دوشنبه ۲۹ شهريور ۱۴۰۰ /۱۲ صفر ۱۴۴۳

مسیر

رسیدیم اینجا دل من تکان خورد چه شد ناگهان محمل من تکان خورد رسیدیم و طوفان رسیده ست حالا چرا پرده محملم رفت بالا
گلچینی از اشعار ورود کاروان به کربلا

پایگاه اطلاع رسانی بلاغگلچینی از اشعار ورود کاروان به کربلا

اشعار ورود کاروان به کربلا

رسیدیم اینجا دل من تکان خورد

چه شد ناگهان محمل من تکان خورد

رسیدیم و طوفان رسیده ست حالا

چرا پرده محملم رفت بالا

پس از سالها حال زینب خراب است

روی صورتم تابش آفتاب است

چه باید کنم سایه ی بر سر من

ابالفضل! خاکی شده معجر من

بیین اول کاری اوضاعمان را

دل آشوب زنهای در کاروان را

کمک کن توانی نمانده به پایم

رکابم شو از ناقه پایین بیایم

نرو از کنارم که زینب نمیرد

خدا از سرم سایه ات را نگیرد

تو هستی من امنیتی خوب دارم

به پیش همه عزتی خوب دارم

خدای نکرده نباشی چه عباس؟

من اذیت شوم از حواشی چه عباس؟

شما که نباشید دورم شلوغ است

بگو آنچه را که شنیدم دروغ است

بگو بی برادر نخواهم شد اصلا

گرفتار لشکر نخواهم شد اصلا

بگو حرمله تیرهایش شکسته

بگو زجر نامرد پایش شکسته

بگو خنجر شمر در خانه جا ماند

بگو ساربان مرد دستش جدا ماند

بگو اسبها نعل تازه ندارند

برای جسارت اجازه ندارند

بگو قدر کافی کفن هست اینجا

عمامه عبا پیرهن هست اینجا

بگو خولی از خیر یک سر گذشته

بگو دوره ذبح حنجر گذشته

بگو نیزه داران همه اهل خیرند

همه باتو خوبند مثل زهیرند

بگو کوفه با ما همه دوست هستند

علی دوست یا فاطمه دوست هستند

بگو توبه کردند اشرار کوفه

خرابه شده کوچه بازار کوفه...

