اشعار شهادت حضرت علی اصغر سازگار

تاریخ انتشار: 20:09 14-05-1400
ای یگانه کودک یکتا پرست وی به طفلی مستِ صهبای الست گرچه شیر مادرت خشکیده است شیر رحمت از لبت جوشیده است
اشعار شهادت حضرت علی اصغر سازگار

پایگاه اطلاع رسانی بلاغاشعار شهادت حضرت علی اصغر سازگار

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

ای یگانه کودک یکتا پرست
وی به طفلی مستِ صهبای الست
گرچه شیر مادرت خشکیده است
شیر رحمت از لبت جوشیده است
غم مخور ای آخرین سرباز من
غم مخور ای بهترین هم راز من
غم مخور ای کودک خاموش من
قتلگاهت میشود آغوش من
غم مخور ای کودک دُردی کِشم
من خودم تیر از گلویت میکشم
در حرم زاری نکن از بهر آب
چون خجالت میکشم من از رباب
میبرم تا آنکه سیرابت کنم
از خدنگ حرمله خوابت کنم
مخفی از چشم زنان دلپریش
میکَنم قبر تورا با دست خویش
صورتت را میگذارم روی خاک
تا ز خاک آید ندای عشق پاک

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

ای به سر دست همه هست من
تبسّمت برده دل از دست من
ای در دریای امید حسین
اول و آخرین شهید حسین
سوخته و سوخته و سوخته
دیده به شانهٔ پدر دوخته
تو سند زندهٔ کربلایی
تو مهر پروندهٔ کربلایی
تو کودک شیری نه، طفل شیری
صغیر نه، صغیر نه، کبیری
ستارهٔ برج سعادتی تو
سورهٔ کوچک شهادتی تو
نگاه کن به چشم نیم بازت
که فاطمه آمده پیشبازت
بس که ز تشنگی به تاب و تبی
اشک نداری که کنی تر لبی
تشنه تر از تشنه لبان گوش کن
آب ز پیکان بلا نوش کن
می برمت تا که فدایت کنم
باش که تقدیم خدایت کنم
چشم گشا کودک مدهوش من
قتلگه توست در آغوش من
سینه سپر باش که حظی کنی
خنده بزن چند تلظی کنی
تلظی ات قلب مرا آب کرد
رباب را ز گریه بی تاب کرد
خنده بزن روز شهادت توست
شهادت تو نه، ولادت توست
خون تو عمر جاودان من است
آب تو اشک شیعیان من است
روی به قتلگاه کن اصغرم
حرمله را نگاه کن اصغرم
روز بزرگ امتحان آمده
حرمله با تیر و کمان آمده
آه خدایا جگرم پاره شد
حنجر خشک پسرم پاره شد
تیر که بر حنجر خشکت نشست
راه نفس را به گلوی تو بست
حرمله حلق پسرم را شکافت
حلق پسر نه، جگرم را شکافت
تیر برون کشیدم از حنجرت
گشت جدا بر سر دستم سرت
غنچة پرپر شده دیده کسی؟
کودک بی سر شده دیده کسی؟
چشم کسی دیده که روی پدر
سرخ شود ز خون حلق پسر؟
خون تو از گلو به عرش خیزد
نمی گذارم به زمین بریزد
زخم گلوی تو کند دوست دوست
خون تو بی واسطه تقدیم اوست
خدای من قسم به جان رسول
فدایی حسین را کن قبول
دسته گل آخر من همین بود
تمامی لشکر من همین بود
در دل من شراره های غم است
که سوز آن در جگر “میثم” است

