پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۸ /۲۳ ربيع الأول ۱۴۴۱

مسیر

خاطرات تبلیغی
بعد از ناهار تصمیم گرفتم به دیدن روستا و اهالی آن بروم. از مدرسه که بیرون آمدم، مرد میانسالی را دیدم که در کنار چادرخانه اش به صورت نیم خیز نشسته و مشغول سیگار کشیدن بود و به تپه ها و کوه های روبرویش خیره شده بود...
تبلیغ عشایری

پایگاه اطلاع رسانی بلاغ | جهانگردی، سیر و سفر، مطالعه طبیعت و گردش های هدف دار، یک وظیفه و ارزش تلقی می شود. یکی از وظیفه ما روحانیون تبلیغ کردن می ­باشد و این امر مهم میسّر نمی­ گردد، مگر با سفر به شهر یا استان های مختلف؛ به همین خاطر با فرهنگ و آداب و رسوم اقوام و مناطق گوناگون آشنا می­ شویم. داستان کوتاه پیش رو گوشه ای از آشنایی من با مردم عشایر بختیار می باشد.
آفتاب بلند و زیبایی در جاده بود، ولی فضای جاده غمناک و سرد؛ چرا که انتهایش غریب و ناآشنا، مقصدش نامعلوم.
اطراف جاده پرتگاه بلند و پیچ تندی بود، به همین خاطر راننده با دنده سنگین به جلو می­ رفت. هردویمان سکوت اختیار کرده بودیم، ضبط ماشین حالم را نمی فهمید و برای دل راننده می خواند. کوه های سنگی کنار جاده نظرم را به خود جلب کرده بودند؛ خبری از درخت و درختچه و علف‌های کوهی نبود منتهی تک درختان بلوط را می‌توانستی  با چشمانت ببینی. خانه هایی هم بود. خانه هایی همچون درختان بلوط، به صورت تنها در میان کوه‌ها بودند البته نه به شکل روستا و پراکنده، و نه همانند خانه های امروزی ما بلکه به صورت خانه به دوشان و چادر نشینان.
با داخل شدن به جاده خاکی، فضا به طور کامل عوض شد. دیگر خبری ازسنگ‌های غول پیکر و دره نبود. تپه های بلندی وجود داشت که دارای درخت‌های بلوط به هم چسبیده و پوششی از خاک و گِل‌های خشک شده و سنگریزه های کوچک و بزرگ بوده اند. به دلیل رفت و آمد تراکتور در روزهای بارانی، آثاری که از چرخ‌هایش بجامانده بود که سبب ناهمواری جاده شده بود. ابتدای جاده، دشتی از آب وجود داشت که آن‌طرفش،  خانه ها به صورت پلکانی قرارشان بود که از دور همانند غار به نظر می آمدند.
از "قدرت" که راننده من بود و مرا به روستای عشایری می برد، پرسیدم: (اونا خونه اند؟!)
"قدرت" صدای ضبط ماشین را که مداحی پخش می­شد، کم کرد و با حالت تعجب گفت: (حاج آقا چی گفتی؟) کمی صدای خود را بالاتر بردم و گفتم: (اون طرف دشت، خونه است؟!)
قدرت با تبسّم گفت: (نه حاج آقا، اونجا روستا ست و حدود چهل پنجاه خانوار زندگی می‌کنند، رفت و وآمدشان خیلی سخته. در فصل بارون و سرما این فاصله را با قایق طی می‌کنند تا به جاده برسند.)
این در واقع اولین روستایی بود که به این شکل دیده بودم بخاطر این‌که نه خبری از آسفالت و جاده ی ماشین رو بود و نه از مغازه و امکانات رفاهی دیگر.
مدتی گذشت، به جلو خیره بودم. از چند روستای دیگر گذشتیم. فضای منطقه شیرین بهار که روستای محل تبلیغی من آنجا بود در ذهنم می چرخید. خانه هایشان دیوار نداشت و بیشتر در کنار تپه های بلند بودند؛ فقط چادرهای شان از دور مشخص بود و چند تا سنگ‌های متوسط را بوسیله ی گل به یکدیگر وصل شده اند تا در هنگام بارش باران سرد پناهی باشد برای خود و گوسفندانشان. اتاقی که بوسیله دیواری که از جنس کیسه های جو و بلوط – که غذای بزها و گوسفندانشان بوده- به دو نیم کرده بودند. این سبک زندگی را در روزهای بارانی که به دیدن اهالی روستا می‌رفتم، فهمیدم.
"قدرت" سکوت ماشین را شکست. بادی در غبغبه انداخت و با حالت غرور گفت: (روستای ما شصت هفتاد تا خونوار ساکن داره و مدرسه ابتدایی و راهنمایی هم داره، با صد و پنجاه تا دانش آموز؛ مردمانش خوبن ، مهمون نوازن، مَردن و شجاعن......، راستی تازگی‌ها بلندگوهم آوردیم. نگران سخنرانی و مداحی و از این چیزها هم نباشین.)
چهره "قدرت" بیشتر از حرف‌هایش جلب توجه می‌کرد، صورت کشیده و پیشانی بلندی داشت. جوان میانسالی بود و مدیر مدرسه روستای مازر. سرزنده و شاداب. آدم را به خود می‌کشاند.
