يكشنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۰ /۲۹ ربيع الثاني ۱۴۴۳

مسیر

۲۶ صفر
وبالجمله دو روز پس از حرکت اسامه، چاشتگاه دوشنبه بود که پیغمبر دار فانی را وداع گفت وشهر مدینه یک پارچه شیون شد ولشکر به مدینه بازگشت.
اسامه

سخن او را پذیرفتند وسعد بیعت ننمود تا دوران خلافت ابوبکر سپری گشت وچون نوبت به عمر رسید سعد از خشونت عمر بترسید واز مدینه به شام رفت ودر حوران شام سکنی گزید وپس از چندی بمرد وسبب مرگش آن بود که شب هنگام تیری به سوی او رها گشت وبه حیاتش خاتمه داد وشایع شد که جنّیان او را کشته اند .
واما علی در آن اوان به تجهیز پیغمبر(ص) مشغول بود چه تا سه روز مردم میآمدند وبر جسد حضرت نماز می گزاردند. پس از دفن پیغمبر علی در مسجد نشسته بود وجمعی هم در حضور او بودند که عمر وارد شد وگفت : «چرا اینجا نشسته اید ونمیروید با ابوبکر بیعت کنید که همه انصار وغیر انصار بیعت نمودند» ؟! افرادی که در مسجد بودند همه رفتند ، علی وجمعی از بنی هاشم که با او بودند برخاسته به سوی خانه شدند ، عمر به اتفاق چند تن به خانه علی رفت وفریاد زد : «که چه نشسته اید چرا نمیروید بیعت کنید»؟! زبیر دست به شمشیر برد.
عمر به همراهان گفت : «این سگ را از من دفع کنید» . سلمه بن سلامه شمشیر از دست زبیر بگرفت وعمر شمشیر را به زمین زد تا شکست ، جماعت بنی هاشم که در آنجا بودند همه بیرون شده رفتند وتک تک با ابوبکر بیعت نمودند، تنها علی ماند ، عمر گفت : «تو نیز بیعت کن . 
علی گفت: به همان دلیل که شما جهت اولویت خویش بر انصار دلیل آوردید که ما خویشان پیغمبریم من بر شما اولایم وشما خود میدانید که من چه در حیات پیغمبر وچه پس از درگذشت او از هر کسی به او نزدیکتر بودم ، ومیدانید که او مرا وصیّ خویش ساخت وهمواره در کارها با من مشورت میکرد و رازدار خاص او من بودم ومن نخستین کس بودم که به او ایمان آوردم وسوابق مرا در جنگ ها وفداکاری ها ونیز آگاهیم را به کتاب وسنت خبر دارید ودانش دینی وبصیرت وپیش بینیم در امور وزبان گویا ودل پر جراتم را میدانید ، شما به کدام امتیاز خویشتن را بر من مقدم می دانید؟ اگر از خدا بیم دارید انصاف دهید وگرنه بدانید که به من ستم کرده حق مسلّم مرا پایمال نمودید». عمر گفت: «آیا بهتر نیست از خویشانت تبعیت کنی ومانند آنها بیعت نمائی» ؟ علی گفت: «این را از خودشان بپرسید» . 
آن دسته از بنی هاشم که بیعت کرده بودند گفتند : «هرگز کار ما ملاک عمل علی با آن سوابق وعلم ودین وحقی که بر اسلام دارد نخواهد بود» . عمر گفت : «به هر حال تو خواه ناخواه باید بیعت کنی» . علی گفت : «ای عمر ! تو اکنون شیری میدوشی که خود در آن سهمی داری ومنتظری روزگاری نوبت به خودت رسد ، بدان که من از تو نترسم وبه تو وقعی ننهم وبیعت نکنم» . ابوبکر چون حالت خشم در علی مشاهده نمود به جبران سخنان عمر از در پوزش در آمد وگفت : «ای اباالحسن! ناراحت مباش . ما تو را اکراه نکنیم آزادی هر آنچه مصلحت دانی همان کن» .
ابوعبیده برخاست وگفت : «ای پسر عم ! ما منکر فضل تو وعلم وتقوای تو ونیز قرابتت به رسول الله نیستم ولی تو جوانی وابوبکر پیری از پیران قوم تو میباشد و او بهتر میتواند این بار گران را به دوش کشد . بعلاوه کار هر چه بود تمام شد واگر عمر تو وفا کند روزی نوبت به تو نیز میرسد واین امر بدون هیچگونه اختلافی به تو واگذار میگردد چه تو بی شک سزاوار خلافتی ، از اینها گذشته این مردم کینه هایی از تو به دل دارند ، بیش از این آتش فتنه میفروز» . 