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

به روی دست باب تلظی بهانه بود
او تشنه ی وصال خدای یگانه بود
پیش از قیام کرب و بلا بلکه پیشتر
حلقش برای تیر شهادت نشانه بود
لب های او خمُش ولی بند بند او
گرم دعا و زمزمه ی عاشقانه بود
تنها اگر به قطره ی آبی نیاز داشت
دریا ز چشم دختر زهرا روانه بود
با خنده داد جان به سر دست باغبان
بی ناله بلبلی که خمُش از ترانه بود
تیری که شه ز حنجر خونین او کشید
گریان به یاد خنده ی آن ناز دانه بود
شه رُخ به خون حنجر او شست کای خدا
این هدیه آخرین دُر من در خزانه بود

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

اى اهل کوفه رحمى این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید اما زبان ندارد
دیشب به گاهواره تا صبح دست و پا زد
امروز روى دستم دیگر توان ندارد
هنگام گریه کوشد تا اشک خود بنوشد
اشکى که ترکند لب دور دهان ندارد
رخ مثل برگ پائیز لب چون دو چوبه خشک
این غنچه بهارى غیر از خزان ندارد
اى حرمله مکش تیر یکسو فکن کمان را
یک برگ گل که تاب تیر و کمان ندارد
شمشیر اوست آهش، فریاد او تلظّى
جانش به لب رسیده تاب بیان ندارد
رحمى اگر که دارید یک قطره آب آرید
بر کودکى که در تن جز نیمه جان ندارد
با من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید
این شیر خواره بر کف تیغ و ستان ندارد
مادر نشسته تنها در خیمه بین زنها
جز اشک خجلت خود آب روان ندارد
تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانه امامش دیگر مکان ندارد
میثم به حشر نبود غیر از فغان و آهش
آن کو از این مصیبت آه و فغان ندارد

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

این طفل شیرخواره همۀ لشکر من است
در بیـن سی هـزار سپه، یـاور من است
یـک بـاغ لاله هـدیه به محبوب کرده‌ام
این شیرخواره دسته گلِ آخـرِ من است
خونی کز آن جمال خدا گشت لاله‌گون
بـاور کنید خـون علی‌اصغرِ مـن است
ایـن طفـل شیر را مشمارید شیرخوار
من مصحف خدایم و این کوثر من است
مـن سینه چـاک سنگر سـرخ شهادتم
این است آن شهید که هم‌سنگر من است
ایـن اسـت آن شهیـد کـه با بی‌زبانی‌اش
تـا صبـح روز حشـر پیام‌آور من است
جسمش به روی دست من و مرغ روح او
پـرواز کـرده در بغـلِ مـادر مـن است
چون شمعِ سوخته شده از قحط آب، آب
آبـی اگر که خورده ز چشمِ تر من است
خواهید اگر کنید پس از این زیارتش
قبرش به روی سینۀ غم‌پرور من است
«میثم» شـرارۀ دل مـا را کِشد به نظم
با سوزِ سینه، تشنه لبِ ساغر من است

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

طفل همیشه عاشق، سرباز شیرخواره
مادر شود فدایت، یک خنده کن دوباره
می دانم از لب خشک، لبخند بر نیاید
لب هات بسته مادر با چشم کن اشاره
وقتی کشید بابا تیر از گلوت بیرون
شد حنجر تو مثل قرآنِ پاره پاره
تو شیر خواهی از من، من عذر خواهم از تو
کز سینه جای شیرم، آید برون شراره
در خیمه ماه رویان، سوزند همچو خورشید
کی دیده جان مادر، خون ریزد از ستاره
بگذار تا بسوزم، بگذار تا بگریم
بر زخم داغدیده جز گریه چیست چاره
هر قطره اشک، ما را، موج هزار دریا
هر لحظه در غم توست صد سال یادواره
اینجاست جای تکبیر یارب که دیده با تیر
راه نفس ببندند بر طفل شیر خواره
مادر اگر بگرید بر زخم تو عجب نیست
بالله کم است اگر خون، جوشد زسنگ خاره
هم طفل بود معصوم، هم تیر بود مسموم
میثم از این مصیبت، خون گریه کن هماره

