پنجشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۱ /۱۷ شوال ۱۴۴۳

مسیر

یادداشت تبلیغی؛
ماه مبارک رمضان طلایی ترین فرصت، و ناب ترین توفیقی است که به همراه تأمل در ((پیام های قرانی)) به تدبر و تامل جدی در دعای ((مکارم الاخلاق))، دعای بیستم صحیفه سجادیه بپردازیم.

پایگاه اطلاع رسانی بلاغزمینه شرح وتفسیر دعای(مکارم الاخلاق)| قسمت دوم

******

((شرح و تفسیرفراز سوم دعای مکارم الاخلاق ))

((اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اكْفِنِي مَا يَشْغَلُنِي الاِهْتِمامُ بِهِ ، وَ اسْتَعْمِلْنِي بِمَا تَسْأَلُنِي غَداً عَنْهُ ، وَ اسْتَفْرِغْ أَيَّامِي فِيما خَلَقْتَنِي لَهُ ، وَ أَغْنِنِي وَ أَوْسِعْ عَلَيَّ فِي رِزْقِكَ ، وَ لَا تَفْتِنِّي بِالنَّظَرِ ، وَ أَعِزَّنِي وَ لَا تَبْتَلِيَنِّي بِالْكِبْرِ ، وَ عَبِّدْنِي لَكَ وَ لَا تُفْسِدْ عِبَادَتِي بِالْعُجْبِ ، وَ أَجْرِ لِلنَّاسِ عَلَى يَدِيَ الْخَيْرَ وَ لَا تَمْحَقْهُ بِالْمَنِّ ، وَ هَبْ لِي مَعَالِيَ الْأَخْلَاقِ ، وَ اعْصِمْنِي مِنَ الْفَخْرِ)).
در این فراز سوم امام سجاد علیه السلام حاجت های مختلف از ((مکارم الاخلاق)) را در قالب دعا و به زبان مناجات و نیایش از ذات حق تعالی طلب می نماید؛

******
 
۱-طلب کفایت: ((وَ اكْفِنِي مَا يَشْغَلُنِي الاِهْتِمامُ بِهِ)) 
شرح و تفسیر نخستین طلب و حاجت، درک و فهم درست طلب ((کفایت بنده)) از جانب حق تعالی در فراز سوم مبتنی بر بیان و توضیح چند نکته است:

نکته اول؛ هیچ عقل سلیم و فطرت پاک نمی پذیرد بنده خدا که مخلوق خدا است از انجام هرکاری هدف و غایتی داشته باشد ولی حق تعالی که حکیم مطلق است از خلقت انسان هدف نداشته باشد از همین رو است که در ایه (۱۱۵) سوره مؤمنون آمده است: ((أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ:پس آيا گمان مى‌كنيد كه ما شما را بيهوده آفريده‌ايم، و شما به سوى ما بازگردانده نمى‌شويد؟))

نکته دوم؛ غرض و هدف از خلقت از افرینش انسان ((معرفت)) به حضرت حق و نیز ((عبادت)) و پرستش حق تعالی است، چرا که در ایه (۵۶) سوره ذاریات ((ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ: و جن و انس را نيافريدم مگر براى آنكه مرا عبادت كنند.)) از همین رو است حضرت سید الشهداء علیه السلام در تفسیر خلقت انسان می فرمایند: ((أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِکْرُهُ مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلَّا لِیَعْرِفُوهُ فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَا سِوَاهُ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی فَمَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ قَالَ مَعْرِفَةُ أَهْلِ کُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ الَّذِی یَجِبُ عَلَیْهِمْ طَاعَتُهُ. « بحار الأنوار، ج‌۵، ص: ۳۱۲ »: ای مردم! خدای متعال، بندگان را جز برای اینکه او را بشناسند نیافرید؛ پس چون او را بشناسند پرستش او می‌کنند، و چون او را بپرستند از پرستش جز او بی نیاز می‌شوند. مردی به او گفت: ای پسر پیامبر، پدر و مادرم فدای تو باد! معرفت و شناخت خدا چیست؟ گفت: اینکه اهل هر زمان، امام خود را که اطاعت او واجب است بشناسند.))
چون خدای متعال بندگان را برای آن آفرید که او را بشناسند و بپرستند، و راهنمایانی برای این شناخت و پرستش قرار داد. آنان پیامبران و جانشینان پیامبران هستند، و در عصر امامت، ائمّه طاهرین روح ما می‌باشند.

نکته سوم؛ عبادتی طعم معرفت به حق تعالی را در کام انسان شیرین و لذت بخش می نماید که با ((حضورقلب)) باشد، به دلیل همین نقش محورى و عمیق حضور قلب در عبادات است که در حدیثى آمده است:« اِنَّ العَبْدَ لُرفِعَ لَه مِن صَلاتِه نِصْفُ ها اَوْ ثُلثُ ها اَوْ رُبْعُ ها او خُمْسُ ها و مَا یَرفَع لَه اِلا ما اَقْبَلَ عَلَیه بِقَلبِه (بحارالانوار ، ج ۸۴ ، ص۲) از نماز ، نصف و یا یک سوم و یا یک چهارم و یا پنجم آن بالا مى رود (( و مورد قبول خداوند قرار مى گیرد )) و این مقدار بستگى به میزان حضور قلب انسان در نماز دارد»
و در حدیثى دیگر مى خوانیم:«عَلَیْکَ بِالاِقْبال عَلى صَلاتک فاِنّما یُحسب لک فى ها ما عَلَیه مِنْ ها بِقَلْبِکَ (همان،ج۳ص۲۰۱) به حضور قلب و توجّه در نماز اهمیت بده ، چون آن اندازه از نماز که همراه با حضور قلب است، پذیرفته مى شود.»
امام زین العابدین (علیه السلام) فرمود: «اِنّ العَبْدَ یُقْبِل مِنْ صَلاتهِ اِلاّ ما اَقبلَ علیه مِنها بِقَلْبِه (وسائل الشیعه ، ج ۴ ، ص۶۸۸) همانا نماز بنده پذیرفته نمى شود ، مگر آنچه را که با قلبش به نماز توجّه کرد.»
نکته چهارم؛ حضورقلب زمانی حاصل می شود که قلب از (اشتغالات) خالی باشد و خالی بودن ازاشتغالات زمانی امکان پذیراست که انسان از اشتغالات بیرونی رها شده باشد و اینهم در زمانی حاصل می شود که خدا دست بنده را بگیرد و او را کفایت کند، چرا که خود فرموده است: ﴿وَ كَفَىٰ بِاللَّهِ وَلِيًّا﴾ «نساء/۴۵.» و بس است كه خدا سرپرست شما باشد. ﴿وَ كَفَىٰ بِاللَّهِ نَصِيرًا﴾ «نساء /۴۵.» و كافى است كه خدا ياور شما باشد. ﴿وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚوَكَفَىٰ بِاللَّهِ وَكِيلًا﴾ «نساء/۸۱» و بر خدا توكّل كن؛ و كارساز بودنِ خدا [نسبت به امور بندگان‌] كافى است. ﴿وَ كَفَىٰ بِرَبِّكَ هَادِيًا وَنَصِيرًا﴾ «.فرقان/۳۱ » و كافى است كه پروردگارت [براى تو] راهنما و يارى دهنده باشد. ﴿أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ﴾ «زمر/۳۶»آيا خدا براى بنده‌اش [در همه امور] كافى نيست؟))((نتیجه وجمع بندی)) 
چون تنها با کفایت و دستگیری خداوند متعال است که زمینه و بستر برای انقطاع از اشتغالات برای عبد و بنده فراهم می شود امام سجاد علیه السلام نخستین دعای خود را در فراز سوم طلب کفایت حق تعالی قرارداده و این چنین می فرمایند: ((وَاكْفِنى ما يَشْغَلُنِى الْاهْتِمامُ بِهِ: و مرا از آنچه توجّه به آن دچار سرگرمى و مشغوليت مى‌كند، كفايت كن))

******

۲- طلب معرفت به تکالیف اخروی: ((وَ اسْتَعْمِلْنِي بِمَا تَسْأَلُنِي غَداً عَنْهُ :و در اموری به کار گیر که فردای قیامت در ارتباط با آن از من بازپرسی می‌کنی)) 
شرح و تفسیر خواسته دوم (طلب معرفت)؛ درصورتی امکان پذیر می شود که دو نکته به درستی توضیح داده شود:

نکته اول؛ این است یکی از خصوصیات عالم قیامت داشتن مواقف (پنجاه گانه) است که در هر موقفی به تناسب آن موقف و ایستگاه ها از انسان پرسش‌هایی می شود که اگر کسی موفق پاسخگویی از مواقف شد راه برای ورد به عالم بهشت برای شخص فراهم می شود.
از همین قرآن مى فرماید:« تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فِى یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ ـــ فرشتگان و روح [ در روز قیامت ] به سوى او عروج مى کنند، در روزى که مقدارش پنجاه هزار سال است» (معارج/ ۴).امام صادق علیه السلام نیز با استناد به این آیه مى فرماید: «فَحَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا عَلَیْهَا فَإِنَّ لِلْقِیَامَةِ خَمْسِینَ مَوْقِفاً کُلُّ مَوْقِفٍ مِقْدَارُهُ أَلْفُ سَنَةٍ ـــ پیش از اینکه [ در دادگاه عدل الهى ]حساب شما را محاسبه کنند، از خود [ در دنیا ]حساب بکشید؛ زیرا قیامت داراى پنجاه ایستگاه است که هر ایستگاه، هزار سال به طول مى انجامد» (کافى، ج ۸، ص ۱۴۳).