علی گفت : «ای گروه مهاجر وانصار ! خدا را از یاد مبرید وزعامت وسرپرستی مسلمین را که خاص محمّد وخاندان او میباشد وشما خود به این امر از هر کسی آگاه ترید از خانه پیغمبر برون مبرید در صورتی که شما میدانید احاطه من به کتاب خدا ودانش من به علوم دین وبصیرتم در امر رعیت داری وسرپرستی امور مسلمین از همه بیشتر وبهتر است، شما سوابق نیکوی خود را به این کار جدیدتان تباه مسازید» . در این حال بشیر بن سعد وگروهی از انصار گفتند: «ای ابوالحسن ! اگر این سخن را پیش از آنکه با ابوبکر بیعت کنیم از تو شنیده بودیم بی شک از تو می پذیرفتیم وحتی دو نفر هم در باره تو اختلاف نمی نمودند» .
تا اینجای مطلب را هم ابن قتیبه در الامامه والسیاسه وهم ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه نقل کرده اند .
علی گفت : «ای مردم ! آیا شایسته بود که من جنازه پیغمبر (ص) را غسل نداده ودفن نکرده رها سازم وبر سر جانشینی ومقام ریاست او نزاع کنم ؟! من فکر نمی کردم شما به این کار مبادرت ورزیده ، به خود اجازه دهید با ما اهلبیت پیغمبر در این حق مسلّممان نزاع کنید».
تا اینجا را ابن قتیبه نقل کرده وادامه میدهد که علی از آنجا بیرون شد وشب هنگام فاطمه را بر مرکبی سوار کرد و او را به مجالس انصار برد وفاطمه از آنها مدد میخواست وآنها در جواب می گفتند : «اگر همسر وپسر عمت پیش از اینکه ابوبکر پیشنهاد کند به ما میگفت او را رد نمی کردیم» . وعلی میگفت : «آیا سزاوار بود من جسد پیغمبر را در خانه رها کنم ودفن ناکرده بر سر ریاست نزاع کنم» ؟! وفاطمه میگفت : «ابوالحسن همان که شایسته بوده عمل نموده ولی مردم کاری کردند که خدا از حساب آن نگذرد وباید جواب خدا را بدهند» .
نقل ابن قتیبه تا اینجا به پایان رسید .
پس علی به جمع حاضر در مسجد خطاب نمود وگفت : «مگر شما روز غدیر را فراموش کردید ؟ مگر نه پیغمبر در آن روز حجت بر همه تمام کرد ودگر جای سخنی برای کسی نگذاشت ؟ شما را به خدا سوگند میدهم یکی از شما که این سخن پیغمبر(ص) «من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه ...» را شنیده برخیزد وگواهی دهد». زید بن ارقم گوید : «دوازده نفر از بدریین برخاستند وشهادت دادند ، من نیز به یاد داشتم ولی کتمان نمودم که بر اثر آن چشمم را از دست دادم» .
چون سخن به اینجا رسید سر وصدا بلند شد وغوغا در گرفت وعمر ترسید که طرفداران علی زیاد شوند دستور ختم مجلس داد ومردم را پراکنده ساخت وگفت : «آن خداست که دلها را برمی گرداند و تو ای علی ! از گفتار این مردم طرفی نخواهی بست» .
ابن قتیبه مطلب را چنین دنبال می کند که ابوبکر ، شنید جمعی از کسانی که بیعت نکرده اند در خانه علی گرد آمده اند ، عمر را به سوی آنها فرستاد ، وی از بیرون خانه فریاد زد که بیرون آئید . آنها بیرون نمیشدند، عمر دستور داد هیزم بیاورید وگفت: سوگند به آنکه جان عمر بدست او است اگر بیرون نیائید خانه بر سرتان به آتش کشم . به وی گفتند : ای ابوحفص فاطمه در این خانه است ! گفت : گرچه او نیز باشد. 
پس از این تهدید عمر هر که در خانه بود بیرون شدند وبیعت کردند وعلی گفته بود سوگند یاد کرده ام که از خانه برون نیایم وردا به دوش نیفکنم تا اینکه قرآن را جمع کنم . در این حال فاطمه به درب خانه آمد وگفت : من هیچ گروه بد برخوردتر از شما سراغ ندارم که جنازه پیغمبر (ص) را بی غسل وکفن رها ساخته وبدون اینکه با ما خانواده اش مشورت کنید یا ما را ذی حق بدانید به هوای دل خویش به دنبال پست ومقام باشید ! پس عمر به نزد ابوبکر شد وگفت : آیا این متخلّف را همچنان بیعت ناکرده رها میکنی؟! ابوبکر غلام خود قُنفُذ را گفت برو وبه علی بگو بیاید . قنفذ به نزد علی رفت . علی گفت: چه می خواهی؟ وی گفت: خلیفه پیغمبر (ص) ترا می خواند. 