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

ای داده خونِ حنجر تو آبرو به من
گردیده با تبسم خود رو به رو به من
با آن که گریه کردی و آبی ندادمت
دادی به خنده آب ز خون گلو به من
تا بشنوم صدای تو یک بار العطش
مثل برادرت علی اکبر بگو به من
شستم ز خون پاک تو رخسار خویش را
دادی ز حلق تشنه ات آب وضو به من
از بس که بود ذبح تو در دست من عظیم
آمد ندای تسلیت از ذات هو به من
تیر سه شعبه را که کشیدم ز حنجرت
می گفت وصف حال تو را مو به مو به من
نفرین به حرمله، به خدا می خورم قسم
بیش از سپاه کوفه ستم کرد او به من
این غنچه ای که تیر جفا کرده پرپرش
تازه گرفته بود در این دشت خو به من
با آن که رنگ و بوی خدایی بود مرا
بخشید خون حنجر تو رنگ و بو به من
چشمی فکن به “میثم” بی آبرو حسین
تنها دهد نگاه شما آبرو به من

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

ای ماه به خون خضاب اصغر
قربانی آفتاب اصغر
موج از نفست شرار آتش
بحر از عطشت کباب، اصغر
آبی که نریخت در گلویت
از داغ تو گشت آب اصغر
با یاد لبت ز سینه جوشد
خون جگر رباب اصغر
لالایی تیر کرد خوابت
یک لحظه به دوشِ باب اصغر
از سوز گلوی تشنه ات تیر
افتاد به پیچ و تاب اصغر
خشکیده اگر چه آب چشمت
گرید به تو چشم آب اصغر
با تیر سه شعبه داد دشمن
بر العطشت جواب اصغر
کی دیده گل نخورده آبی
این گونه دهد گلاب اصغر
گهوارة توست شانة من
سیراب شدی بخواب اصغر
از “میثم” خویش کن شفاعت
فردا به صف حساب اصغر

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

ای از تلظّی‌های تو در چشم من دریا خجل

مادر خجل، خواهر خجل، دریا خجل، سقا خجل

در خون، خدا را دیده‌ای جان دادی و خندیده‌ای

تا دامن محشر بود از خنده‌ات بابا خجل

از حنجر خشکیده‌ات خون خورده تیر حرمله

پیکان ز اشک چشم من، من گشتم از زهرا خجل

در آتش تاب و تبت دیدم به دست زینبت

هم از تو هم از عمه شد خورشید عاشورا خجل

خشکیده‌لب بردم تو را لب‌تشنه آوردم تو را

هم از تو هم از مادرت گشتم در این صحرا خجل

از خون زخم حنجرت آمد شهادت سرفراز

از اشک چشم مادرت شد زینب کبری خجل

دعویِّ دین و کشتن شش‌ماهه آن هم تشنه‌لب

اینجا مسلمان می‌شود از گبر و از ترسا خجل

با این عذار لاله‌گون، با این جمال غرقه خون

جا دارد ار یوسف شود، زین صورت زیبا، خجل

ای غنچۀ پرپر شده، ای هدیه بر داور شده!