نکته دوم‌؛ هر چند توضیح همه مواقف پنجاه گانه متناسب با این یادداشت نیست، ولی به برخی ازاین مواقف با استناد به روایات آورده می شود تا فهم این فراز ازدعا آسان شود:

نخستین مواقف ازمواقف پنجگانه (صحنه محشر و قیامت) و به پاخاستن از قبر و حضور در صحنه محشر است. ابن مسعود مى گوید: ما نزد امیرمؤمنان على علیه السلام نشسته بودیم که فرمود: «إن فى القیامة لخمسین موقفاً کل موقف ألف سنة فأول موقف خرج من قبره ـــ در قیامت پنجاه موقف و ایستگاه است که هر ایستگاه هزار سال به طول مى انجامد و نخستین ایستگاه هم بیرون آمدن از قبر است» (کافی، ج ۷، ص ۱۱۱)
دومین مواقف پس ازحضور درصحنه محشر (موقف نعمت) است از همین روست قرآن کریم می فرماید: ﴿ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيمِ﴾ (تکاتر/۸)آن گاه شما در آن روز از نعمت ها بازپرسى خواهيد شد، وچون دراین موقف ازنعمت ها پرسش می شود.
امام صادق علیه السلام به فرزندش روايت مى‌فرمايد: (وَ اعْلَمْ انَّكَ سَتُسْألُ غَداً اذا وَقَفْتَ بَيْنَ يَدَىِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ عَنْ ارْبَعٍ: شَبابِكَ فيما ابْلَيْتَهُ، وَ عُمْرِكَ فيما افْنَيْتَهُ، وَ مالِكَ مِمَّا اكْتَسَبْتَهُ وَ فيماانْفَقْتَهُ. «بحا رالانوار، ج۱۲، ص۴۲۵) فرزندم، آگاه باش فرداى قيامت در موقف حساب، در پيشگاه حضرت حق از چهار چيز باز پرسى خواهى شد: جوانيت را چگونه گذراندى؟ عمرت را در كجا و در چه برنامه‌هائى تمام نمودى؟ ثروتت را از چه راهى به دست آوردى و در كجا خرج كردى؟)

سومین مواقف قیامت «صراط» است و آن دیواری است که روى جهنم کشیده شده که یک طرف آن صحراى محشر است و یک طرف آن راه بهشت است که جهنم فاصله است بین صحراى محشر و بین بهشت باید از روى این صراط عبور کنند و به بهشت روند و آیه شریفه « وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وارِدُها کانَ عَلى رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیها جِثِیًّا» (مریم/ ۷۲ و ۷۳) به همین صراط تفسیر شده است. (اطیب البیان فی تفسیر القرآن)

چهارمین مواقف از مواقف قیامت «میزان عدل» است که می فرماید: «وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ»(انبیاء/ ۴)
نخستین طلب حاجت در این فراز سوم از حق تعالی توفیق به تکلیف و عمل به وظایفی است که در این مواقف ازعبد پرسیده می شود ازهمین روست که امام سجاد علیه السلام می فرماید: (وَ اسْتَعْمِلْنِي بِمَا تَسْأَلُنِي غَداً عَنْهُ :و در اموری به کار گیر که فردای قیامت در ارتباط با آن از من بازپرسی می‌کنی)

******

۳-طلب عبادت و بندگی: ((وَ اسْتَفْرِغْ أَيَّامِي فِيما خَلَقْتَنِي لَهُ:و روزگارم را در اهدافی که مرا به خاطر آن به وجود آوردی پایان ده))

شرح و تفسیر طلب حاجت سوم یعنی درخواست از ذات باری تعالی ((توفیق عبادت)) مبتنی بر بیان دونکته است:

نکته اول؛ خاك مرده به قدرت حق تبديل به موجودى با شعور و مكلّف و مسؤول به نام انسان شد، تا انسان باانجام عبادت ورسم بندگی ظرف معرفت حق ومتخلّق به اخلاق الهى گردد، و از اين طريق بتواند به مقام قرب الهی که و لقا ء وصال حضرت محبوب است برسد، چراکه قرآن کریم می فرماید: ﴿وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْانْسَ الّا لِيَعْبُدُونِ﴾ و جن وانس را جز براى اين كه مرا بپرستند نيافريديم.

نکته دوم؛ راز و سرّ و ثمره عملی عبادت یعنی نماز واجب و مستحب (مالک و سلطه یافتن) نسبت به همه اعضا و جوارح و بر تمام تمایلات نفساني است، به این معنا تمام مفاسد و ناهنجاری اخلاقی چون: غیبت کردن، تهمت زدن، دروغ گفتن، هرزه بودن و چشم به ناموس مردم داشتن، ظلم کردن، انگ و افترا بستن، اموال مسلمین را حیف و مال کردن و به یغما بردن همه وهمه مبدا و ریشه اش در این است تمایلات نفساني مالک و ارباب روح و روان انسان است، و این غرایز و نفسانیات رب و مالک آدمی می باشند و به تعبیر قرآن در ایه (۲۳) سوره فرقان: (أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ : پس آيا ديدى كسى را كه هواى خويش را معبود خود قرار داده)) 
از آثار عملی نماز شب خالصانه در دل شب و این جنس عبادت و خلوت با ذات باری تعالی موجب می شود که قوه و قدرت معنوی در انسان شکل بگیرد که رب و مالک تمام اعضا و جوارح خود بشود و فرصت تصمیم سازی را از آنها بگیرد چرا که به تعبیر امام صادق علیه السلام ((العبودیه جوهره کنهها الربوبیه)) یعنی حقیقت و باطن عبادت آنست انسان با عبادت کردن از یک جهت به اوج بندگی می رسد و خود را برده حق تعالی می بیند و درمان حال رب، مالک و رب تمايلات نفساني خودش می شود و این به دست نمی آید مگر به برکت نماز و عبادت.
از همین روست در ایه (۴۵) سوره عنکبوت آمده است: ((وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‌ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ: و نماز را به‌پادار، كه همانا نماز (انسان را) از فحشا و منكر باز مى‌دارد و البتّه ياد خدا بزرگ‌تر است و خداوند آنچه را انجام مى‌دهيد مى‌داند.)) 

به برکت همین نماز شب است قهرمانان و عارفان و سالکان تربیت می شوند و به جامعه خسته از معصیت و رنگ باخته از انسان عرضه می شود که چند نمونه از این عارفان و سالکان را که رب تمایلات شدند را در اینجا می اورم:

الف- درس قضاء استاد آیه الله شیخ جواد تبریزی می رفتیم، یکی از روزها فرزند آیه الله مصطفی خمینی بر استدلال استاد اشکالی کردن‌ و استاد پاسخ داد، و این اشکال و پاسخ چند بار بین حضرت استاد و آقای سید حسین مصطفوی تکرار شد و استاد خسته شدند و با فریاد گفتند کافی است خسته شدم ولی آنچه که بعد از درس اتفاق افتاد زیباترین نورانی لحظه برای پانصد نفر شاگرد بود چرا که استاد فرمودند همه بنشینید و سپس شاگردش را صدا زدند و جلوی کرسی تدریس آوردند و بعد فرمودند من اشتباه کردم، یکی فریاد زدم، دیگر فریاد بر سر ذریه رسول الله صلی الله علیه و آله زدم مرا در همین جمع ببخش و گرنه امشب خوابم نمی برد اینگونه شکستن استاد اول حوزه مقابل شاگرد محقق نمی شود جز به برکت نماز شبی که این اولیا ءالهی مداومت برآن داشته اند.

ب- متفکرشهید استاد مطهری در هوای گرم تابستان ساعت دو بعد از ظهر خود را به شهر ری که آن روزها آیه الله حجت به دلیل بیماری آنچه به سر می بردند رساند و در برابر استاد نشست و عرض کرد من هرگز از شما غیبت نکردم. ولی جلساتی بودم که ازشما غیبت شنیدم آمدم ازشما حلالیت بطلبم استاد شگفت زده از شاگردی که این اهل مراقبه است این حاصل نشده‌است مگر به برکت مداومت استاد مطهری نسبت به نمازشب بوده است.
با توجه به چنین نقش کلیدی که عبادت رسیدن انسان به قرب حضرت حق دارد امام سجاد علیه السلام از خداوند متعال درخواست چنین توفیق بلندی را دارد ومی فرمايد:((وَ اسْتَفْرِغْ أَيَّامِي فِيما خَلَقْتَنِي لَهُ:و روزگارم را در اهدافی که مرا به خاطر آن به وجود آوردی پایان ده))

******

۴-طلب عزت: (وَ لَا تَفْتِنِّي بِالنَّظَرِ، وَ أَعِزَّنِي: و مرا به چشم‌داشت نسبت به آنچه در دست این و آن است دچار مکن و ارجمندم ساز)

اگر بخواهیم شرح و تفسیر جامعی از این خواسته چهارم (عزت طلبی) داشته باشیم بایست چند نکته به درستی توضیح داده شود:

نکته اول: عزت در لغت یعنی شکست ناپذیری و حالتی که مانع مغلوب شدن انسان می‌شود. در اصل از «ارض عزاز»؛ یعنی زمین محکم و نفوذناپذیر گرفته شده است، و شی ء کمیاب را از آن جهت عزیز و عزیزالوجود گویند که در آن، حالت توانایی قرار گرفته و رسیدن به آن، سخت است. با توجه به معنای صلابت و حالت شکست ناپذیری، این واژه، در معانی دیگری، از جمله: غلبه، صعوبت، سختی، غیرت، حمیت و غیره استعمال شده است.(مفرد ات راغب، ص۳۴۴) 
عزت در معنای اولش به مفهوم قاهر و غالب بودن و نه مقهور و مغلوب بودن است، و معنای حقیقی آن، مختص به خدای عزوجل است؛ زیرا به غیر از خداوند، همه موجودات، ذاتا فقیر و در نفس خویش، ذلیل هستند و مالک هیچ چیزی برای خود نیستند، مگر آن که خداوند با رحمت خود، بهره‌ای از آن بدانان بخشد؛ چنان که این را با مؤمنان انجام داده و فرموده است: «و لله العزة ۰و لرسوله و للمؤمنین»(منافقون/۸) در قرآن کریم نیز واژه عزت به همان معنای لغوی به کار رفته است؛ یعنی شکست ناپذیری، توانایی و مغلوب نشدن. واژه «العزة» ده بار و «عزیز» ۹۲ بار و مشتقات دیگر آن، بسیار در قرآن آمده و هر جا به معنای خاصی که گونه‌ای ارتباط با شکست ناپذیری دارد، اشاره دارد. چنان که این تعبیر، غالبا در معنای نیک و شایسته استعمال شده و ذات الهی را به «العزیز» یا «عزیز» توصیف می‌نماید: «و الله عزیز حکیم».(توبه /۴۰)