علی گفت : چه زود به پیغمبر دروغ بستید ! قنفذ پاسخ را به ابوبکر رساند . وی لختی بگریست وعمر باز همان را تکرار کرد وابوبکر باز هم قنفذ را فرستاد وهمان جواب شنید وبه نزد ابوبکر بازگشت وابوبکر باز هم فصلی بگریست . پس عمر برخاست وجمعی را با خود خواند وبه درب خانه فاطمه رفتند ، در زدند ، فاطمه چون صدای آنها بشنید گریه کنان با صدای بلند فریاد زد که ای رسول خدا ما خانواده ات چه ستمها از دست پسر خطاب وپسر ابوقحافه می کشیم؟! آنها چون صدای گریه فاطمه بشنیدند آنچنان بگریستند که نزدیک بود جگرهاشان پاره پاره شود ، عده ای برگشتند ولی عمر وچند تن از همراهان ماندند وعلی را از خانه برون کرده به نزد ابوبکر بردند و او را به بیعت خواندند . علی گفت : اگر نکنم ؟ گفتند : به خدا سوگند گردنت بزنیم . 
علی گفت : اگر چنین کنید بنده خدا وبرادر رسول خدا را کشته اید؟ عمر گفت : بنده خدا آری اما برادر رسول خدا خیر . ابوبکر ساکت بود وچیزی نمیگفت . عمر به وی گفت : چرا فرمان نمیدهی ؟! وی گفت : تا گاهی که فاطمه در کنار او ایستاده اکراهش نکنم . در این حال علی رو به سوی قبر پیغمبر کرد وبا گریه وفریاد همی این جمله تکرار مینمود : «یا ابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی».
پس از چندی فاطمه ارث خود فدک را از ابوبکر مطالبه نمود ، وی ابا کرد (به «فدک» رجوع شود) وبالجمله هر چه بود ، بگذاریم وبگذریم ، فاطمه بیمار شد ، همان بیماری که به حیاتش خاتمه داد . عمر به ابوبکر گفت : بیا به نزد فاطمه رفته از او پوزش بخواهیم که وی را به خشم آورده ایم. پس به اتفاق به درب خانه فاطمه رفته اذن ورود خواستند ، فاطمه اجازه نداد ، علی به هر اصراری که بود فاطمه را به ورود آنها به خانه راضی ساخت وآن دو را به خانه برد وبه درب حجره فاطمه نشستند ، فاطمه روی از آنها برگردانید ، سلام کردند ، فاطمه آنها را پاسخ نداد ، ابوبکر گفت: ای حبیبه رسول ! به خدا سوگند که خویش پیغمبر را از خویش خود بهتر وترا از عایشه دوست تر دارم وآرزو می کردم که روز مرگ پدرت مرده بودم وپس از او زنده نمی ماندم ، تو گمان می کنی این من که مقام ومنزلت وفضیلت ترا می دانم بی سببی ارث ترا از تو دریغ دارم؟! آخر من خود از پیغمبر شنیدم فرمود : ما گروه پیامبران چیزی را به ارث نگذاریم وآنچه از ما بجا ماند صدقه است . 
فاطمه گفت: اگر حدیثی را از رسول خدا برای شما نقل کنم میپذیرید ؟ گفتند : آری بگو . فاطمه گفت : شما را به خدا سوگند آیا نشنیدید که پیغمبر (ص) فرمود : خوشنودی فاطمه خوشنودی من وخشم فاطمه خشم من است وهر که دخترم فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته وهر که فاطمه را شاد سازد مرا شاد ساخته وهر کس فاطمه را به خشم آرد مرا به خشم آورده ؟ گفتند : آری این را از پیغمبر شنیدیم . فاطمه گفت خدا وملائکه خدا را گواه میگیرم که شما دو نفر مرا به خشم آورده اید ومرا خوشنود نساخته اید وچون پیغمبر را ملاقات کنم نزد او از شما شکایت خواهم کرد . 
ابوبکر گفت : بخدا پناه میبرم از خشم او و خشم تو ای فاطمه . پس ابوبکر بگریست آن قدر که نزدیک بود قالب تهی کند وفاطمه همی گفت: پس از هر نماز نفرینت خواهم کرد . ابوبکر گریه کنان از خانه فاطمه بدر آمد ، مردم به گردش جمع شدند ، وی به مردم گفت : آیا سزاوار است که هر یک از شما شب در آغوش همسر خویش آسوده بخسبد ومن در این وضع اسف بار شب را به صبح رسانم؟! مرا به بیعت شما نیازی نباشد هم اکنون بیعت خویش از من بردارید .