پیش گل لبخند تو، از باغبان، گل‌ها خجل

باب‌النّجات عالمی، خون خدا را همدمی

شرمنده عالم از تو شد، «میثم» نشد تنها خجل

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

وقتی که تیر کین به گلوی تو جا گرفت
خون تو را به عرش فشاندم، خدا گرفت
گردیـد دفـن، پیکر پاکت بـه دست من
پیش از همه تو را بـه بغل کربلا گرفت
می‌خواستم چو لاله کنم هدیه‌ات به دوست
دشمن ز من به تیر سه شعبه تو را گرفت
از بس مصیبت تـو عظیم است، بهر تو
بــاید تمــام سـال دمـادم عزا گرفت
تیر آمد و ز حلق تو بر قلب من نشست
از آن گذشت و جا به دل مصطفی گرفت
نفرین بـه حرمله که بـه تیـر سه شعبه‌ای
دار و نـدار و هستی مـا را ز مـا گرفت
عمـه بــرای مـن طلبیـد از خدای، صبر
مـادر بـه خیمـه بهر تـو دستِ دعا گرفت
یهــوده بهــر کشتن مـن صف کشیده‌اند
بــا کشتـن تـو «حرمله» جانِ مرا گرفت
مادر نداشت آب به جز اشک چشم خویش
قـاتل تــو را ز شیر بـه تیـرِ جفـا گـرفت
«میثم» بـه قبـر کــوچک اصغر نظاره کـن
سربــاز آخــرم بــه دل خـاک، جا گرفت

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

ای عاشق بی قرار اصغر

ای تشنۀ وصل یار اصغر

دوش من و قلب من برایت

آن مقتل و این مزار اصغر

ثاراللَّهی زخون پاکت

شد وجه خدانگار اصغر

دردا که گرفت خصمت از شیر

با تیر، در این دیار اصغر

لبخند بزن که تیر دشمن

بهر تو گریست زار اصغر

افسوس که تیر گشت سیراب

از خون تو شیرخوار اصغر

آرام بخواب صورتت را

بر شانه من گذار اصغر

مگذار کشد مرا سکوتت

یک ناله زدل برآر اصغر

در ماتم تو به نظم (میثم)

دلها شده بی قرار اصغر

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

ای مشعل محفل الستم
وی گشته علَم، به روی دستم
خون گلویت نمی‌گذارد
تا بُعد زمان دهد شکستم

ای خندۀ فتح، بر لب تو
خون تو، قوام مکتب تو

ششماهۀ من اگر چه فردی
تو مرد شهادت و نبردی
سرباز همیشه فاتح من
لبخند بزن که فتح کردی

تا داد تـو بر فلک رسانم
خون تو به آسمان فشانم

از خون گلو، کنم نگارت
تا خود ببرم، حضور یارت
هم، دوش من است قتلگاهت
هم، سینه من بوَد مزارت

قلب پدر است، حائر تو
زوّار مننــد، زائـر تـو

بر آب وضوت، خون فشاندی
بر دوش پدر نماز خواندی
پیغام مرا ز حلق خونین
بر گوش جهانیان رساندی

مظلوم‌ترین شهید بابا
لبخند بـزن امیـد بابا

ای کوثر مصحف شهادت
لبخند تو بهترین عبادت
حیف است که کشته‌ات بخوانم
امروز، تو یافتی ولادت

هر چند که شد صدات خاموش
خون تـو نمـی‌شود فـراموش

هفتاد بهشت را، دری تو
هفتاد فرشته را، پری تو
هفتاد ذبیح را، تو شاهد
هفتاد سپهر اختری تو

خون گلویت، مرا وضو داد
حتی به شهادت آبرو داد

از خون گلو، خضاب کردی
خون، بر جگر رباب، کردی
در عین سکوت، آب‌ها را
از العطشت، کباب کردی

زخـم گلـویـت سـزد بـخندد
چون دوست تو را چنین پسندد

دریای نخورده آب، اصغر !
خجلت زده‌ات رباب، اصغر !
از تیر سه شعبه آب خوردی
سیراب شدی، بخواب اصغر!

کشتنـد ز داغ تو، مرا هم
گشتیم شهید هر دو با هم

معراج تو از تو تا حسین است
در خون تو نقشِ «یا حسین» است
تنها تو شوی به دست من دفن
تشییع تو نیز با حسین است

آن روز که روز حشر کبراست
قنداقه تـو به دست زهراست

مادر به ولادت تو نازد
بابا به شهادت تو نازد
اسلام به خون حنجر تو
عترت به سعادت تو نازد

از خون تـو تـا بـپاست عالم
سبز است همیشه نخل «میثم»