نکته دوم: برای (عزت مدار شدن) چند راهکارهای قرآنی فراوانی در پیش روی ما وجود دارد و اگر این منازل درعرض یک دیگر طی شود قطعا هر کسی همانند رسول الله(ص)عزت نفس پیداکرده و نفوذ ناپذیر خواهد شد که به برخی اشاره می شود؛

نخستن راهکار برای رسیدن به عزت نفس «صبر و بردباری» است. صبر یعنی «حبس» و «منع» و این که انسان، خود را مهار کند و از قید نفس آزاد سازد؛ زیرا نتیجه صبر، حریت از اسارت نفس، و از ثمرات بزرگ این حریت، صبر در بلیات و نوائب است. 
امام صادق (علیه‌السّلام) می‌فرمایند: آزاده در هر حال، آزاده است و اگر دچار گرفتاری شود، صبر کند و اگر مصیبتها بر سرش فروریزد، او را نشکند؛ ولو آن که اسیر و مغلوب شود و سختی جایگزین آسایشش شود؛ چنان که یوسف صدیق امین را بردگی و مغلوبیت و اسارت؛ زیان نبخشید و تاریکی و ترس چاه و آنچه بر سرش آمد، زیانش نزد، تا خدا بر او منت گذارد و ستمگر سرکش را بنده کرد، پس از آن که مالک او بود. خدا او را به رسالت فرستاد و به واسطه او به امتی رحم کرد. صبر چنین است و خیر در پی دارد؛ پس شکیبا باشید و دل به شکیبایی دهید تا پاداش ببینید. 
صبر به مفهوم استقامت و نگه داری نفس است که عین رشد و جهادی دائمی است که گاه در تحمل مصائب و زمانی در خویشتن داری در برابر معاصی و گاه در ثبات قدم در اطاعت حق تجلی می‌کند. و اگر نفس را حبس نکنی، تو را حبس می‌کند و اگر او را مطیع خود نسازی، او تو را مشغول و مطیع خود می‌سازد، کانون اصلی صبر و استقامت، این جاست. تا طمع که یکی از شعله‌های سرکش نفس است، حبس نشود، اسارت و سرنگونی در پای آن هست. طمع، بردگی جاودان است و هر که خواستار آزادی است، باید از اسارت نفس برهد و طمع را در قلب خود جای ندهد؛ چرا که ثمره طمع، ذلت دنیا و بدبختی آخرت است. ازهمین رو علی علیه السلام می فرماید«اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع»(نهج البلاغه حکمت،۲۱۰) قربانگاه عقلها غالبا در پرتو طمع‌هاست. بنابراین، صبر و مقاومت در برابر خواهش‌ها و طمع‌های نفس، انسان را عزیز و باکرامت می‌کند.
حقیقتا انسان را عار آید که به واسطه شکم خود یا راه انداختن شهوت خویش، این قدر ذلت و خواری به خود راه دهد و از این مخلوق بی همه چیز و فقرای بی دست و پا و ذلیلان بی دانش، منت بکشد. منت اگر می‌کشی، از غنی مطلق و خالق سماوات و ارض بکش، ای بسا قدرتمندان و دارای سلطنت‌های ظاهره که از حریت و آزادی نفس و بزرگواری و بزرگمنشی بویی نبردند و بنده ذلیل و عبد مطیع نفس و هوی هستند و بدین جهت، از مخلوق ناچیز نیز تملق گویند. از حضرت علی بن الحسین(علیهماالسلام) منقول است که فرمود: «همانا من عار دارم از این که دنیا را خواهش کنم از آفریدگار آن، پس چگونه از مخلوقی مثل خود طلب کنم»
دومین راهکار در رسیدن به عزت مداری (قناعت) و دوری از (رفاهزدگی) است. قناعت از ویژگیهای مؤمنان و از امتیازات انسانهای بافضیلت است. 
افراد خودساخته و آراسته، دارای روحیه قناعت و عزتند و با این روحیه عالی، هیچ گاه چشم طمع به مال دیگران ندوخته و برای کسب مال و مقام، شخصیت والای خویش را خرد و حقیر نمی‌کنند. 
در روایات اسلامی از قناعت به عنوان وسیله عزت و بی نیازی و گنج فناناپذیر یاد شده است و در نقطه مقابل، اسراف و تبذیر و مصرف گرایی، وسیله شکست و ذلت معرفی شده است. تنها با نگاهی به تاریخ جوامع، درمی یابیم که ملتی توانسته است به خودکفایی اقتصادی و پیروزی در برنامه‌های خویش نایل آید که بر خود سخت گرفته و احتیاجات زاید بر زندگی و رفاه بیشتر را از خود دور کرده و ذلت زودگذر را فدای عزت پایدار نموده باشد.
امام خمینی (رحمه الله) منادی عزت و استقلال، گاه از ژاپن یاد می‌کرد که این روحیه قناعت و صرفه جویی، آنان را واداشته تا حداکثر استفاده را از امکانات موجود خود بنمایند و بسیاری از مردم جهان را نیازمند مصنوعات خود سازند. در حالی که با کمال تاسف، در کشور ما شاهد شاخص بالای اسراف و تبذیر و مصرف گرایی و تجمل هستیم و پس مانده مواد غذایی ما حجم بالایی از زباله‌ها را تشکیل می‌دهد. در خبرها آمده است: «سالانه غذای ۲۰ میلیون نفر را دور می‌ریزیم»! (روزنامه قدس، دوشنبه، ۱۴ مرداد ۱۳۸۱). امام راحل با حساسیت نسبت به موضوع می‌فرمود: «مردم در سر دو راهی عزت و ذلت قرار داشته و باید تصمیم بگیرند: یا رفاه و مصرف گرایی یا تحمل سختی و استقلال». 

نکته سوم: عزت مداری و بلند طبع بودن که به برکت (تقوا،صبر،قناعت،اطاعت) حاصل می شود چند اثر عملی مهم وتعیین کننده درزندگی شخص و اجتماع دارد؛

الف- این خوی بزرگ عزت مداری انسان را (بلندهمت) بار آورده و (ثبات، پایداری) و تحمل سختیها و ناملایمات در راه اهداف متعالی را به صاحب آن ارزانی می‌دارد و او را چون کوه در برابر تندبادهای ویرانگر، مقاوم می‌سازد و در اثر این علوت همت، به شیاطین درون و برون، پشت پا می‌زند. 
توصیه قرآن به مؤمنان این است که بر خدا توکل کنند، تنها ولایت او را بپذیرند و از غیر خدا هراسی به خود راه ندهند قرآن کریم برای مؤمنی که سلطه بیگانه را بپذیرد، کرامت و شخصیتی قائل نیست. (محمد/۳۵) طاغوتها با بزرگ نمایی مشکلات و راه گشایی خود، می‌خواهند مؤمنان از ولایت الهی سر باز زنند. سلطه پذیری، از آثار حقارت نفس است. تاریخ، پیوسته گواهی می‌دهد که ستمگران و استثمارگران، تنها از طریق افراد درمانده که گرفتار کم شخصیتی و عقده حقارت بوده‌اند، بر مردمان، کشورها و امتها سلطه می‌یابند. آنها از میان مردمان حقیرالنفس و تحقیر شده که آمادگی انجام جنایتی دارند، امام علی(علیه‌السّلام) می‌فرمایند: «النفس الدنیة لاتنفک عن الدنائات». کسی که فرومایه و دنی النفس است، از کارهای پست و موهن جدایی ندارد، غررالحکم و دررالکلم، ص۸۳) سربازگیری می‌کنند، اما به هیچ قیمتی نمی‌توانند افراد عزتمند را تحت سلطه خویش درآورند؛ ولو به قیمت جان آنان تما ت که همان ذلت و طمع ورزی است. ایشان در جای دیگر فرموده‌اند: «شیعه ما از مردم چیزی تقاضا نمی‌کند، گرچه از گرسنگی بمیرد». 

ب- از اثار و پیامدهای عزت نفس به وجود امدن (اراده آهنین و قوی) برای شخص است که در انجام هیچ کاری احساس درماندگی و شکست نمی‌کند، اما «شخصی که به خودش شک می‌کند، مثل مردی است که دشمنانش را صف آرایی نموده، علیه خودش وارد جنگ می‌کند. شکست چنین شخصی، قطعی است؛ زیرا خود معتقد به شکست خویش است.» شخص کریم النفس با خودباوری و نهراسیدن از شکست، بر خود و مشکلات غلبه می‌کند و به همین جهت، مخالفت با شهوات حیوانی برایش آسان است. امام علی (علیه‌السّلام) فرمود: «من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهواته» (نهج البلاغه، حکمت۴۴۹) مشکل ما آدمیان، بر زمین ماندن کارهای ضروری، سرنوشت ساز و سخت است که ناشی از نبود همت بلند و غیرت و مردانگی است و این ناشی از عدم عزت نفس کافی است. به هر مقدار که نفس، عزیز و ارجمند باشد، اراده و انگیزه اش نیز قوی می‌شود و از انجام کارهای دشوار، اما مفید و انسانی، ابایی ندارد. روح بلند و عزتمند، جسم را به دنبال خود می‌کشد و نمی‌گذارد به خور و خواب و کم کاری عادت کند.