مردمان گفتند : ای خلیفه رسول تو خود بهتر دانی ولی اگر قرار باشد که این گونه امور سد راه امثال شما گردد امر زعامت مسلمین سامان نگیرد ودین قرار نیابد . ابوبکر گفت : بخدا سوگند اگر این مسئله نبود همانا یک شب در بستر نمی خفتم که بیعتی از کسی به گردنم باشد با آنچه که از فاطمه دیدم وشنیدم . (بحار:۲۸/۱۷۵)
سول خدا را کشته اید ؟ عمر گفت : بنده خدا آری اما برادر رسول خدا خیر . ابوبکر ساکت بود وچیزی نمیگفت . عمر به وی گفت : چرا فرمان نمیدهی ؟! وی گفت : تا گاهی که فاطمه در کنار او ایستاده اکراهش نکنم . در این حال علی رو به سوی قبر پیغمبر کرد وبا گریه وفریاد همی این جمله تکرار مینمود : «یا ابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی».
پس از چندی فاطمه ارث خود فدک را از ابوبکر مطالبه نمود ، وی ابا کرد (به «فدک» رجوع شود) وبالجمله هر چه بود ، بگذاریم وبگذریم ، فاطمه بیمار شد ، همان بیماری که به حیاتش خاتمه داد . 
عمر به ابوبکر گفت : بیا به نزد فاطمه رفته از او پوزش بخواهیم که وی را به خشم آورده ایم. پس به اتفاق به درب خانه فاطمه رفته اذن ورود خواستند ، فاطمه اجازه نداد ، علی به هر اصراری که بود فاطمه را به ورود آنها به خانه راضی ساخت وآن دو را به خانه برد وبه درب حجره فاطمه نشستند ، فاطمه روی از آنها برگردانید ، سلام کردند ، فاطمه آنها را پاسخ نداد ، ابوبکر گفت: ای حبیبه رسول! به خدا سوگند که خویش پیغمبر را از خویش خود بهتر وترا از عایشه دوست تر دارم وآرزو می کردم که روز مرگ پدرت مرده بودم وپس از او زنده نمی ماندم ، تو گمان میکنی این من که مقام ومنزلت وفضیلت ترا می دانم بی سببی ارث ترا از تو دریغ دارم ؟! آخر من خود از پیغمبر شنیدم فرمود: ما گروه پیامبران چیزی را به ارث نگذاریم وآنچه از ما بجا ماند صدقه است. 
فاطمه گفت : اگر حدیثی را از رسول خدا برای شما نقل کنم می پذیرید ؟ گفتند : آری بگو . فاطمه گفت : شما را به خدا سوگند آیا نشنیدید که پیغمبر (ص) فرمود : خوشنودی فاطمه خوشنودی من وخشم فاطمه خشم من است وهر که دخترم فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته وهر که فاطمه را شاد سازد مرا شاد ساخته وهر کس فاطمه را به خشم آرد مرا به خشم آورده ؟ گفتند : آری این را از پیغمبر شنیدیم . 
فاطمه گفت خدا وملائکه خدا را گواه میگیرم که شما دو نفر مرا به خشم آورده اید ومرا خوشنود نساخته اید وچون پیغمبر را ملاقات کنم نزد او از شما شکایت خواهم کرد . ابوبکر گفت : بخدا پناه میبرم از خشم او و خشم تو ای فاطمه . پس ابوبکر بگریست آن قدر که نزدیک بود قالب تهی کند وفاطمه همی گفت: پس از هر نماز نفرینت خواهم کرد . 
ابوبکر گریه کنان از خانه فاطمه بدر آمد ، مردم به گردش جمع شدند ، وی به مردم گفت : آیا سزاوار است که هر یک از شما شب در آغوش همسر خویش آسوده بخسبد ومن در این وضع اسف بار شب را به صبح رسانم؟! مرا به بیعت شما نیازی نباشد هم اکنون بیعت خویش از من بردارید .
مردمان گفتند : ای خلیفه رسول تو خود بهتر دانی ولی اگر قرار باشد که این گونه امور سد راه امثال شما گردد امر زعامت مسلمین سامان نگیرد ودین قرار نیابد . ابوبکر گفت : بخدا سوگند اگر این مسئله نبود همانا یک شب در بستر نمی خفتم که بیعتی از کسی به گردنم باشد با آنچه که از فاطمه دیدم وشنیدم . (بحار:۲۸/۱۷۵)

 

منبع : پایگاه پیامبر اعظم (ص)

ارتباط در ایتا