بحث از ثبات و تغییر در دین معمولاً با این پرسش آغاز می‌شود که آیا آموزه‌ها و احکام دینی باید با تحولات اجتماعی سازگار شوند یا در برابر دگرگونی‌های زمانه ثبات خود را حفظ کنند. این صورت‌بندی، با وجود رواجش، مسئله را زودتر از موعد به دو انتخاب فرو می‌کاهد. پرسش مقدم آن است که تغییر شرایط تاریخی دقیقاً چه چیزی را در حیات دینی دگرگون می‌کند و این دگرگونی تا کجا می‌تواند در فهم و تحقق دین اثر بگذارد. اگر هر صورت تاریخی دین عین محتوای ثابت آن تلقی شود، امکان بازاندیشی دشوار می‌شود؛ و اگر اقتضائات زمانه مرجع نهایی تفسیر قرار گیرد، معلوم نیست چه چیزی هویت متمایز دین را در فرایند تحول حفظ خواهد کرد. مسئله اصلی، بنابراین، یافتن معیاری برای تمایز «بازتفسیر» از «استحاله» است.

نقطه آغاز این بحث، توجه به تفاوت میان ثبات یک گزاره یا صورت عملی و ثبات کارکرد آن است. احکام، نهادها و رفتارهای دینی در خلأ تحقق پیدا نمی‌کنند. هر یک در شبکه‌ای از مناسبات حقوقی، ساخت قدرت، عرف اجتماعی و تلقی‌های فرهنگی معنا و اثر مشخصی پیدا می‌کنند. تغییر این شبکه می‌تواند بدون تغییر ظاهری یک حکم، نتیجه اجتماعی آن را دگرگون کند. برای مثال، جایگاه یک قاعده حقوقی در جامعه‌ای با قدرت سیاسی پراکنده الزاماً با جایگاه همان قاعده در دولت متمرکز جدید یکسان نیست. موضوع فقط تغییر ذهنیت انسان‌ها نیست؛ ساختی که قاعده درون آن عمل می‌کند نیز تغییر کرده است.

همین نکته توضیح می‌دهد که چرا تاریخ‌مندی فهم را نمی‌توان صرفاً مسئله‌ای حاشیه‌ای در دین‌شناسی دانست. انسان متن را بیرون از زبان، دانش و مسائل عصر خود نمی‌فهمد. در برخی رویکردهای هرمنوتیکی معاصر به قرآن نیز، بر تمایز میان پیام و فرایند تاریخی تفسیر آن و بر نقش زمینه نزول و زمینه مفسر در شکل‌گیری فهم تأکید شده است (Firdaus & Wekke, 2018). پذیرش این واقعیت، البته، به‌خودی‌خود اثبات نمی‌کند که تمام محتوای دین تاریخی و نسبی است. تاریخ‌مندی «فهم» و تاریخ‌مندی «حقیقت مورد فهم» دو ادعای متفاوت‌اند و عبور از اولی به دومی به استدلالی مستقل نیاز دارد.

از این تمایز، می‌توان برای فهم یکی از سرچشمه‌های بحران در مواجهه دین با تغییر اجتماعی استفاده کرد. اگر صورت تاریخی یک حکم در شرایطی معین حامل غایتی خاص بوده باشد، تغییر شرایط ممکن است رابطه میان آن صورت و غایت را مختل کند. در چنین وضعیتی، حفظ بی‌کم‌وکاست صورت پیشین الزاماً معادل وفاداری بیشتر به دین نیست. حتی ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد: صورت حفظ شود، اما کارکردی که مشروعیت آن را توضیح می‌داد از میان برود. بنابراین، مسئله اجتهاد فقط یافتن پاسخ برای «موضوعات جدید» نیست؛ گاه باید پرسید آیا موضوعی که نام پیشین خود را حفظ کرده، از حیث مناسبات اجتماعی و آثار واقعی همچنان همان موضوع است.