ج- از اثارعملی دیگر عزت نفس (حفظ آبرو، عدم کرنش و دریوزگی در برابر زور و زر) است که بالاترین نوع شکست ناپذیری و قوت است. جوهر عزت نفس به عنوان خلق و خوی برتر، ابتدا در جان و روح انسان جوانه می‌زند و شخصیتی را تربیت می‌کند که در برابر وسوسه‌ها و معاصی، موفق و سازش ناپذیر است و در مرحله بعد، او را از خضوع و سازش و خودباختگی در برابر ستم و بی عدالتی و هر آلودگی دیگر بازمی دارد؛ چنان که امام علی (علیه‌السّلام) فرمود: «المؤمن نفسه اصلب من الصلد» (نهج البلاغه، حکمت، ۳۳۳))؛ نفس مؤمن از سنگ خارا سخت تر است. هیچ چیز مانند فقدان عزت نفس، آدمی را مستعد تباهی نمی‌سازد؛ زیرا وقتی ذلت بر وجود فرد حاکم شد، او را آماده پذیرش هر خواری و پستی و به تعبیر اقبال لاهوری، «بندگی آدم» می‌کند؛ کاری که حتی حیوانات هم در مقابل همنوع خود نمی‌کنند. بنابراین، ریشه همه ناهنجاری‌ها و تباه‌گری‌ها در ذلت نفس است؛ حتی مبتلا شدن به تکبر، خودپسندی و گردنکشی، به سبب پستی و حقارتی است که متکبر در خود احساس می‌کند.
و حتی نفاق که هلاک کننده‌ترین بیماری دل است، ریشه در ذلت نفس دارد. انسان تا احساس حقارت و پستی نکند، ریا نمی‌کند: «نفاق المرء من ذل یجده فی نفسه». (غررالحکم، ج۱، ص۷۲۲)  و اگر این ریشه خشکانده شده، این مرض درمان شود و انسان به عزت الهی، عزیز شود، از همه ناراستی‌ها وارسته می‌گردد، زمینه‌های عزت فردی، خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی را فراهم می‌نماید، در برابر باطل و گناه، نفوذناپذیر و در صراط حق، محکم و استوار خواهد شد.

د- یکی از اثار عملی عزت مداری (روحیه استقلال و خوداتکایی) است که به برکت این خصلت ارجمند حاصل می شود که در آموزه‌های دینی، همواره داشتن روحیه خود اتکایی مورد تاکید قرار گرفته است. امام صادق (علیه‌السّلام) فرمود: «عز المؤمن استغنائه عن الناس»(مجمع الزوائد، ج۲، ص ۲۵۳) عزت مؤمن در بی نیازی او از مردم است. در زندگی اجتماعی، مردم با کارهای مختلف بر اساس سلیقه‌ها و تخصص‌ها، نیازهای یکدیگر را برطرف می‌کنند. 
عار از کار و انتظار این که دیگران به جای او کارها را سامان دهند، مشمول عکس این فرمایش است که همان ذلت و طمع ورزی است به دلیل همین آثار بلند ومثبت وعملی ((عزت)) است که امام سجاد علیه السلام از پیشگاه ذات ربوبی درخواست ((عزت)) می کند و می فرماید: ((وَ لَا تَفْتِنِّي بِالنَّظَرِ، وَ أَعِزَّنِي: و مرا به چشم‌داشت نسبت به آنچه در دست این و آن است دچار مکن و ارجمندم ساز))

******

۵-طلب تواضع واجتتاب ازتکبر: ((وَ لَا تَبْتَلِيَنِّي بِالْكِبْرِ: ؛ و مرا به سرکشی و گردن‌کشی، گرفتار مساز))
شرح و تفسیر همه جانبه این درخواست اخلاقی ((طلب تواضع وخالی بودن ازتکبر)) در صورتی قابل فهم است که چند نکته بهم پیوسته به درستی توضیح داده شود:

اول- (معنای تکبر در لغت و اصطلاح)
«تکبّر» در لغت؛ به معنای خودبرتر‌بینى و بزرگی فروختن به دیگران است.((لسان العرب، ج ‌۵، ص ۱۲۹)
در اصطلاح اخلاق؛ تکبّر بدین معنا است که آدمى خود را بالاتر از دیگرى ببیند، و معتقد شود که بر غیر، برترى و رجحان دارد، و دیگری را کوچک شمارد. «نراقی، جامع السعادات، ج ‏۱،ص۳۸۰ شرح چهل حدیث‏، ص ۷۹، مام خمینی(ره).»

به دیگر سخن؛ اساس تکبّر این است که انسان از این‌که خود را برتر از دیگرى ببیند احساس آرامش کند. بنابراین، تکبّر از سه عنصر تشکیل می‌شود: نخست این‌که براى خود مقامى قائل شود، دیگر این‌که براى دیگرى نیز مقامى قائل شود و در مرحله سوم‏ مقام خود را برتر از آنها ببیند و احساس خوشحالى و آرامش کند.(اخلاق در قرآن‏، ج ‏۲، ص ۴۳ – ۴۴)
از همین‌رو؛ تکبّر با عُجب تفاوت دارد، در عجب هیچ‌گونه مقایسه‌اى با دیگرى نمی‌شود، بلکه انسان به خاطر علم یا ثروت یا قدرت و یا حتّى عبادت، خود را بزرگ مى‏بیند، هر چند فرضاً کسى جز او در جهان نباشد، ولى در تکبّر حتماً خود را با دیگرى مقایسه می‌کند و برتر از او می‌بیند.(همان) 
«کبر و تکبّر»؛ گاه به آن حالت نفسانى که در بالا اشاره شد گفته می‌شود و گاه به عمل یا حرکتى که ناشى از آن است؛ مثلاً چنان می‌نشیند یا راه می‌رود و یا سخن می‌گوید که نشان می‌دهد خود را برتر از همه اطرافیانش می‌بیند، این اعمال و حرکات را نیز تکبّر می‌نامند.((جامع السعادات، ج ‏۱، ص ۳۸۰)) 
دوم- (نکوهش تکبّر در آینه آیات و روایات)

در ایات قرآن کریم خصلت تکبر وخود خواهی به شدت مذمت شده ازهمین رو می فرماید:(( وَمَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ الَيْهِ جَمِيعاً﴾ « نساء/۱۷۲»و كسانى كه از بندگى او امتناع كنند و تكبّر ورزند، به زودى همه آنان را [براى حسابرسى‌] به سوى خود گردآورى خواهد كرد)) وهمچنین می فرماید:.((وَ امَّا الَّذينَ اسْتَنْكَفُوا وَ اسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذاباً اليماً﴾«نساء/۱۷۳»و اما كسانى كه [از ايمان و عمل شايسته‌] امتناع كردند و تكبّر ورزيدند، به عذاب دردناكى عذاب مى‌كند. نخواهند يافت.)) 

ازهمین رواست رسول خدا(صلى الله عليه و آله) مى‌فرمايد: اجْتَنِبُوا الْكِبْرَ فَانَّ الْعَبْدَ لايَزالُ يَتَكَبَّرُ حَتّى‌ يَقُولَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ:اكْتُبُوا عَبْدى هذا فِى الْجَبّارينَ.«الکامل،ج۵، ص۱۶۵»:از تكبر چه در برابر حق، چه در برابر خلق بپرهيزيد كه تكبر كار را به جائى مى‌رساند كه حضرت حق به ملائكه امر مى‌فرمايد نام اين متكبّر را در گروه زورگويان ثبت کنید)) 

و نیز فرمود: ((لايَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ كانَ فِى قَلْبِهِ مِثْقالُ ذَرَّةٍ مِنْ كِبْرٍ. « بحار، ج۷۰، ص۱۹۴»وارد بهشت نمى‌شود، كسى كه در دلش به وزن يك ذرّه كبر باشد)).

سوم- (اقسام تکبر)
تکبر و خودبرتربینى؛ گاه انسان را در برابر خدا و پیامبران و فرستادگان الهی به تمرّد و سرکشى می‌کشاند و گاه او را در میان همنوعان و بندگان خدا به برتری‌جویى وا می‌دارد:(المهجه البیضاء، ج۶، ص۲۳۱)

الف- تکبّردر برابر خدا: که بدترین نوع تکبّر است و از نهایت جهل و نادانى سرچشمه می‌گیرد. منظور این است که، انسان ادّعاى الوهیّت کند، و نه ‌تنها خود را بنده خدا نداند، بلکه سعى کند مردم را به بندگى خود دعوت نماید.(اخلاق در قرآن، ج۲، ص۴۶)) 

شکل دیگرى از تکبّر در برابر خدا، تکبّر ابلیس و پیروان او است که از اطاعت خداوند سر باز می‌زنند و تشخیص خود را برتر می‌شمرند و به حکمت پروردگار خُرده می‌گیرند. ابلیس از روی تکبّر گفت: «من هرگز براى بشرى که او را از گِلى خشک و برگرفته از لجنى متعفّن و تیره‌رنگ آفریدى، سجده نکنم!»((.حجر، ۳۳)) و «من از او بهترم! مرا از آتش آفریده‌اى و او را از گِل».((اعراف، ایه۱۲)) گاه حجاب ضخیم کبر و برتری‌جویی چنان جلو چشم عقل و هوش انسان را می‌گیرد که موجود ضعیفى، خود را آگاه‌تر از حکیم مطلق می‌پندارد. چنین انسانی در برابر آفریدگار جهان خیره‌سرى نشان می‌دهد، و اوامرش را اطاعت نمی‌کند.
ب- تکبر در برابر پیامبران و فرستادگان الهی: یعنی شخص خود را بالاتر از آن بداند که از ایشان اطاعت کند.(( جامع السعادات ،ج، ص ۳۸۵)گروهى از مستکبران، از اطاعت پیامبران الهى سر باز می‌زدند و از روى کبر همچون فرعونیان می‌گفتند: «آیا ما به دو انسان که همانند خودمان هستند (یعنى موسى و برادرش هارون) ایمان بیاوریم؟»،((. مؤمنون، ایه۴۷))و گاه همانند قوم نوح به یکدیگر می‌گفتند: «و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت کنید به یقین زیانکارید».((مؤمنون، آیه ۳۴)).

