مسیر

خاطرات تبلیغی
خاطرات تبلیغی
با دیدن مرگ دوستش، مرگ را نزدیک خود دید. کم کم از خدا و بنده ی خوب خدا شدن، برایش گفتم...

دختر۱۶ یا ۱۷ ساله ای تمام مدرسه را عاصی کرده بود. شر کامل، بی حجاب و... حرف هیچ احد الناسی را گوش نمی‌کرد. وقتی من بعنوان یک طلبه وارد این دبیرستان شدم در برخورد اول، این دختر سعی بر مسخره کردن و تحقیرکردن من وکارم که دعوت به دین بود را داشت.
همیشه دنبالم بود که حرفی بزند. اما من با توکل برخدا و مهربانی که خدا در دلم گذاشته بود در برخورد با این نوجوان به او محبت می‌کردم و از کارهای او ناراحت نمی‌شدم و او را تحویل می‌گرفتم. اگرنمازخانه یا کلاس پیدایش نمی‌شد من سراغش را می‌گرفتم. از طریق دوستانش برایش پیغام می‌فرستادم و حرفم را به او می رساندم. به او می‌فهماندم که برایم مهم است و کارهایش آزارم نمی‌دهد. این رفتارها باعث جذب او شد. بعد به او یادآور شدم که نه بخاطر قلدری و حکومتش و شخصیت متفاوتش، بلکه بخاطر اینکه بنده ای از بندگان خدا هستی، برایم مهمی چون با خدا نسبتی داری برایم مهم هستی و خدا بخاطر تو، بمن توصیه کرده است که به تو که بنده ی او هستی خدمت کنم. با این کارها کم کم ارتباط معنوی و سوالاتش بیشتر شد. تا رسیدیم به این امر که خانم... چطور وضو بگیرم؟.....
خیلی خوشحال شدم انگار تمام دنیا رو به من می‌دادند. وضو و نماز را به او یاد دادم. البته یک اتفاق تلخ هم به روند این کار کمک کرد. با دیدن مرگ دوستش، مرگ را نزدیک خود دید. کم کم از خدا و بنده ی خوب خدا شدن، برایش گفتم.
گزارش تغییر رفتارش بمن می‌رسید. معلمان، مدیر، مربی پرورشی مدرسه می گفتند: این دختر خیلی تغییر کرده، آرام و مودب شده.
مربی پرورشی مدرسه با دیدن دختر شر مدرسه، در نماز خانه در حالی که چادر سفید به سر کرده و مفاتیح در دستانش، بر سر سجاده در حال خواندن دعا بود، بسیار متعجب شده بود و اشک در چشمانش جمع شده بود..
آری دختر شر مدرسه به یک فرشته تبدیل شده بود...
خدارو شکر کردم بخاطر اینکه من وسیله ای بودم برای هدایت بندگانش.
این است مهربانی خدا.
خاطره ای از فریبا کرمی.