بحث‌های معاصر درباره نسبت شریعت و دولت مدرن نمونه روشنی از این دشواری است. وائل حالق بر تفاوت بنیادی محیط نهادی شریعت پیشامدرن با دولت مدرن تأکید کرده و استدلال می‌کند که منطق تکثرگرای سنت حقوقی اسلامی را نمی‌توان بدون دگرگونی در قالب دولت قانون‌گذار جدید جای داد. این نظر در مطالعات حقوق اسلامی محل مناقشه است؛ در برابر آن، پژوهشگرانی بر نقش تاریخی حکومت‌ها در تحول و اجرای فقه تأکید کرده‌اند و گسست میان شریعت پیشامدرن و دولت جدید را به آن شدت نمی‌پذیرند (Moustafa, 2023). اهمیت این مناقشه برای بحث حاضر در پذیرش کامل یکی از دو موضع نیست؛ نکته بنیادی‌تر آن است که انتقال یک حکم یا دستگاه حقوقی از یک ساخت نهادی به ساختی دیگر را نمی‌توان عملی خنثی و صرفاً شکلی فرض کرد.

اما از ضرورت توجه به زمینه تاریخی، نتیجه دیگری را نمی‌توان بی‌واسطه استخراج کرد: اینکه هر ناسازگاری میان دین و نظم جدید باید با بازتفسیر دین برطرف شود. «واقعیت اجتماعی جدید» مجموعه‌ای از شرایط طبیعی و بی‌طرف نیست. دولت مدرن، تلقی جدید از فرد، ساخت حقوقی جدید و نظام اقتصادی جدید، افزون بر ایجاد مسائل تازه، حامل ارزش‌ها و پیش‌فرض‌های خاص خود هستند. اگر هر تعارضی با این نظم به سود نظم موجود حل شود، مدرنیته از «موضوع تفسیر» به «معیار تفسیر» تبدیل خواهد شد.

حالق از زاویه‌ای دیگر همین مخاطره را در برخی پروژه‌های بازسازی شریعت طرح کرده است. او درباره استفاده از مفاهیمی هشدار می‌دهد که با نام‌های برگرفته از سنت عرضه می‌شوند، اما نسبت آن‌ها با ساخت معرفتی و تاریخی همان سنت به اندازه کافی روشن نیست (Hallaq, 2011). این هشدار حتی بدون پذیرش همه مقدمات نظری حالق قابل اعتناست. هر نظریه تحول دینی باید بتواند توضیح دهد که چرا نتیجه تازه هنوز «تفسیر» یک سنت است، نه صرفاً پذیرش نتیجه‌ای که پیش‌تر از منبعی دیگر به دست آمده و سپس با زبان دینی بازسازی شده است.

از اینجا مسئله از دوگانه ساده ثبات و تغییر عبور می‌کند. پرسش دقیق‌تر آن است که چه چیزی باید ثابت بماند تا تغییر همچنان تحول درون یک سنت محسوب شود؟ تجربه الهیات مسیحی، پاسخ آماده‌ای برای الهیات اسلامی فراهم نمی‌کند، اما سابقه این مسئله در نظریه «توسعه آموزه» جان هنری نیومن از حیث روش‌شناختی قابل توجه است. مسئله نیومن نیز توضیح این بود که چگونه می‌توان واقعیت تغییر تاریخی آموزه‌ها را پذیرفت و در همان حال از استمرار هویت سخن گفت. در مطالعات مربوط به نظریه او، این ایده برجسته شده است که صورت دقیق یک حقیقت می‌تواند متناسب با زمینه و ظهور لوازم درونی آن تحول یابد، بی‌آنکه الزاماً نسبت خود را با منشأ اولیه قطع کند (Hinchliff, 1992؛ Shea, 2018).

این صورت‌بندی امکان طرح معیاری اولیه را فراهم می‌کند: بازتفسیر هنگامی موجه‌تر است که بتوان نشان داد صورت تاریخی پیشین، در وضعیت جدید، نسبت سابق خود را با یک غایت یا اصل هنجاری از دست داده و تفسیر تازه می‌کوشد همان نسبت را در شرایط تغییرکرده بازیابی کند. بر این مبنا، نه هر تغییر ظاهری به معنای عدول از سنت است و نه هر حفظ ظاهری نشانه وفاداری به آن. گاهی حفظ غایت به تغییر صورت نیاز دارد و گاهی تغییر صورت، خود پوششی برای تغییر غایت است.

بااین‌همه، دشوارترین مسئله، درست در همین نقطه آغاز می‌شود: چه کسی و با چه روشی «غایت» را از «صورت» جدا می‌کند؟ ممکن است امری که یک مفسر، محصول شرایط تاریخی می‌شمارد، نزد دیگری جزئی از محتوای هنجاری دین باشد. افزون بر این، دسترسی ما به غایات نیز بدون واسطه تفسیری صورت نمی‌گیرد. به همین دلیل، تفکیک هسته ثابت از پوسته متغیر، اگر به ادعایی شهودی تقلیل یابد، به‌جای حل مسئله فقط محل نزاع را جابه‌جا می‌کند.