چهارم- (راههای درمان بیمار تکبر)
نخستین راهکار((خودبینی وخودنگری)) است به این معنا بسیاری ازکسانی که گرفتار بیماری (خود برتر بینی وخود بزرگ بینی) می شوند کسانی اند که شخصیتشان برخودشان مشتبه شده و در توهم خود برتر بینی اند این ها را ه درمانشان (خود نگری) است و بایست با خودشان خلوت کنند و به محاسبه بپردازند و ببینند در چه چیزی ازدیگران برتر اند اگر برتری از نظرجسم است از این جهت نسبت به دیگران برتری وجود ندارد چراکه امام (ع) فرمود: (عجبت لابن ادم،اوله نطفه واخره جیفه وهو قایم بینهما وعا للغایط فهم یتکبر: نهج‌البلاغه/حکمت /۳۹))واگربرتری ازنظر روح است بزرگی (روح) به بزرگواری است، و بزرگواری به داشتن صفات حمیده از جمله تواضع و فروتنی است نه داشتن صفات ناپسندی چون خود خواهی و خودبینی که ابلیس را (ملعون و مرجوم) قرارداده است.
 
دومین راهکار برای درمان تکبر و نهادینه کردن (تو اضع) در خویشتن درمان علمی است و آن این که داشته خود را با داشته های دیگران بسنجد می یابد که چیزی برای عرضه کردن ندارد. اگرعلم است با سواد تر از وی وجود دارد آن علمی که وی دارد با یک سکته مغزی به هوا است. و اگر ثروت است ثروت مندتر از وی وجود دارد تازه همین مقدار که او دارد با یک زلزله و توفان از بین می رود و اگرموقعیت و پست است اینهم بالاتر از وی وجود دارد آنهم که دارد با یک تلفن از وی گرفته می شود پس این ها موجب مباهات نیست ارزش آدمی به انسانیت انسان است، وانسانیت انسان هم به تواضع و فروتنی و داشتن صفات حمیده است.

پنجم- (مفاسد و پیامدهاى تکبّر)
تکبّر، آثار و پیامدهای بسیار مخرّبى در روح و جان و اعتقادات و افکار افراد و نیز در سطح جوامع انسانى دارد، که به چند قسمت از آن در ذیل اشاره می‌شود:
۱. آلودگى به شرک و کفر: آیا کفر ابلیس و انحراف او از مسیر توحید و حتّى اعتراض او بر حکمت پروردگار سرچشمه‌اى جز کبر داشت؟ آیا فراعنه و نمرودها و همچنین بسیارى از اقوام سرکش که از پذیرش دعوت انبیاى‏ الهى سر باز زدند دلیلى جز تکبّر داشتند؟ تکبّر به انسان اجازه نمی‌دهد که در برابر حق تسلیم گردد، چرا که کبر حجاب سنگینى در برابر چشم انسان می‌افکند و او را از دیدن چهره زیباى حقّ محروم می‌کند، چنان‌که امام صادق(ع) فرمود: «کمترین درجه کفر و الحاد، تکبّر است».((کافی، ج۲، ص۳۰۹) 
۲. محروم شدن از علم و دانش: انسان وقتى به حقیقت علم و دانش می‌رسد که آن‌را در هر جا و نزد هرکس بیاموزد و همچون گوهر گمشده‌اى برباید، حال آن‌که اشخاص متکبّر به آسانى حاضر نمی‌شوند بهترین علوم و دانش‌ها و برترین و والاترین حکمت‌ها را از افراد هم‌ردیف و یا زیردست خود بپذیرند. امام کاظم(ع) فرمود: «زراعت، در زمین‌هاى نرم و هموار می‌روید و روى سنگ‌هاى سخت هرگز رویش ندارد، همین گونه دانش و حکمت در قلب انسان متواضع رویش دارد، و قلب متکبّر جبّار هرگز آباد نمی‌گردد؛ زیرا خداوند تواضع را وسیله عقل و تکبّر را از ابزار جهل قرار داده است!».((تحف العقول، ص۳۹۶)) 
۳. سرچشمه بسیارى از گناهان:‏ گاه در حالات افراد حسود، حریص، بدزبان و آلوده به انواع گناهان دقّت می‌کنیم می‌بینیم سرچشمه همه این رذایل را در وجود آنها تکبّر تشکیل می‌دهد. آنها هیچ‌گاه مایل نیستند کسى را برتر از خود ببینند به همین دلیل هرگاه نعمت و موفّقیّتى نصیب دیگران شود، به آنها حسد می‌ورزند. آنها براى تحکیم پایه‌هاى برتری‌جویى خود حریص در جمع‌آورى مالند. و براى اظهار برترى بر دیگران به خود اجازه می‌دهند که سایرین را تحقیر کنند و با هتک و توهین، زبان خود را آلوده سازند و به این وسیله آتش درونى خود را فرو نشانند.(اخلاق درقرآن، ج۲، ص۸۵)امام على(ع) می‌فرماید: «حرص، تکبّر و حسد سبب می‌شود که انسان در انواع گناهان فرو رود».((نهج البلاغه، حکمت، ۳۷۱)
۴. مایه تنفّر و پراکندگى مردم: از بلاهاى مهمّى که بر سر متکبّران وارد می‌شود انزواى اجتماعى و پراکندگى مردم از اطراف آنها است، چراکه شَرَف هیچ انسانى اجازه نمی‌دهد تسلیم برتری‌جویی‌هاى افراد متکبّر شود، به همین دلیل نزدیک‌ترین دوستان و بستگان از آنها فاصله می‌گیرند و اگر به حکم الزام‌هاى اجتماعى مجبور باشند با آنان زندگى کنند، ولی در دل از آنان متنفّرند! امام علی(ع) می‌فرماید: «براى متکبّر، دوستى باقى نمی‌ماند!».(غررالحکم، ص۵۵۷) 

به دلیل همین پی آمد های بسیار مضر و خطرناک است که امام سجاد علیه السلام از پیشگاه ذات ربوبی می خواهد که وی را ازابتلاء به این خصلت نا پسند گرفتار نکند ازهمین می فرماید:(وَ لَا تَبْتَلِيَنِّي بِالْكِبْرِ: ؛ و مرا به سرکشی و گردن‌کشی، گرفتار مساز؛)

******

ششم- طلب نجات ازعجب: (وَ عَبِّدْنِي لَكَ وَ لَا تُفْسِدْ عِبَادَتِي بِالْعُجْبِ: و عبادتم را به خودپسندی تباه مکن)

شرح و تفسیر این خواسته هشتم اخلاقی امام سجاد علیه السلام (نجات از عجب) مبتنی بر بیان چند نکته است؛

نکته اول: عُجب" در لغت به انتها و مؤخر هر چیز گفته می‌شود، به همین دلیل عرب ، به دم حیوان "عجب" نیز می‌گویند:(تاج العروی، ج‌۲،ص۲۰۶.) ولی در اصطلاح مفسرین عجب عبارت است از حالتی که از مشاهده‌ی چیزی که خارج از جریان طبیعی آن، درخود فرد یا صفات و رفتار او واقع شده باشد.(التحقیق فی کلمات القرآن، ج۸،ص۳۴) بنابراین می توان گفت:منیت، خودبینی و عجب نشانه جهل انسان است، انسان جاهل خودبین در عین این که خود را عالم می داند، دارای ابعاد گسترده ای از جهل است، با این حال وقتی به اعمال خوب خود نگاه می کند و آنها را با اعمال انسان های دیگر و افراد مبتلا به گناه و ... مقایسه می کند، از خود راضی شده و زبان به مذمت دیگران می گشاید. حال آن که این عجب وی در وقاحت و زشتی کمتر از گناهان مردم نیست.

نکته دوم؛ خصلت زشت وناپسند جاهلانه عُجب ازمنظر علماء اخلاق سه مرتبه است: 

مرتبه اول این که فرد اعمال بد خود را به غلط خوب دیده و به آن می بالد و اعمال دیگران را بنابر تصور خود، زشت می بیند، حال آن که اگر معرفت داشته باشد، به زشتی اعمال خود پی خواهد برد. این درجه از عجب که بسیار هم شایع است، بدترین درجه عجب و نهایت جهل و شقاوت است.

مرتبه دوم؛ این که فرد به اعمال خوب خود نگاه کرده و خود را از بابت آنها ستایش می کند و دیگران را تحقیر یا مذمت می کند. چنین شخصی غافل از این است که صرفاً شرایط و توفیق و امتحان الاهی باعث شده است که وی به برخی از صفات پسندیده مزین شود و هر آن ممکن است این صفات از او سلب شده و در بدترین حالت ها رها شود. نمونه های بسیاری از این واقعه را می توان در زندگی افراد خودبین مشاهده کرد.

 مرتبه سوم. مرحله سوم که مربوط به سالکان است، این است که فرد صفات بدی نداشته و صفات خوب خود را هم همگی از خدا می داند، اما از هستی خود نگذشته و برای خود ذات و وجود مستقلی قائل است، حال آن که نمی داند که کل هستی او عدمی است که آینه وجود گشته و همه صفات او از خدا است و ذات او هم در حد خود هیچ و فانی، بلکه کمتر از هیچ است.

بنابراین می بینیم که انسانِ اهل معرفت به قدری از عظمت خدا و خلقت خدا و نیستی خود و ناچیز بودن خود آگاه است که هرگز بهانه و انگیزه ای برای خودبینی نمی یابد؛ چرا که انسان گناهکار بدیهی است که نباید تصور خودبینی را هم به خود راه دهد و انسان به ظاهر بی گناه هم باید بداند که در صورت خودبینی همین صفت او بزرگ ترین گناه است، بلکه به قدری این صفت نکوهیده است که گاه خداوند ابتلا به گناه را برای مؤمن سزاوارتر می داند تا شاید از این خصلت دست بردارد.