بعد صحبت‌هایش از او پرسیدم: (مدرستون چند تا کلاس داره؟)
گفت: (حاج آقا، سه تا کلاس داره).
تصورش به ذهنم آمد، سه پایه تحصیلی در یک کلاس!
بعدش ادامه داد: (چهارتا معلم باحال هم داره.)
قدرت صدای ضبط را بالا برد یعنی دیگه حرف بس باشه، تا برسیم به روستا.
بعد مدتی، صدای ضبط را پایین آورد و با روحیه ی شاد که انگار مژده ای بخواهد گفت: (حاج آقا روستای ما اون بالاست. میبینی! اونجا کانکس آبی رنگ هس همون‌جا مدرسه مازره، استقرار شما اونجاس.)
منم پیش خودم گفتم: (انشاالله خیره.)
بعد حدود سه ربع رانندگی در جاده خاکی، قدرت گفت: (خونه های جلویی برا روستای ما است، اونجا بالای خونه ها هم مدرسه است.)
با تعجب بهش گفتم: (همین هشت ده تا خونه؟! تو که گفتی شصت هفتاد تا خونِوار دارد که!)
قدرت گفت: (روستای ما، خونه هاش پراکنده و یکجا نیستن، در چند قسمت از کوه و تپه های روبرو زندگی می‌کنند. حدود ده تاشون در کنار مدرسه اند، حدود پانزده تاشون هم کنار قبرستان اند و بیستا از خونه ها هم بالای تپه بلند کنار رودخونه هستند. البته یه سری از خونه ها به شکل دو سه خانواری پیش رودخانه هستند که سرجم هفتاد تا می‌شوند.)
ازش پرسیدم که: (خونه های آن‌ طرف رودخانه چقدر از مدرسه فاصله دارند؟)
گفت :(دو ساعت.)
پیش خودم گفتم: (واقعا خدا بخیر بگذرونه!) چرا که جمع کردن همه اهالی روستا خیلی سخت است، هم بخاطر دوری راه و هم با توجه به این که عشایر ها حدود یک یا دو ساعت بعد تاریک شدن هوا می خوابند و هم به خاطر این که باقی روستا مسجد یا حسینه ای ندارند. در نتیجه باید تبلیغ خانه به خانه و چهره به چهره باشد، بدین شکل که باید در هرخانه ای نیم الی سه ربع نشسته و برایشان مبحثی را مطرح کنم و بعد از پایان صحبت و خوردن چایی ذغالیشان، به خانه ی دیگر بروم. در طول روز می بایست هفت هشت خانه را بروم؛ در ضمن روزی دو ساعت هم باید به کلاس بچه ها بروم تا مباحث دینی خود را در غالب شعر و داستان برای آنان بیان کنم، تازه بازی ها و جایزه های بچه ها، جای خود را داشت. شب ها به دلیل نبود امنیت از طرف سگ های عشایر، معذور بودم. به دلیل این که هر خانه برای محافظت از دام های شان پنج شش سگ داشتند در نتیجه با کوچک ترین خطایی سگ ها به استقبالمان می آمدند و پاچِه ما را می گرفتند. (این اطلاعات را مسئول گروه مان- حاج آقا مرادی- شب قبل تقسیم شدنمان به ما گوشزد کرده بود.)
همین که ماشین قدرت رفت بالای تپه، وارد حیاتِ خاکی مدرسه شد، بچه های قد و نیم قد بدو بدو کنان آمدند دور ماشین. از چشم هایشان مشخص بود از من خجالت می کشیدند، یک آدم غیر عشایر و آن هم حاج آقا برایشان خیلی غریبه بود. داشتن مرا برانداز می کردند؛ تا این که یکی شان گفت: (سلااااام حاج آقا، خوش اومدی.) رویشان باز شد و صدای چهل پنجاه تا سلام حاج آقا سلام حاج آقا سلام حاج آقا آمد. بچه ها می دانستند که طبق دو  سه سال اخیر، معمولا حاج آقایی می آید و دهه ی اول محرم مهمان آن هاست و از جایزه ها شعرها قصه  ها و بازی های حاج آقا خبر داشتند بخاطر همین بلافاصله بعد از سلام کردن، خبر از جایزه ها و بازی ها گرفتند.
معلم ها مرا به اتاقشان بردند، اتاقی شبیه خابگاه دانشجویی. دیوار اتاق از بس که قدیمی بود و رنگِ نو نخورده بود، خاکستری شده بود. فضای شاد و دلچسبی نداشت. خبری از تلویزیون و دیگر وسایل امروزی نبود و تنها سرگرمیشان رادیویی بود که با باطری کار می­کرد و فقط یکی از معلم ها می توانست موجش را پیدا کند، که بوسیله آن از آخرین اخبار روز دنیا عقب نمانند. اما خود معلم ها شاد و سرحال بودند. دعب شان بر آن بوده که با خنده و شوخی کردن، خوشنود از داشتنی ها باشند نه این که غم و غصه نداشتنی ها را بخورند.