شاعر:
سید پوریا هاشمی

اشعار ورود کاروان به کربلا

طی شده منزل به منزل در هوای سوختن

نیست از ما هرکسی که نیست پای سوختن

هرچه میخواهد بیاید!باز عزت با من است

نوبتی باشد اگر اینبار نوبت با من است

من زنم اما طلوع غیرتم با کربلاست

برلبم انا فتحنا دارم اینجا کربلاست

از شتر پایین میایم فکر بالا میکنم

این بیابان را خودم عرش معلی  میکنم

خیمه را برپا کنید ای مردهای کاروان

گرچه خواهد شد همین جاها منای کاروان

خیمه را برپا کنید امید برپا میشود

خیمه خیمه خیمه ی توحید برپا میشود

بار بگذارید بار نور برداریم ما

مرد و زن پیر و جوان سرباز و سرداریم ما

دین اگر امروز مرد احیای ان با زینب است

مظهر تام و تمام صبر تنها زینب است

دست بسته میشوم دست همه وا میکنم

پابرهنه میشوم درراه غوغا میکنم

میشوم درمان دین با زخمهای صورتم

میدهم محرم که نامحرم نبیند قامتم

به اسیری میروم آزادگی را جان دهم

مجلس می میروم تا بر همه ایمان دهم

"ما رایت" تا قیامت میشود ذکر لبم

زینبم من زینبم من زینبم من زینبم

شاعر:
سید پوریا هاشمی

اشعار ورود کاروان به کربلا

اگر تو آه کشی خشک و تَر نمی‌ماند

اگر تو گریه کنی که جگر نمی‌ماند

بیا و آه مَکش با حرارتِ جگرت

که از مجالسِ روضه اثر نمی‌ماند

نفَس بزن که نفسهای آخرم برسد

که بی تو این نَفَس مختصر نمی‌ماند

چنان شکسته شدی که شبیه زهرایی

که چون تو دست کسی بر کمر نمی‌ماند

لباسِ مشکی‌مان را فقط کفن بکنید

برای ما که از این بیشتر نمی‌ماند

مدافعان حرم سمت تو به سر رفتند

برایِ حامیِ زینب که سر نمی‌ماند

به دردِ آخرتِ ما نخورد جز گریه

که هیچ چیز چو اشکِ سحر نمی‌ماند

غنیمت است نشستن میانِ این روضه

که عمر می‌رود و اینقدر نمی‌ماند

هر آنچه خرج کنی صد برابرش بِبَری

در این معامله حرف ضرر نمی‌ماند

تمامِ حاجت ما را نگفته زهرا داد

که مادر از دلِ ما بی خبر نمی‌ماند

رسید قافله و خواهری پیاده نشد

به گریه گفت که زینب دگر نمی‌ماند

 نگاه کرد به اکبر :حسین جانِ علی

به جانِ تو که زِ باغَت ثمر نمی‌ماند

اگر پدر برود می‌شود پسر باشد

اگر پسر برود نه  پدر نمی ماند

شاعر:
حسن لطفی

اشعار ورود کاروان به کربلا

از راه دور هاله ی نوری رسیده است

یک کاروان فرشته و حوری رسیده است

مشغول ذکر و راز و نیازند با خدا

گویا کلیم باز به طوری رسیده است
 

مهتاب رو گرفت، که زینب رسیده است

بر چشم خود ستاره حجابی کشیده است

از بس که این چراغ عفیف و منوّر است

پروانه نیز سایه ی او را ندیده است
 

تا پا زمین گذاشت دل آسمان گرفت

قلب علی و فاطمه هم در جنان گرفت

آیات ابتدایی مریم نزول کرد

یحیی به نیزه رفت و مسیحا زبان گرفت
 

زینب ز روی ناقه ی خود تا بلند شد

آه از نهاد حضرت زهرا بلند شد

تا که صدا زدند رکابی بیاورید

فوراً جناب حضرت سقا بلند شد
 

آرام پرده را علی اکبر کنار زد

قاسم غبار بادیه با پر کنار زد

ارباب با قرائت والشمس و والضحی

پوشیه را ز روی مطهر کنار زد
 

پا بر زمین گذاشت، دلش بی قرار شد

قلبش به غصه های فراوان دچار شد

نم نم به گریه آمد و چون ابر نوبهار

نم نم شروع کرد، ولی زار زار شد
 

اینجا کجاست؟ چرا سر من تیر می کشد

ذره به ذره پیکر من تیر می کشد

فکری برای خواهر خود کن، برادرم

دارد تمام معجر من تیر می کشد
 

شأن نزول این همه آیه شنیدنی است

تعبیر خواب کودکی من ندیدنی است

دردی عجیب قامت من را گرفته است

این سرو قد کشیده گمانم خمیدنی است
 

اینجا برای اهل و عیالت امان نداشت

گشتم، به غیر حادثه ی ناگهان نداشت

چشمی حریص در پی انگشتر آمده

این قافله چه می شد اگر ساربان نداشت
 

این حوریان که فکر اسارت نکرده اند

اصلاً خیال آتش و غارت نکرده اند

تا بوده است از همه مستور بوده اند

محجوبه اند و فکر جسارت نکرده اند
 

حالا بیا به خاطر خواهر عبور کن

ما را ببر مدینه، از این خاک دور کن

حیف از لب تو نیست به آتش شود دچار

صرف نظر ز رفتن کنج تنور کن

شاعر:
مصطفی هاشمی نسب

اشعار ورود کاروان به کربلا

ای به زینب دل و دلدار بیا برگردیم

پسر حیدر کرار بیا برگردیم

تا رسیدیم به اینجا به دلم بد آمد

پسر فاطمه این بار بیا برگردیم

ترسم این است در این دشت مبدل سازند

روز ما را به شب تار بیا برگردیم

ترسم این است که یک روز نباشی و شود

خیمه ها بر سرم آوار بیا برگردیم

بین گهواره چه آرام علی خوابیده

تا نشد طفل تو بیدار بیا برگردیم

من به این دشتِ بلا حس عجیبی دارم

حرمله می رسد انگار بیا برگردیم

به روی دوش علمدار ببین دختر را