 در مصباح الشریعه از قول امام صادق (ع) در مورد صفت عجب چنین می خوانیم:
 ((الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ مِمَّنْ یُعْجَبُ بِعَمَلِهِ وَلَا یَدْرِی بِمَا یُخْتَمُ لَهُ فَمَنْ أُعْجِبَ بِنَفْسِهِ وَفِعْلِهِ فَقَدْ ضَلَّ عَنْ مَنْهَجِ الرُّشْدِ وَادَّعَی مَا لَیْسَ لَهُ وَالْمُدَّعِی مِنْ غَیْرِ حَقٍّ کَاذِبٌ وَإِنْ خَفِیَ دَعْوَاهُ وَطَالَ دَهْرُهُ وَإِنَّ أَوَّلَ مَا یُفْعَلُ بِالْمُعْجَبِ نَزْعُ مَا أُعْجِبَ بِهِ لِیَعْلَمَ أَنَّهُ عَاجِزٌ حَقِیرٌ وَیَشْهَدَ عَلَی نَفْسِهِ لِیَکُونَ الْحُجَّةُ عَلَیْهِ أَوْکَدَ کَمَا فُعِلَ بِإِبْلِیسَ وَالْعُجْبُ نَبَاتٌ حَبُّهَا الْکُفْرُ وَأَرْضُهَا النِّفَاقُ وَمَاؤُهَا الْبَغْیُ وَأَغْصَانُهَا الْجَهْلُ وَوَرَقُهَا الضَّلَالَةُ وَثَمَرُهَا اللَّعْنَةُ وَالْخُلُودُ فِی النَّارِ فَمَنِ اخْتَارَ الْعُجْبَ فَقَدْ بَذَرَ الْکُفْرَ وَزَرَعَ النِّفَاقَ وَلَا بُدَّ لَهُ مِنْ أَنْ یُثْمِر»، ((مصباح الشریعة، ص ۸۱)) 
شگفتا و شگفتا از کسی که دچار عجب می شود حال آنکه نمی داند عاقبتش چگونه خواهد بود. کسی که دچار خود پسندی شود از راه درست منحرف شده و ادعای چیزی را کرده است که از آن او نیست و هرکس ادعایی در مورد چیزی داشته باشد که حق او نیست دروغگو و شیاد است هرچند این دروغش مخفی بماند یا مدت زمان درازی از آن بگذرد. اولین کاری که با فرد خودبین می شود این است که آنچه باعث خود پسندی او شده بود از او گرفته می شود تا بداند که عاجز و حقیر است و خود بر این عجر خود شهادت دهد تا حجت بر او به طور کامل تری اقامه شود همچنان که با شیطان چنین معامله ای شد. عجب گیاهی است که دانه آن کفر است و زمین آن نفاق و آب آن سرکشی و شاخه های آن جهل و برگ های آن گمراهی و میوه آن لعنت و دوزخ ابدی است. هرکس عجب را اختیار کرد بذر کفر را افشانده و کشتزار نفاق را کاشته ، پس به ناچار باید منتظر ثمره آن باشد".
نکته سوم؛ برای علاج عجب و خودبینی راهکارهای مختلف و متعدد درکتب اخلاقی ارائه شده به برخی ازاین راهکار ها اشاره می کنیم:

الف: به فقر وجودى خود نسبت به خداوند سبحان توجه کامل داشته باشیم و یک لحظه از آن غفلت نورزیم؛ یعنى، به یک خودشناسى و خداشناسى دقیق و صحیح باید برسییم که شما چه هستید و چه مى توانید باشید و اگر لطف و فیض الهى نباشد چه خواهیم شد و آیا اصلاًوجود داشتبم و مى توانیم موجود باشیم؟ اگر نازى کند یک دم فرو ریزند قالب ها

ب - جایگاه خود را در مجموعه نظام هستى بیابیم که ذره اى هستیم در بیکرانه عالم وجود که گویا بود و نبود ما یکى است. همانند قطره اى در برابر اقیانوس انسان ها و یک ذره اى در مجموعه عالم هستى. در این مورد بسیار فکر کنیم و چندین سطر در این مورد بنویسیم (به مدت ۵ روز) و روزى چند بار آن را با صداى بلند بخوانیم.
مثلا امام علی(علیه السلام) در این زمینه می فرمایند: «تعجب می کنم از اشخاص مغرور که دیروز نطفه ای بودند و فردا لاشه ای بیش نخواهند بود» (نهج البلاغه، حکمت ۲۱).
و امام باقر(علیه السلام) می فرمایند: «راه غرور و خودبرتر بینی را به وسیله معرفت نفس مسدود کن» (تحف العقول، ص ۲۸۵). ج ) به ضعف و نقص خود در دستگاه بدن و ناتوانى در انجام کارهایى که مى خواهید انجام دهید ولى نمى توانید بیاندیشید و به یقین بدانید که تمام این امور حکایت از تدبیر مدبرى مافوق همه تدابیر بشرى دارد و او تصمیم گیرنده نهایى است.محصول این اندیشه خود را نیز دریک صفحه گزارش کرده و روزى دو بار آن را با تمرکز حواس و دقت بخوانیم.

ج: به پیامدهاى ناگوار حب ذات افراطى بیاندیشیدم و سرنوشت زشت این گونه افراد را مطالعه کنیم و مد نظر داشته باشیم و کافى است برخى از این پیامدها را نوشته و در کیفیت گرفتار شدن افراد به آنها تفکر کنیم.مثلا توجه به عاقبت کسانی که خود برتر بین و گردن کش بودند، مثل فرعون مصر که خود را خدا می خواند و شاه ایران که خویشتن را شکست ناپذیر دانستند و ژاندارم منطقه تصور می کرد چگونه ذلیل گشت؟! روزی عارفی به هارون الرشید که می خواست آب بخورد گفت: اگر آب پیدا نشود ارزش این آب چقدر است؟گفت به اندازه نصف پادشاهی ام!! آنگاه پرسید اگر این آب بیرون نیاید، کسی که تو را معالجه کند چه مبلغی حاضری بپردازی؟ گفت: تمام پادشاهی ام!! عارف گفت: ریاست و پادشاهی که به بهاء آب خوردن و بیرون آمدن آن نمی ارزشد مغرور نباشیم.

((نتیجه و جمع بندی))
از انجایی که عجب آفت نیکوکاران است، آفتی که نزدیک است خوبان و کسانی که حتی به درجه صدیقین رسیده اند، از مقام خود ساقط نماید و از گناه کاران نیز نازلترشان سازد، امام سجاد (ع) دراین فرازسوم دعای (مکارم الاخلاق ) از خداوند چنین می طلبد:( وَ عَبِّدْنِي لَكَ وَ لَا تُفْسِدْ عِبَادَتِي بِالْعُجْبِ: و عبادتم را به خودپسندی تباه مکن))

******

هفتم- طلب خدمت بی منت: (( وَ أَجْرِ لِلنَّاسِ عَلَى يَدِيَ الْخَيْرَ وَ لَا تَمْحَقْهُ بِالْمَنِّ:و خیر و نیکی را به دست من برای تمام مردم جاری ساز و آن را با آلوده شدن به منّت نابود مکن))
شرح و تفسیر خواسته ششم در این فراز سوم ((خدمت بی منت)) درصورتی امکان پذیر است که چند نکته مهم که دخالت مستقیم در فهم درست این خواسته دارد به درستی توضیح داده شود:

نکته اول، این است در فرهنگ قرانی ((مواسات)) و دستگیری ازنیازمندان حلقه وصلی بین (وجه اللهی باوجه الخلقی) و (وجه الخلقی با وجه اللهی) است به این معنا اسلام می خواهد جامعه ومردمی را تربیت کند که ازدرون وباطن امور عبادی چون نماز، حج و روزه نگاه به مستمندان به عنوان عیال اللَّهِ داشته باشند وا ز وجه اللهی به وجه الخلقی برسند، در همان حال دستگیری از مستمندان نیز جنبه انسانی نگیرد بلکه این وجه الخلقی نیز جنبه وجه اللهی گرفته، رضا و خشنود خواهد موج بزند.
ازهمین روست قرآن کریم از یک طرف ((مواسات وانفاق)) را که جنبه وجه الخلقی دارد در کنار نماز و شب زنده داری که جنبه وجه الخلقی دارد می گزارد و می خواهد از درون وجه اللهی مؤمنان به ((مواسات)) برسند و می فرماید: ((تَتَجافى‌ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (۱۶/سجده)(مؤمنان، به هنگام شب،) پهلوها يشان از بسترها دور مى‌ماند (و) پروردگارشان را از روى بيم و اميد مى‌خوانند، و از آنچه به آنان روزى داده‌ايم انفاق مى‌كنند.) ونیز می فرماید: ((إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللَّهِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً يَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ (۲۹/فاطر)همانا كسانى كه كتاب خدا را تلاوت مى‌كنند و نماز بر پا مى‌دارند و از آن چه ما روزيشان كرده‌ايم، پنهان و آشكار انفاق مى‌كنند، به تجارتى دل بسته‌اند كه هرگز زوال نمى‌پذيرد.))
 