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

کیست اصغر؟ اکبر ذبح عظیم

خود به تنهایی صراط المستقیم

اختری بر شانۀ خون خدا

آبروی روی گلگون خدا

به! چه می‌گویم؟ حسین کوچکی

شیرمردی در لباس کودکی

ماه رویش قاب عکس پنج تن

خنده‌هایش؛ دوست‌کُش، دشمن‌شکن

دست‌های کوچکش دست حسین

روز عاشورا همه هست حسین

دامن خورشید را مه‌پاره بود

شانۀ ثاراللهش گهواره بود

گرد غربت گشته بر مو مُشک او

حوض کوثر در گلوی خشک او

صورتش پژمرده اما دل‌گشا

دست‌های بسته‌اش مشکل‌گشا

شیرخواری با پدر هم‌درد بود

آخرین سرباز و اول‌مرد بود

حنجر خشکیده را کرده سپر

چشم‌هایش حرف می‌زد با پدر

کای پدر گرچه علی اصغرم

من به تنهایی تو را یک لشکرم

مُهر مظلومیت عترت منم

رمز پیروزیت در غربت منم

تو «محمد» من «یدالله» توام

همدم و همرزم و همراه توام

ای پیامت در لب خاموش من

بانگ «هل من ناصرت» در گوش من

من به باغِ سرخِ خون، یاس توام

با دو دست بسته عباس توام

مظهر رب جلیلی ای پدر

من ذبیحم تو خلیلی ای پدر

زودتر کن پیش پیکانم نشان

ترسم آید گوسفند از آسمان

بس‌که سوزد از عطش پا‌ تا سرم

آب هم آتش شود در حنجرم

او ز جام وصل حق سیراب بود

هم تلظّی داشت هم در تاب بود

راه سبحان‌الّذی‌اسری گرفت

گردنِ افتاده را بالا گرفت

بر فراز دست بابا تاب خورد

از دم تیر سه‌شعبه آب خورد

تا صف محشر سلام از داورش

اشک «میثم» وقف خون حنجرش

اشعار شهادت حضرت علی اصغر(علیه السلام) استاد سازگار

تو را دادند از پیکان به جای شیر آب اصغر

عطش طی شد تلظّی نه، تبسّم کن بخواب اصغر

لبت خاموش بود اما گذشت از گنبد گردون

زقطره قطرۀ خونت صدای آب آب اصغر

دهم تا روی خود را در ملاقات خدا زینت

محاسن را زخون حنجرت کردم خضاب اصغر

که دیده گل شود بر روی دست باغبان پرپر

که دیده خون مه ریزد به دوش آفتاب اصغر

تو خاموشی و من در نینوا چون نی نوا دارم

زند با نالۀ خود چنگ بر قلبم رباب اصغر

در این اصغر که پر گردیده از فریاد بی پاسخ

تو با لبخند گفتی اشک بابا را جواب اصغر

شود از شیر، شیرین کام طفل شیرخوار اما

تو روی دست من از تیر گشتی کامیاب اصغر

اگر چه بر سر دستم شهید آخرین گشتی

تو از اول شدی بهر شهادت انتخاب اصغر

تو هم خون خدا، هو زادۀ خون خدا هستی

که در آغوش ثارالله چشم خویش را بستی

بند دوّم

به کف چون جان گرفتم تا کنم تقدیم جانانت

گلویت را سپر کن تا بگیرم پیش پیکانت

ذبیح من مبادا گوسفند از آسمان آید

مهیّا شو که سازم در منای دوست قربانت

تکلّم کن تکلّم کن بگو من آب می خواهم

تلظّی کن تلظّی کن فدای کام عطشانت

زبی آبی نمانده در دو چشمت قطرۀ اشکی

که تر گردد لب خشکیده ات از چشم گریانت

ز حجم تیر و حلق نازکت گردیده معلومم

که خواهد شد جدا از تن سر چون ماه تابانت

نه ناله می زنی نه دست و پا نه اشک می ریزی

مزن آتش مرا این قدر با لب های خندانت