برای کاستن از این مشکل، می‌توان به‌جای جست‌وجوی یک فرمول قطعی، بازتفسیرها را با چند پرسش سنجید. نخست، آیا تفسیر تازه می‌تواند پیوند خود را با منابع، مفاهیم و منطق درونی سنت نشان دهد یا فقط نتیجه‌ای بیرونی را به زبان سنت ترجمه می‌کند؟ دوم، آیا تغییر پیشنهادی ناشی از تغییر واقعی موضوع، ساخت اجتماعی یا پیامد حکم است، یا صرفاً از مطلوبیت ارزش‌های مسلط زمانه نتیجه شده است؟ و سرانجام، پس از بازتفسیر، آیا دین همچنان توان نقد جامعه‌ای را که در آن قرار دارد حفظ می‌کند؟ سنتی که هر بار خود را با ارزش‌های غالب محیط منطبق کند، به‌تدریج یکی از مهم‌ترین وجوه هویت خود، یعنی امکان داوری هنجاری مستقل درباره وضع موجود، را از دست می‌دهد.

این پرسش‌ها، معیار فقهی یا الهیاتی نهایی نیستند؛ بیشتر آزمون‌هایی برای آشکارکردن منطق یک بازتفسیرند. مزیت آن‌ها این است که دو خطای متقابل را هم‌زمان در معرض نقد قرار می‌دهند. از یک طرف، نمی‌توان صرف قدمت یک صورت تاریخی را دلیل کافی برای استمرار آن دانست؛ زیرا موضوع، کارکرد و ساخت اجتماعی ممکن است تغییر کرده باشد. از طرف دیگر، جدیدبودن یک ارزش یا سازگاری آن با نظم مسلط نیز دلیل کافی برای تحمیل آن بر تفسیر دین نیست.

در نتیجه، مسئله نوسازی دینی را نباید به انتخاب میان «حفظ سنت» و «پذیرش تغییر» فروکاست. هر سنت زنده‌ای در تاریخ تحقق پیدا می‌کند و ناگزیر با وضعیت‌های تازه روبه‌رو می‌شود؛ مسئله تعیین نسبت میان تحول تاریخی و تداوم هویتی است. انجماد زمانی رخ می‌دهد که صورت تاریخی با حقیقت یا غایت آن یکسان انگاشته شود و تغییر شرایط نادیده بماند. استحاله نیز زمانی محتمل‌تر می‌شود که اقتضائات محیط بیرونی، بی‌آنکه خود موضوع نقد قرار گیرند، معیار نهایی تفسیر شوند.

راه میان این دو، نسخه‌ای از پیش آماده ندارد. اعتبار هر بازتفسیر به توان آن در توضیح یک نسبت وابسته است: چه چیزی تغییر کرده، چرا باید تغییر کند و این تغییر چگونه همچنان به اصولی متصل است که سنت هویت خود را از آن‌ها می‌گیرد.

پی‌نوشت‌ها و منابع

  1. Hallaq, Wael B. (2011). “Maqasid and the Challenges of Modernity.” Al-Jami'ah: Journal of Islamic Studies, 49(1), 1–31. DOI: 10.14421/ajis.2011.491.1-31.
  2. Hinchliff, Peter. (1992). “Developing but Faithful: Newman’s Revised Essay on Development.” In God and History: Aspects of British Theology 1875–1914, pp. 31–49. Oxford University Press. DOI: 10.1093/acprof:oso/9780198263333.003.0003.
  3. Moustafa, Tamir. (2023). “Islamic Law, Secularism, and the Modern State: Recasting a Scholarly Debate.” Law & Social Inquiry, 48(2), 713–717. DOI: 10.1017/lsi.2022.105.
  4. Shea, C. Michael. (2018). “Doctrinal Development.” In Frederick D. Aquino & Benjamin J. King (eds.), The Oxford Handbook of John Henry Newman, pp. 284–303. Oxford University Press. DOI: 10.1093/oxfordhb/9780198718284.013.14.
  5. Wekke, Ismail Suardi & Firdaus, Acep. (2018). “Hermeneutical Approach to the Qur’an: A Nasr Hamid Abu Zayd’s Contribution to Quranic Studies.” Epistemé: Jurnal Pengembangan Ilmu Keislaman, 13(2), 455–479. DOI: 10.21274/epis.2018.13.2.455-479.