از همین رو صادق علیه السلام در پاسخ هشام حکمت روزه داری را این چنین بیان می فرمایند:
«ِنَّمَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الصِّيَامَ ، لِيَسْتَوِيَ بِهِ الْغَنِيُّ وَ الْفَقِيرُ وَ ذَلِكَ أَنَّ الْغَنِيَّ لَمْ يَكُنْ لِيَجِدَ مَسَّ الْجُوعِ ، فَيَرْحَمَ الْفَقِيرَ . لِأَنَّ الْغَنِيَّ كُلَّمَا أَرَادَ شَيْئاً قَدَرَ عَلَيْهِ فَأَرَادَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُسَوِّيَ بَيْنَ خَلْقِهِ ، وَ أَنْ يُذِيقَ الْغَنِيَّ مَسَّ الْجُوعِ وَ الْأَلَمِ ، لِيَرِقَّ عَلَى الضَّعِيفِ فیرحم الجائع:( من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۷۳) براستي خداوند روزه را واجب كرده تا به وسيلة آن بين اغنيا و فقرا مساوات و برابري وجود آيد، و اين براي آن است كه ثروتمنداني كه هرگز درد گرسنگي را احساس نكرده‌اند، به فقرا ترحم نمايند. زيرا اغنيا هر گاه (خوردن و آشاميدني را) اراده نمودند (و هوس هر نوع مأكولات و مشروبات كردند) برايشان ميسر است، پس خداوند تبارك و تعالي (روزه را واجب نمود) كه بين بندگانش از فقير و غني، برابري به وجود آورد، و اين كه سرمايه داران مسلمان درد گرسنگي رالمس نمايند، تا بر ضعفاء رقّت آورند، و بر گرسنگان عالم ترحم نمايند»

از طرف دوم، (مرضاه الله) و (وجه الله) را که جنبه وجه اللهی دارد کنار مواسات و انفاق قرار داده و می گوید مومنان از باطن همین امر وجه الخلقی به (مرضات الله) و (وجه الله) می رسند ازهمین روست که می فرماید: (( وَ مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَها ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ(۲۶۵/بقره) و مَثل كسانى كه اموال خود را در طلب رضاى خداوند واستوارى روح خود انفاق مى‌كنند، همچون مَثل باغى است كه در نقطه‌اى بلند باشد (واز هواى آزاد بحدّ كافى بهره بگيرد) وباران‌هاى درشت به آن برسد وميوه‌ى خود را دو چندان بدهد.)) وهمچنین درایه(۲۷۲) سوره (بقره) می فرماید:(( وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَلِأَنْفُسِكُمْ وَ ما تُنْفِقُونَ إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ : و آنچه را از خوبى‌ها انفاق كنيد، به نفع خودتان است. و جز براى كسب رضاى خدا انفاق نكنيد و (پاداش) آنچه از خوبى‌ها انفاق كنيد، به طور كامل به شما داده خواهد شد.

 با تامل در چینش آیات که انفاق وامور عبادی کنار هم قرار گرفته اند می یابیم مواسات حلقه وصل بین (وجه اللهی با وجه الخلقی) است، وحق تعالی با تشریع روزه ماه رمضان می خواهد دراین کارگاه ریاضت، انسان هایی بااین مدل تربیت شوند که ازانفاق که جنبه وجه الخلقی دارد پلی به وجه اللهی ومرضات الله بزنند.
نکته‌ دوم بر این که مواسات اسلامی حلقه وصلی بین(وجه اللهی) و (وجه الخلقی) است ملاکات و مشخصاتی دارد اگر این مشخصات درمواسات وجود داشته باشد ومواسات کننده این مشخصات را درانفاقش لحاظ کرده باشد می تواند به مرضات الله برسد؛
نخستین ملاک مواسات و انفاق اسلامی آنست دستگیری ازمستنمدان بایست با حفظ کرامت‌ وشخصیت وابروی فقراوومحرومین باشد و نبایست این انفاق و دستگیری از مستنمدان به گونه ای باشد که به قیمت از دست رفتن شخصیت و ابروی آنان تمام شود و این هدف در صورتی حاصل می شود انفاق کننده محرومین را طلب کار و خود را بدهکار ببیند و هیچ منتی به آنان نداشته باشد و باور کند با دستگیری از آنان از خود دستگیری می کند و ان دستی که ازآنان به سمت او دراز می شود دست خدای متعال است.
ازهمین رو قرآن کریم درایه (۲۶۴) سوره( بقره) شرط در مواسات و انفاق را خالی بودن از ((منت وآزار)) به مستمندان می داند ومی فرماید: (( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى‌ كَالَّذِي يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ:اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! بخشش‌هاى خود را با منّت وآزار باطل نسازيد، همانند كسى كه مال خود را براى خودنمايى به مردم، انفاق مى‌كند)) وهمچنین درایه (۲۶۲) سوره(بقره) می فرماید: الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذىً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ‌:كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‌كنند و سپس به دنبال آنچه انفاق كرده‌اند، منّت نمى‌گذارند و آزارى نمى‌رسانند، پاداش آنها برايشان نزد پروردگارشان (محفوظ) است و نه ترسى دارند و نه غمگين مى‌شوند.)) 

دومین ملاک در مواسات و انفاق ((مکتوم و پنهانی)) بودن است، به این معنا هر چند انفاق شب و روز زمان و مکان ندارد ولی از آنجایی که هدف و غرض و حکمت از مواسات و دستگیری از نیازمندان حفظ آبرو شخصيت آنان و نیز پرهیز ازهرگونه ریا کاری برای انفاق کننده است انفاقی می تواند از وجه الخلقی انفاق کننده را به وجه اللهی برساند که درنهایت پنهانی انجام بگیرد که بهترین موقعیت آن در شب خواهد بود.
ازهمین رو ابتدا در سوره بقره آیه (۲۷۴) می فرماید:((الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ‌:كسانى كه اموال خود را در شب وروز، پنهان وآشكارا انفاق مى‌كنند، اجر وپاداش آنان نزد پروردگارشان است و نه ترسى براى آنهاست و نه غمگين مى‌شوند)) ولی درایه (۲۷۱) سوره (بقره) توصیه وسفارش برپنهانی انجام دادن انفاق می کند ومی فرماید:(( إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ يُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئاتِكُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ:اگر صدقات را آشكارا بدهيد، پس آن كار خوبى است، ولى اگر آنها را مخفى ساخته وبه نيازمندان بدهيد، پس اين براى شما بهتر است وقسمتى از گناهان شما را مى‌زدايد و خداوند به آنچه انجام مى‌دهيد آگاه است.))

سومین ملاک در مواسات وانفاق اسلامی ((طیب بودن)) جنس انفاق است به این معنا انفاق و مواسات ارزش دارد و به انفاق کننده ارزش و بها می دهد و مواساتش جان می دهد و ملکوتی می شود جنس انفاق از چیزی باشد که انفاق کننده برای خودش می پسندد نه آن چیزی که از ارزش افتاده وبی مقدار و بنجل شده است.
ازهمین رو درایه (۲۷۶)سوره (بقره) آمده است:(( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِيهِ إِلَّا أَنْ تُغْمِضُوا فِيهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ:اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! از پاكيزه‌ترين چيزهايى كه بدست آورده‌ايد و از آنچه ما براى شما از زمين رويانيده‌ايم، انفاق كنيد وبراى انفاق به سراغ قسمت‌هاى ناپاك (وپست) نرويد، در حالى كه خود شما هم حاضر نيستيد آنها را بپذيريد مگر از روى اغماض (وناچارى) و بدانيد خداوند بى‌نياز وستوده است.))
 
چهارمین ملاک در مواسات وانفاق اسلامی ((کوچک دیدن)) و فراموش کردن مواسات و انفاق است به این معنا در صورتی انفاق و مواسات که جنبه وجه الخلقی دارد باطن وماهیت وجه اللهی پیدامی کند و پیش از آنکه از نیازمندان دستگیری کند از انفاق کننده دستگیری می کند و او را به عالم قدس وصل می نماید که انفاق کننده عملش را کوچک ببیند نه بزرگ، و حقیقتا فراموش کند که کار مهمی انجام داده است.
ازهمین رو در ایه(۶) سوره(مدثر) آمده است:((وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ)): و (در عطا) منّت مگذار. و (كارت را) بزرگ مشمار)

******

هشتم- طلب مکارم اخلاق: (وَ هَبْ لِي مَعَالِيَ الْأَخْلَاقِ: و اخلاق شریفه و بلند مرتبه به من ببخش)
شرح و تفسیر خواسته و طلب هفتم ((مکارم الاخلاق)) مبتنی بربیان چند نکته کلیدی است که فهم این طلب امام سجاد علیه السلام را آسان می نماید:

نکته اول؛ ((مکارم الاخلاق)) آنچنان جایگاه رفیع و بلندی دارد که امام على (عليه السلام) مى‌فرمايد: ((عَلَيْكُمْ بِمَكارِمِ الْاخْلاقِ فَانَّها رِفْعَةٌ، وَايّاكُمْ وَالْاخْلاقَ الدَّنِيَّةَ فَانَّها تَضَعُ الشَّريفَ وَتَهْدِمُ الْمَجْدَ. «بحار، ج۷۵، ص۵۳) »بر شما باد به مكارم اخلاق كه رفعت و سربلندى است، و حذر كنيد از خلقيّات پست كه شريف را سرشكسته و مجد و بزرگوارى را منهدم مى‌نمايد.

و نيز آن حضرت مى‌فرمايد: ((اذا رَغِبْتَ فِى الْمَكارِمِ فَاجْتَنِبِ الْمَحارِمَ. «. غرزالحکم، ص۳۱۷ »چون رغبت در مكارم نمودى از محرمات الهى بپرهيز)).
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) آن را به عنوان فلسفه بعثت دانسته و در روايتى مى‌فرمايد: ((عَلَيْكُمْ بِمَكارِمِ الْاخْلاقِ، فَانَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ بَعَثَنِى بِهَا، وَ انَّ مِنْ مَكارِمِ الْأخْلاقِ انْ يَعْفُوَ الرَّجُلُ عَمَّنْ ظَلَمَهُ، وَ يُعْطِىَ مَنْ حَرَمَهُ، وَ يَصِلَ مَنْ قَطَعَهُ، وَ انْ يَعُودَ مَنْ لايَعُودُهُ. «بحار، ج۶۶، ص۳۷۵»:بر شما باد به مكارم اخلاق كه من مبعوث به آن شده‌ام، از جمله مكارم اخلاق اين است كه از كسى كه به تو بدى كرده درگذرى، و به كسى كه تو را منع كرده ببخشى، و با آن كه با تو قطع كرده رابطه برقرار كنى، و به ديدن كسى كه به ديدنت نيامده بروى))