نفس، شعله گلو تفتیده لب تشنه عجب نبود

که دود از تیر برخیزد زسوز حلق سوزانت

نگوئی کس نشد همبازی ات بر گرد گهواره

شرار تشنگی تا صبح، بازی کرد با جانت

به تیر دوست ای سر تا قدم عاشق تبسّم کن

بپر در دامن زهرا و با محسن تکلّم کن

بند سوّم

نجستی جز به خون خویش درمان دل خود را

زتیر خصم بگرفتی شفای عاجل خود را

به خوناب گلو غسل شهادت کردی و آنگه

بروی دست من خواندی نماز کامل خود را

لبت بسته دلت با حق سخن می گفت فرزندم

چرا خندیدی و نفرین نکردی قاتل خود را

دو خون را بر سما پاشیدم و تقدیم حق کردم

یکی خون گلوی تو یکی خون دل خود را

مگر نه دوست بهر دوست دسته گل برد من هم

گل از خون تو دادم کردگار عادل خود را

جهان بحری پر از فتنه تو در امواج آن تنها

ندیدی جز به روی دست بابا ساحل خود را

بجز تو ای دو دست کوچکت مشکل گشا اصغر

کسی با تیر قاتل حل نکرده مشکل خود را

تمام حاصل عمر تو بود این چند قطره خون

که تقدیم خدا کردی تمام حاصل خود را

سرافرازم که هنگام ملاقات خداوندم

وضو بگرفتم از خون گلوی خشک فرزندم

بند چهارم

الا ای تیر با من قطع کردی گفتگویش را

لب من بر لبش بود و تو بوسیدی گلویش را

زحلق تشنۀ او چشمۀ خون کرده ای جاری

مهیّا کردی از خون گلو آب وضویش را

چگونه خویش را نزدیک کردی بر گلوی او

گمانم دور دیدی چشم خونین عمویش را

درست آندم که حلقه تشنۀ او را تو بوسیدی

تبسّم کرد و زهرا مادرم بوسید رویش را

تو از این غنچۀ بی آب بگرفتی گلاب و من

برم در بزم وصل دوست با خود رنگ و بویش را

تو مانند قلم در خون اصغر سر فرو بردی

نوشتی بر روی دستم کتاب آرزویش را

نه تنها کردم از خون جبین خویش را رنگین

نوشتم بر جبین آسمان سرّ مگویش را

اگر دریا شود عالم زخون آل بوسفیان

نشاید کرد جبران قیمت یک تار مویش را

گواه غربت تو روی گلگون من است اصغر

تبسّم کن کز این پس خون تو خون من است اصغر

بند پنجم

تو با لبخند از من جان گرفتی باز جان دادی

تو از خون گلو زینت به بام آسمان دادی

تو داغ ننگ بنهادی به روی آل بوسفیان

تو مظلومیت آل محمد (ص) را نشان دادی

تبسّم بر لب و خون بر دهان و تیر بر حلقت

چه زیبا در کلاس عشقبازی امتحان دادی

مگر نه شیر مادر هم غذا، هم آب می باشد

تو کودک هم گرسنه بودی و هم تشنه جان دادی

تو با لبخند خونین آبرو دادی شهادت را

تو خون را تا قیامت اعتبار جاودان دادی

تو با خون گلویت کربلا را کربلا کردی

تو با اشک عزایت آب بر این بوستان دادی

من از لب های خشکت بوسه ای می خواستم امّا

تو جان خویش را بر من به رسم ارمغان دادی

همه از خاندان وحی دارند آبرو امّا

تو از خون آبروی تازه بر این خاندان دادی

کتاب جان نثاری باز شد از حلق چاک تو

حسین بن علی شد سرفراز از خون پاک تو

بند ششـم

تبسّم کن جواب خندۀ جان پرورت با من

خدا داند چه کردی در نگاه آخرت با من