در فکر معلم ها بودم، با چه سختی و مشقتی دارند به بچه های عشایر درس می­ دهند؛ زیرا در مدرسه نه از آب خبری بود نه از حمام و نه از جاده ای که براحتی بتوانند در فصل سرما و زمستان رفت و آمد بکنند و نه حتی از برق خبری بود. هفته ای یک روز از چشمه برایشان آب می آمد و در بقیه روزها خبری از آب نبود و برق هم فقط شب ها برایشان وصل می شد، تازه هروقت باران می گرفت از سقف کلاس ها آب می آمد و در کف کلاس آب جمع می­شد. به علت دوری از شهر، شنبه­ ها می آمدند و چهارشنه می رفتند، درحالی که هر کدامشان زن و بچه  داشتند و می بایست مسیر سه ساعته ای از مسجد سلیمان را طی کنند تا به روستا برسند اما تنها چیزی که انگیزه معلم های روستا بود تا این همه مشقت را به دوش بکشند و تحمل کنند، عشق بچه های روستا و مردم عشایر بود. حرفشان این بود که اگر ما این همه مشقت را تحمل نکنیم چه به سر آینده این بچه های معصوم می آید. بچه هایی که اکثر آنان تا بحال شهر را ندیده اند و تنها سرگرمی شان الاغ سواری و چوپانی بزها و چیدن مُرد و بَنِه وتاک بوده است شاید درآینده یکی از همین بچه عشایر بتواند مشکلی از مشکلات جامعه ما را سامان بدهد.
بعد از ناهار تصمیم گرفتم به دیدن روستا و اهالی آن بروم. از مدرسه که بیرون آمدم، مرد میانسالی را دیدم که در کنار چادرخانه اش به صورت نیم خیز نشسته و مشغول سیگار کشیدن بود و به تپه ها و کوه های روبرویش خیره شده بود، از دور یاالله یاالله گفتم تا جلوی سگ هایش را بگیرد که حمله ور نشوند که البته این روش را هنگام ورود به همه خانه ها انجام می دادم؛  کمی جلو آمد و سگ ها را کیش داد و من هم بهش سلام کردم و به صورت نیم خیز در کنارش نشستم. حال و احوال پرسیمان که گرم بود. اسمش ممقلی بود، پرسیدم: (چرا اینجا نشستی مش ممقلی؟)                                                           
با این که خستگی و غبارغم در چهره اش نشسته بود ولی با خنده و زنده دلی اش سعی در پوشاندن آن داشت؛ با چشم های نیمه بسته دود سیگارش را بیرون داد و گفت: (اون بزهایی که اون بالا اند واسه من اند، از دور با چشمام مراقبشانم، البته سه تا سگ هم همراه بزها هستند.)
بعد از مدتی سکوت، برای این که فضا عوض شود ممقلی با دستش چادرشان را نشان داد و گفت: (حاج آقا بریم خونه، چایی بخوریم.)
با صدای بلند به زنش گفت: (زن، سی حاج آقا چایی راس کن.) یعنی برای حاج آقا چایی آماده کن.
با هم رفتیم به داخل چادر، کل فضای چادر به اندازه اتاق سه در پنج  و سقفی شیب دار بود که یک سر چادر به زمین متصل شده و طرف دیگر چادر به ارتفاع یک و نیم متر بالا رفته بود و در سمتی که ارتفاع چادر زیاد بود، وسایل و مایحتاج زندگی قرار داشت مثل لحاف، پتو، گهواره بچه، آرد، یکی دوتا قابلمه و ماهی تابه. این بود کل وسایل زندگی یک خانواده شش نفره عشایری. در گوشه ای از چادر با ممقلی نشستیم؛ آن طرف چادرگودالی به ارتفاع بیست سانت کنده بودند که هم کار اجاق و هم کار بخاری را می ­کرد؛ زن ممقلی رفته از پشت چادر هیزم آورد و مشغول آماده کردن چایی شد. حدود نیم ساعت که گذشت و بعد از صحبت های من، چای ذغالی گرمی همانند گرمی وجودشان برای من ریختند. از برخوردهای ممقلی و زنش به راحتی می ­شد فهمید که از آمدن من به چادرشان چقدر خوشحال شدند. چیزی که در آن چادر به نظر من جالب رسید- با آن همه مشقت و سختی که در زندگیشان وجود داشت- رابطه گرم و صمیمانه ای بود که براحتی می­ شد در یک خانواده عشایری حس کرد مثلا ممقلی با حالت شوخی به من گفت: (زنم پیر شده، میخام برم زن بگیرم، خوبه حاج آقا؟)
من هم اشاره کردم به زنش و خنده کنان گفتم: (اگه میخای شب بیرون از منزل بخوابی، برو زن بگیر.)
وقتی که از چادر بیرون آمدم، آفتاب را دیگر نمی ­شد به راحتی در آسمان دید. خبری از بچه ها نبود. نگاهی به ساعت خود اندختم نیم ساعت مانده بود به تاریکی هوا. راهی مدرسه شدم تا این که شب اول را سر وقت پیش معلم ها بروم.
خاطره ای از مهدی مقدادی داوودی