تا به پایش نرود خار بیا برگردیم

نکند آب به روی حرمت بسته شود

هر چه مشک است تو بردار بیا برگردیم

حیفِ رخسار علی اکبر لیلا ، حیف از

قد و بالای علمدار بیا برگردیم

کوفیان رحم ندارند برادر نَشَوی

بین گودال گرفتار بیا برگردیم

همۀ خلق بدهکار تو هستند حسین

می شود شمر طلبکار بیا برگردیم

شاعر:
مهدی مقیمی

اشعار ورود کاروان به کربلا

چه صحنه ها که در این دشت خار می بینم

چه روی داده که دائم غبار می بینم

چه روی داده از آن لحظه ای که آمده ایم

تو را به غصه و ماتم دچار می بینم

از آن زمان که رسیدم دلم به شور افتاد

خداگواست چه در این دیار می بینم

بگو کجاست؟که اینجا دلم گرفته حسین

سه ساله را، ز چه رو بی قرار می بینم

هنوز دیر نگشته بیا و برگردیم

وگرنه، گِرد تنت نیزه دار می بینم

تمام دلهره ام این شده زمین نخوری

وگرنه روی تنت ده سوار می بینم

خداکند نشود جسم تو لگد کوبی

چو زخمهای تو، غم بیشمار می بینم

اگر برند مرا بین کوچه و بازار

سر تو را وسط رهگذار می بینم

شاعر:
محمود اسدی

اشعار ورود کاروان به کربلا

فغان می زد که یارب، خاک این صحرا نبود ای کاش

و آغوشش به روی کاروان ها وا نبود ای کاش

زمین کربلا برخواست برپا، نیزه ها را دید

و باخود گفت امروز مرا فردا نبود ای کاش

یقین تکلیف طفلان با عطش اینگونه روشن بود

فراتی هست این جا،پیش رو اما نبود ای کاش

فرات مست را می دید و خاک کربلا می گفت

رقیه انتظارش از عمو بالا نبود ای کاش

دو جفت گوشواره لااقل از آن سوی معجر

به لاله های گوش دختری پیدا نبود ای کاش

سه شعبه تیر را می دید و باخود زیر لب می خواند

ربابی هست این جا که، چنان لیلا نبود ای کاش

چه می شد که نبود اصغر در این لشگر اگر هم بود

سفیدی گلویش این قدر زیبا نبود ای کاش

هزاران مرد تیر انداز را می دید و هی می گفت

علمدار حسین این قدر بی پروا نبود ای کاش

نقاب و معجر و خلخال،با خود آرزو می کرد

اگر هم بود،بعد از ظهر عاشورا نبود ای کاش

شاعر:
مهدی رحیمی

اشعار ورود کاروان به کربلا

صد باغ  غبطه می خورد حتی به صحرا

خورشید وقتی می گذارد پا به صحرا

تا پشت پای کاروان آبی بپاشد

از عرش اعلا آمده  زهرا به صحرا

صدبار, خورجین وعده های پوچ مردم

یعنی میا کوفه، بیا اما به صحرا

تا آرزوی نیزه ها پایان بگیرد

با قاصدک ها می رود صحرا به صحرا

فرقی ندارد کوفه یا شام ست مقصد

دل را سپرده زینب کبری به صحرا

این نینوا ،  این طور سینین ست اما

 موسی چرا آورده هارون را به صحرا؟!

فرقی ندارد که فراتی هست یا نیست

کافیست آید حضرت سقا به صحرا

هر سه علی را با خودش آورد تا که

پای علی نشناس ها شد وا به صحرا

اول قتیلش رفت میدان، با خودش گفت

سر می گذارد آخرش لیلا به صحرا

گودال سرخ و خیمه سرخ و گونه ها سرخ

پاشیده رنگ عاشقی مولا به صحرا

طوری که زیر پا مغیلان جان نگیرد

هی قطره قطره می چکد دریا به صحرا

بی گوشواره پیش دختر بر نمی گشت

مردی که آمد عصر عاشورا به صحرا

شاعر:
محمد رضا طالبی

اشعار ورود کاروان به کربلا

علت این حج ناتمام بزرگ است

از طرفی هم سپاه شام بزرگ است

بغض فرو خورده ی امام بزرگ است

پشت سر كاروانش آب نپاشید

آه نمك بر دل كباب نپاشید

ماند، وگفتند حاضر است كه باشد

رفت، وگفتند عابر است كه باشد

گریه ندارد مسافر است كه باشد

آب نپاشید می رود كه نیاید

دل به بیابان تشنه زد كه نیاید

رفت و پی اش آمدند نامه رسان ها

باز همان وعده ها و خط و نشان ها

كندی شمشیرها و نیش زبان ها

آب نباشید كه به آب نیاز است

كوفه اگر مقصد است راه دراز است!

قافله ای می رسد غبار ندارد

قافله سالار آن قرار ندارد

از همه یك جور انتظار ندارد

هركسی از بین راه، راه جدا كرد

گاه به او دل سپرد گاه جدا كرد

صلح كه هرگز! جهاد هم برسد هیچ

لشگر ابن زیاد هم برسد هیچ

این كه نسیم است، باد هم برسد هیچ

آب نریزید، جام ها پر خون است

عقل نشسته، میانه دار جنون است

نسبت این دو سپاه، یك به هزار است

مشك هنوز آنطرف به دست سوار است

با ترك لب چقدر مثل انار است

از سر مشكش عمو ولی نگذشته

آب هنوز از سر علی نگذشته

دشت پر از بوی نافه می شود امروز

گرگ از آهو كلافه می شود امروز

بر هنر عشق اضافه می شود امروز

این سر آزاد عشق بود كه افتاد

در سر ما باد عشق بود كه افتاد

 سوختنِ در چرا به چشم نیامد؟

خطبه ی حیدر چرا به چشم نیامد؟

گریه ی اصغر چرا به چشم نیامد؟

پاسخ چندین هزار مسئله سرخ است

آب بریزید دست حرمله سرخ است

شاعر:
محمد حسین ملکیان

ارتباط در ایتا