نکته دوم، همانگونه که در آغاز شرح و تفسیر دعای بیستم آمده است اصول و ارزش های اخلاقی ازمنظر عارفان به (محاسن) و (مکارم اخلاقی) تقسیم می شود، و تفاوت این دو دسته از ارزش های اخلاقی در این است، ((محاسن اخلاقی)) آن صفات حمیده و پسندیده ایست اگر انسان متصف به آن باشد نشانه برخورداری از حسن اخلاق و اگر فاقد آن باشد نشانه از سوء و بدی اخلاق است، و در مقابل ((مکارم اخلاق)) آن صفات حمیده است اگر شخص متصف به این صفت باشد نشانه بر بزرگواری، بزرگی و تعالی روح شخص است، و حکایت از این دارد که صاحب مکارم اخلاق نفس کشی کرده است تا به این مرتبه از اخلاق برسد، بهترین تمثیلی که بتوان با تامل در آن تفاوت (محاسن اخلاق) را با (مکارم اخلاق) بازشناخت تمثیلی است که علامه محمد تقی جعفری اینگونه توضیح می دهند: کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می‌برد. کفاش با نگاهی می‌گوید این کفش سه کوک می‌خواهد و هر کوک مثلاً ده تومان و خرج کفش می‌شود سی تومان. مشتری هم قبول می‌کند.پول را می‌دهد و می‌رود تا ساعتی دیگر برگردد و سوار کفش تعمیر شده بشود. کفاش دست ‌به‌ کار می‌شود. کوک اول، کوک دوم و در نهایت، کوک سوم و تمام …، اما با یک نگاه عمیق در می‌یابد اگرچه کار تمام است، ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می‌شود و کفش، کفش‌تر خواهدشد. از یک‌سو، قرار مالی را گذاشته و نمی‌شود طلبِ اضافه کند و از سوی دیگر، دودل است که کوک چهارم را بزند یا نزند. او میان نفع و اخلاق، میان دل و قاعده‌ی توافق، مانده است. یک دوراهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست. اگر کوک چهارم را نزند، هیچ خلافی نکرده اما اگر بزند، به رسالت هزار پیامبر تعظیم کرده. اگر کوک چهارم را نزند، روی خط توافق و قانون راه رفته اما اگر بزند، صدای لبیک او، آسمان اخلاق را پر خواهد کرد.))
در این تمثیل کفش دوز از اینکه سه کوک را بر اساس قرار داد انجام داد از کارش کم نگذاشت و کم کاری نکرد، کاری اخلاقی کرد از محاسن اخلاقی برخوردار بود، ولی کوک چهارم به کفش زد و ماندگارش کرد و به ندای دل پاسخ داد و در محاسبات مادی نماند نشان از تعالی و بزگواری روحی داشت که همان مکارم اخلاق است))

و از آن جایی که متصف شدن به مکارم اخلاق نشانه بزرگی وبزرگواری روح و نشانه از آنان کامل است امام سجاد علیه السلام در این فراز سوم یکی از خواسته هایش را ((مکار م الاخلاق)) قرار داده واین چنین تقاضا می کند: (وَ هَبْ لِي مَعَالِيَ الْأَخْلَاقِ.: و اخلاق شریفه و بلند مرتبه به من ببخش)

******

نهم -طلب نجات ازفخر فروشی: (وَ اعْصِمْنِي مِنَ الْفَخْرِ: از فخرفروشی نگاهم دار)

تفسیر و شرح خواسته و طلب نهم در این فراز سوم ( نجات ازفخرفروشی) مبتنی برچند نکته مهم است؛

نکته اول؛ واژه‌ی «فخر» به معنای خودستایی به صفات، خودبزرگ‌‌بینی، مباهات کردن به اموری؛ مانند اصل و نسب،‏ و ادعای عظمت، بزرگی و شرافت در امور ذاتی یا خارج از ذات است.(لسان العرب، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج ۹)
 
نکته دوم؛ در اینکه چرا ما انسان ها گرفتار عجب و خودشیفتگی می شویم علل و عوامل مختلفی دست به دست هم می‌دهند و زمینه را برای فخرفروشی فراهم می‌ شود واین بیمار ی در وجودمان راه پیدامی کند قرآن درایات متعددی این زمینه‌ها را برای هوشیاری ما یکی یکی باز شمرده است به برخی از عوامل اشاره میشود؛

الف) بهره‌ مندى از نعمت: وقتی بعد از شدت و رنجی که به ما می رسد، نعمت هایی از سوی خدا به ما عنایت می شود، به خودمان می اندیشیم که مشکلات از ما برطرف شد و دیگر باز نخواهد گشت و غرق شادی و غفلت و فخرفروشی می ‏شویم: «وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ.(هود: ۱۰) 

ب) ثروت زیاد: وقتی مالی جمع می کنیم و به ثروتی می رسیم، با خود می اندیشیم چه کسی دیگر می تواند این ثروت را از چنگ مان به در آورد؟ ...و این گونه است که فخرفروشی می کنیم ... «وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَرًا * وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَدًا.(کهف: ۳۴ و ۳۵).

آن وقت مَثَل مان می شود، مَثَل قارون که با مال و ثروتی که داشت به مردم فخر می فروخت: «إِنَّ قارُونَ کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی فَبَغی عَلَیْهِمْ وَ آتَیْناهُ مِنَ الْکُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحینَ * وَ ابْتَغِ فیما آتاکَ اللّهُ الدّارَ اْلآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَیْکَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی اْلأَرْضِ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ * قالَ إِنَّما أُوتیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدی أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعًا وَ لا یُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ * فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فی زینَتِهِ قالَ الَّذینَ یُریدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِیی قارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظیمٍ(قصص: ۷۹-۷۶).

ج) خودپسندی: عجب و خودپسندی که بر وجودمان غلبه می کند، متکبرانه بر زمین خدا قدم می گذاریم و همگان را از دریچه غرور و فخرفروشی می نگریم: «وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنّاسِ وَ لا تَمْشِ فِی اْلأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ».

د) قدرت فراوان: وقتی دارای قدرت زیادی می شویم، فکر می کنیم توانایی انجام هر کاری را داریم و برای همین هم به دیگران فخرفروشی می کنیم؛ اما غافل می شویم از اینکه هر چقدر هم که قدرتمند باشیم در مقابل قدرت خداوند هیچیم: «فَأَمّا عادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِی اْلأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ قالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّا قُوَّةً أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّهَ الَّذی خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ کانُوا بِآیاتِنا یَجْحَدُونَ:( فصلت: ۱۵).

نکته سوم؛ فخرفروشی آثار مخربی دارد که در قرآن به برخی از آنها اشاره شده است:

۱- اعراض از یاد خدا و آخرت: تفاخر باعث می‌شود که انسان از یاد خدا و آخرت محروم شود: «ألهاکمُ التَّکاثُر، حَتّى‏ زُرتُمُ المَقابِر»؛(تکاثر/۱-۲) افزون طلبى (و تفاخر) شما را به خود مشغول داشته (و از خدا غافل نموده) است. تا آن‌جا که به دیدار قبرها رفتید (و قبور مردگان خود را برشمردید و به آن افتخار کردید).

۲- بخل‏ورزى: تفاخر باعث می‌شود که انسان از کمک به دیگران محروم شود: «... انَّ اللَّه لا یحِبُّ من کانَ مُختالًا فخورا، الَّذین یبخلون ...»؛(نساء/۳۶)خداوند، کسى را که متکبر و فخرفروش است، (و از اداى حقوق دیگران سرباز می‌زند،) دوست نمى‏دارد. آنها کسانى هستند که بخل می‌‏ورزند.

۳- تکبّر: تفاخر باعث می‌شود که انسان خود را از دیگران برتر بداند و به آنها تکبر ورزد: «و لا تُصَعّر خَدَّک لِلنّاسِ ... انَّ اللَّهَ لا یحِبُّ کلَّ مُختالٍ فَخور»؛(لقمان/۱۸) (پسرم!) با بی‌‏اعتنایى از مردم روى مگردان، و مغرورانه بر زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبّر مغرورى را دوست ندارد.

۴- نادیده گرفتن فضل خدا و نعمت‌های او: تفاخر باعث می‌شود که انسان فضل الهی را بر خود کتمان کند: «...إِنَ‏ اللَّهَ‏ لا یحِبُ‏ مَنْ‏ کانَ‏ مُخْتالاً فَخُوراً، الَّذین ... وَ یکتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ‏ مِنْ‏ فَضْلِهِ‏...»؛(نساء/۳۶-۳۷) زیرا خداوند، کسى را که متکبر و فخرفروش است، (و از اداى حقوق دیگران سرباز می‌زند،) دوست نمی‌‏دارد. ... و آنچه را که خداوند از فضل (و رحمت) خود به آنها داده، کتمان می‌‏نمایند.

۵- محرومیت از محبّت خدا: تفاخر باعث می‌شود که انسان از محبت خدا به خود محروم بماند: «... انَّ اللَّهَ لا یحِبُّ مَن کانَ مُختالًا فَخورا».(نساء/۳۶) «... انَّ اللَّهَ لا یحِبُّ کلَّ مُختالٍ فَخور»(لقمان/۱۸)

۶- خودداری از پذیرش حقیقت: فخرفروشی باعث می‌شود که انسان از پذیرش حقیقت و پیروی از انبیای الهی خودداری کند: «... انّا بِما ارسِلتُم بِهِ کافِرون‏. و قالوا نَحنُ اکثَرُ اموالًا و اولادًا ....».(سباء/۳-،۳۵)

۷- ایجاد زمینه‌های هلاکت و نابودى: تفاخر باعث می‌شود که انسان زمینه نابودی خود را فراهم نماید: «فَخَرَجَ عَلى‏ قَومِهِ فى زینَتِهِ ...». «فَخَسَفنا بِهِ وبِدارِهِ الارضَ ....»(قصص/۷۶-۸۱)

باتوجه به آثار مخربی که ((فخر فروشی)) به دنبال دارد، امام سجاد علیه السلام از ذات باریتعالی می خواهد که بنده وعبدش را ازاین بیماری بس خطرناک حفظ نماید ازهمین رو می فرماید:((وَ اعْصِمْنِي مِنَ الْفَخْرِ: از فخرفروشی نگاهم دار))

نظرات

مطالب مفید وسودمندی بود.خداوند همگان را مشمول این دعای امام سجاد (ع)قرار دهد.ازشماهم تشکر می کنم
ارتباط در ایتا