نه تنها می کنم تشییع، جسمت را به تنهائی

که در جمع شهیدان است دفن پیکرت با من

سپر گشتن به استقبال پیکان عدو با تو

برون آوردن تیر ستم از حنجرت با من

تن پاک تو پشت خیمه ها همسایۀ اکبر

چهل منزل به نوک نیزۀ دشمن سرت با من

چو خواهد بر تو گرید اوّل از من رو بگرداند

زبس دارد وفا و مهربانی مادرت با من

اگر زخم گلویت را ببیند بر سر دستم

چه خواهد گفت در خیمه سکینه خواهرت با من

تو خاموش از سخن گردیده ای امّا سخن گوید

دو چشم بسته و حلق زگل نازکترت با من

شود آغوش من هم مقتل تو هم مزار تو

بود چون جان من تا حشر جسم اطهرت با من

اگر پائین پایم جسم پاک اکبرم باشد

شکسته سینه ام، قبر علیِّ اصغرم باشد

بند هفتـم

من از یک غنچه، عالم را بهار بی خزان کردم

تمام کربلاها را بهشت جاودان کردم

تو آه از دل کشیدی من کشیدم تیر از حلقت

تو خون از حنجر و من اشک، از چشمم روان کردم

زهفتاد و دو خون، خاک زمین را آبرو دادم

ولی خون تو را بگرفته وقف آسمان کردم

به آل الله گفتم تا منم زنده نگردید کس

ولی خود گریه بر تو پیش چشم دشمنان کردم

درست آندم که تو پرپر زدی بر روی دست من

دعا در حق امّت با دو چشم خون فشان کردم

تو را آوردم و لب تشنه پیش تیر بگرفتم

به حق دوست هر چه دوست از من خواست آن کردم

تو در گهواره بودی من زایثارت خبر دادم

همان دیشب که من یاران خود را امتحان کردم

زاشکت شستم از خون گلو آرایشت دادم

سپس چون دسته گل تقدیم حی لامکان کردم

پس از قتل من و تو می شود آزاد آب امشب

سزد گر آب آتش گیرد از اشک رباب امشب

بند هشتم

دلم چون لالۀ پرپر در این سوزنده صحرا شد

که با تیر سه شعبه غنچۀ نشکفته ام وا شد

بخند اصغر که بعد از قتل هفتاد و دو سربازم

شهادتنامه ام امروز با خون تو امضاء شد

شهیدانم همه دادند جان در دامن صحرا

تو تنها در شهادت مقتلت آغوش باباشد

تو تا گشتی نشان تیر، خم کردی سر خود را

ندیدی قامت من در غمت مثل کمان تا شد

کنم از اشک خونین، گل نثار جسم مجروحت

که لبخند شهیدانم زگلزخم تو پیدا شد

خدایا شاهدی پیش دو چشمم بر سر دشتم

گلوی تشنۀ طفلم نشان تیر اعدا شد

زشصت حرمله تیری به حلق اصغرم آمد

که شد آن تیر مسمار و فرو در قلب زهرا شد

ذبیح کوچکم تا با گلوی تشنه جان دادی

زمین از اشک چشم هاجران در خیمه دریا شد

زدشمن خواستم با جرعۀ آبی کند سیرت

نگفتم تا که با تیر سه شعبه گیرد از شیرت

بند نهـم

تو کز مادر ولادت یافتی با ما سفر کردی

مرا منزل به منزل با نگاهت خونجگر کردی

نه در گهواره نه در دست زینب بود آرامت

به شوق مرگ، دست و پا زدی شب را سحر کردی

چو پیغمبر گرفتی راه سبحان الذی اسری

به آغوش خدا پرواز از دوش پدر کردی

به بزم یار بشکفتی و گردیدی گل مجلس

لباس عشق از خون گلوی خود به بر کردی

نبودت دسترس بر آب اما همتت نازم

لب عطشان بابا را زخون خویش تر کردی

گرفتم خواستی دشمن نبیند اشک چشکت را

