

خاکسار علی نوشته شده
 

خاک هم در مسیر سیر و سلوک

مثل تاک است، می شود سرمست

خواب دیده که در مقام عروج

خاک چادر نماز فاطمه است
 

خاک می خواست نور محض شود

تا غبارش چو توتیا باشد

سجده می کرد بر قدوم حسین

تا شفا بخش و کیمیا باشد
 

خاک کرببلا دلش می خواست

مثل آیینه ها زلال شود

چشمه ای باشد از یم کوثر

خوردن تربتش حلال شود
 

خاک بر صورت حسین نشست

پرده داری آفتاب کند

بی سبب نیست سجده بر تربت

خرق هفتاد تا حجاب کند
 

علت خلقت تمام جهان

خاک این روضه ی منوره است

سندش هست آیه ی تطهیر

تربت کربلا مطهره است
 

قبر زهرا بقیع گم شده بود

وسط این دیار پیدا شد

عرش بر روی خاک خیمه زد و

تربت کربلا معلی شد
 

آسمان را به انتظار نشست

تربت کربلا مودب شد

چقدر ذوق می کند وقتی

خاک پاک قدوم زینب شد
 

در دل خاک غصه ای دفن است

غزلش واژه واژه تلمیح است

مقتلی در سی و سه صفحه ورق

آه تربت همیشه تسبیح است
 

ماه بر روی خاک افتاده است

دشت لاله پر از ستاره شده

لای لای رباب باعث شد

خاک این دشت گاهواره شده
 

خون قاسم نشست بر لب خاک

کام خود را پر از عسل کرده

خوش به حالش شبیه خاک بقیع

مجتبی را کمی بغل کرده
 

خواهری خاک روی سر می ریخت

پیکری مانده است در هامون

کفنی داشت پیکرش از خاک

کفنی داشت پیکرش از خون

شاعر:
حجت الاسلام محسن حنیفی

اشعار ورود کاروان به کربلا

بهتر که این دل دست تو دلبر بیفتد
ای کاش دل در دام تو با سر بیفتد

این دل بمیرد بهتر از آنکه مبادا
در بند دام دلبری دیگر بیفتد

هر کس ادب کرده به تو تاج سر ماست
هر کس به پایت پا نشد، بهتر بیفتد

در کار ما اصلا گره بنداز، شاید
دست تو روزی کار این نوکر بیفتد

فردا تمام حشر دنبال تو هستند
ای کاش راه ما به تو، محشر بیفتد

ای کاش که پرونده ی اعمال من هم
آن روز دست حضرت مادر بیفتد

این بیت های آخرم را روضه بِنْویس
تا اشک از این چشم های تر بیفتد

اینجا همان جایی است که فرمود حیدر:
روی زمین هفتاد و دو سرور بیفتد

برگرد آقا قبل از آنکه چشم شومی
بر قد و بالای علی اکبر بیفتد

برگرد قبل از آن که راه تیرهاشان
با حنجر پاک علی اصغر بیفتد

برگرد آقای غریبم قبل از آنکه
این ساربان در فکر انگشتر بیفتد

برگرد آقا قبل از آنکه شمر دون با
خنجر به جان گودی حنجر بیفتد

برگرد قبل از آنکه جسمت روی سینه
در گودی گودالشان بی سر بیفتد

طاقت ندارد خواهرت زینب ببیند
در چنگ های گرگ این پیکر بیفتد

ای وای اگر بی دست از مرکب، سواری ...
ای وای اگر از ناقه ای دختر بیفتد

شاعر:
وحید محمدی

ارتباط در ایتا