مسیر

خاطرات تبلیغی
خاطرات تبلیغی
هفت سالی بوده که ایام ماه مبارک روحانی نداشتند چرا که جمعیت روستا خیلی کم است شاید به ده خانوار نمی­‌رسید، ا‌ین‌هم فقط پدر بزرگ­ها و مادر بزرگ­ها بودند...

شب عقد باجناغم بود حاج‌­آقا برای جاری کردن خطبه ی عقد تشریف آوردند، تا بنده را دیدند حال و احوال خاصی نمودند و گفت:« خوب شد! شما طرف قبول عقد باشید.» بعد از عقد که شیرینی می­‌خوردیم گفت: شما حاضرید برای تبلیغ ایام ماه مبارک به هرفته (روستایی پایین شهر) بروید؟
 جواب دادم: مانعی نیست حاضرم.
بعد از چند دقیقه ای بااحتیاط گفت: فقط آن روستا جمعیتی ندارد شاید خیلی هم هزینه­‌ای ندهند.
احساس کردم ایشان از همین اول ابراز شرمندگی می کند که اگر جای مناسبی نیست، می­‌توانی نروی. ولی من گفتم: این مسائل خیلی برایم مهم نیست.
اول ماه مبارک رمضان چمدان تبلیغ آماده، با آژانس به آن روستا رفتیم روستایی بن بست و ساکت. کسی را ندیدم به غیراز یک پیرمردی که عصا زنان از ته کوچه ای بیرون می آمد از داخل ماشین با تردید به او گفتم کسی در این روستا روحانی دعوت کرده؟!
گفت: بله حاج آقا درست آمدید.
با آژانس خداحافظی کردم و همراه ایشان قدم زنان به منزلشان رفتم؛ بله ایشان پیرمرد خوش رویی که میزبان بنده بودند.
اولین ظهر ماه مبارک را به مسجد رفتیم، نماز جماعت چهار یا پنج نفره­ای  را اقامه کردیم.
اصلا نگاه به جمعیت کم نکردم. بعد از نماز خیلی رسمی برایشان منبر رفتم و برایشان سخنرانی کردم و روضه خواندم. جایی ندیده بودم اینطوری پای منبرم گریه کنند بعد از منبرم سلام دادم و با آن ها که صحبت کردم فهمیدم که هفت سالی بوده  که ایام ماه مبارک روحانی نداشتند. چرا که جمعیت روستا خیلی کم است شاید به ده خانوار نمی­‌رسید، ا‌ین‌هم فقط پدر بزرگ­ها و مادر بزرگ­ها بودند، نه اداره­ای ، نه مدرسه­‌ای و نه مغازه­ای، ولی خصوصیت خوبش این بود که نزدیک شهر بود.
فردای آن روز منبر که رفتم دیدم یکی از معلمان دوره ابتدایی‌­ام پای منبرم است؛ احساس کردم کمی باید منبر را علمی تر ارائه بدهم، اگر چه با گذشت سالیانی، ایشان مرا نمی­‌شناخت ولی احساس حیا و احترام خاصی نسبت به ایشان داشتم. در روزهای بعد افراد جدیدی از فرزندان شهرنشین آن ها که می آمدند به پدر و مادرشان سر بزنند به مسجد می آمدند، اکثرشان اداری و تحصیل کرده بودند، این باعث شده بود اگر چه در روستا منبر می‌­رفتم ، سطح سخن پایین نباشد.
پایه‌­ی ثابت مسجد از چهار خانواری که ساکن بودند تشکیل می­‌شد آن زمانی که مسجد های شهر هم هرشب افطاری نداشتند، ولی ما هر روز برنامه ی افطاری داشتیم، این چهار خانه ­وار هرروز یکی به نوبت افطاری خود را به مسجد می آورد و همه باهم افطار می کردیم، یک سفره ی کوچک طرف مرد ها و یک سفره ی کوچک طرف زن ها، جمع صمیمی خوبی بود.
چون جمعیت‌مان کم بود بعضی فرزندان به جای اینکه در مهمانی های افطاریشان پدر و مادرشان را به داخل منزل خودشان در شهر ببرند طایفه و اقوام خود را به مسجد روستا دعوت می کردند، این بود که سفره ی چهار یا پنج نفره ی ما بعضی مواقع به این صورت به صد نفر می رسید و افطاری خود را به روستا می­‌آوردند.
آخر ماه که شد پیرمرد میزبان که هرروز سحر خانه­‌ی او بودم و با مراعات حال او و همسرش، جو صمیمی حاصل شده بود، لحظه آخر که می خواستم خداحافظی کنم اشک توی چشمانش جمع شد و با بغض گفت: تو را به امام حسین(علیه السلام) قسم می دهم که سال دیگه هم بیای این جا، بالاخره ازمن قول می­­­‌گرفت، این برنامه تا هفت سال ادامه داشت. جمعیتمان از چهار یا پنج نفر به بیش از دویست نفر رسید؛ بچه هایشان احساس کردند اگر خانه های روستایی‌شان را تعمیر کنند برای سکونت موقت تفریحی جای خوبی است، با رونق مسجد احساس آبادی بیشتری می­‌کردند، خودشان ابراز می‌­کردند با وجود روحانی و رونق مسجد صله رحم و صفا و صمیمیت بیشتر شده .
هرسال این قسم دادن بود و من هم به احترام این پدر با همّت رویش را زمین نمی زدم. چند نفری که اطرافش بودند می گفتند پدرجان! شیخ را مجبور نکن شاید بخواهد جای دیگری برود، تا اینکه بعد از هفت سال از دنیا رفت و هم اکنون هر از گاهی  به این روستا سر می زنم و از اینکه به رونق افتاده خوش حالم و این روستا به عنوان روستای نمونه ی توریستی و گردشگری تبدیل شده.
به امید اینکه با ابراز این خاطره از اجر معنویش کم نشود.
خاطره ای از مهدی زارع بیدکی.