چرا با خنده بر چشمان گریانمک نظر کردی

دو ابرو تیغ و مژگان تیر و آهت نیزه بود اما

گلوی نازکت را بر گلوی من سپر کردی

شهیدان با شهادت زنده می مانند اما تو

شهادت را به خون حنجر خود زنده تر کردی

به بزم یار در دستم نباشد گوهری جز تو

نداده جان در آغوشم شهید دیگری جز تو

بند دهم

فدا شد اکبر و عباس و عون و جعفرم یارب

به جز این درّ کوچک نیست بر کف گوهرم یارب

همه از چهره خون شویند اما غربت من بین

که شستم چهرۀ خود را زخون اصغرم یارب

تو دادم را از این بیدادگر صیاد در صف محشر

به روی دست گیرد این بدن را مادرم یارب

زدستم می گرفت و در حرم می برد جسمش را

اگر می بود همراهم علیِّ اکبرم یارب

چو مهر و ماه تابد بر فرازنی چهل منزل

سر من با سر او پیش چشم همسرم یارب

دگر تنها شدم تنهای تنها بین دشمن ها

که این شش ماهه کودک بود تنها یاورم یارب

الهی از حرم بیرون نیاید مادرش تا من

دهم قنداقه او را به دست خواهرم یارب

دو چشم خود ببندو، کن دعا از سوز دل اصغر

که مثل من نگردد باغبانی غنچه اش پرپر

بند یازدهم

الا اهل حرم من از یم خون گوهر آوردم

فرزوان اختری از مهر تابان بهتر آوردم

گلو پاره، بدن گلگون، دهن خونین، دو لب خندان

گل از بهر سکینه در عزای اکبر آوردم

حرم را ترک گفتم رفتم و باز آمدم امّا

کبوتر برده بودم صید بی بال و پر آوردم

گنه کاران عالم را خبر سازید ای یاران

که از میدان خون با خود شفیع محشر آوردم

جوانان، اکبرم را با هم آوردند در خیمه

ولی من خود به تهایی علیِّ اصغر آوردم

دل پیغمبر و چشم علی (ع) و فاطمه (س) روشن

که با خود محسنی دیگر برای مادر آوردم

نمی گویم که تیر حرمله با او چه هاع کرده

ولی گویم که من صید بریده حنجر آوردم

مبادا اصغرش خوانید نامش اصغر است امّا

به خون اکبرم سوگند ذبح اکبر آوردم

به هفتاد و دو ملّت حجّت کبر است این کودک

امید و آرزوی یوسف زهراست این کودک

بند دوازدهم

به دامان افق بنوشته با خون علی اصغر

که باشد مکتب ایثار مرهون علی اصغر

به خون خویش غلطیدن به روی دست خحندیدن

به حقّ حقّ قسم این است قانون علی اصغر

عروس آسمان هر صبح کز مشرق برآرد سر

تبسّم می زند بر روی گلگون علی اصغر

شرف، آزادگی، ایثار، ایمان، عشق، جانبازی

حیات خویش را دادنند مدیون علی اصغر

شهادت زنده بود و زنده تر گردید از خونش

شهیدانند روز حشر ممنون علی اصغر

زخون طفل خود رخ شستن و با ننگ جنگیدن

حسین بن علی (ع) بنوشته با خون علی اصغر

دل عترت، دل مهدی (ع)، دل شیعۀ دل عالم

بود تا صبح روز حشر محزون علی اصغر

خداوندا کرامت کن به (میثم) چشم پر اشکی

که باشد سیل خون و رود جیحون علی اصغر

سرشک چشم شیعه تا قیامت مرهمش باشد

جهان آفرینش خیمه گاه ماتمش باشد

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • آدرس های صفحه وب و آدرس های ایمیل به طور خودکار به پیوند تبدیل می شوند.